امروز دیروز بود و دیروز پریروز…
یکشنبه و دوشنبه…. ۱۴ و ۱۵ تیرماه ۱۳۸۸
یکشنبه ای که یک سویش استرس امتحان بود و سوی دیگرش استرس ماندن یا رفتن.
شب بود و سراسر نگرانی و اضطراب رفتن یا ماندن و تعدادی که به بدرقه راهت آمده بودن و نگاهی مضطرب و دلی پر از حرف نگفته و پیامی که: راستی روزتان مبارک!
بامدادان دوشنبه و تهران و یک دنیا تنهایی شهر که تو را در خود فرو می برد و گرد و خاک و سوزش چشمهایی نگران.
دوشنبه ای که همه سویش تنهایی بود؛ جزء زنگ های تلفن و یک دنیا اضطراب وقت و بی وقت…
غروب بود و صورتی سرخ از اضطراب و خیل آدمها و باز یک دنیا تنهایی تا نیمه های شب و تک حرف هایی به این و آن و باز زنگ های تلفن…
بیست دقیقه بامداد سه شنبه ای است که انتظار آمدنش تو را دیوانه کرده و خیل عظیم حرف ها و صداهایی که می پیچد و بعد سکوتی محض و خواب آن همه صدا و بیداری و انتظار تو…
زمانی نیست که بدانی کی است جزء صدایی که می آید:
زائرین دانشجوی محترم.
هم اینک ما بر فراز آسمان مدینه هستیم و شما می توانید از پنجره های سمت راست هواپیما، شهر رسول خدا و تا دقایقی دیگر مسجد النبی را نیز مشاهده بفرمایید. سفر خوب و خوشی را برای شما آرزومندیم.
ساعت نزدیک ۶ صبح به وقت آنجاست که نماز خوانده ای و دوستانی که تازه یافته ای و به امید اینکه تو راه را نشانشان دهی به دنبالت هستند و آخر آنها را به سرانجام انتظارشان می رسانی و گریه های آنها که ایستاده مانده اند و تویی که آخر انتظارت به پایان رسید و بر زانوهایت افتاده ای و درد دلهایی که چون آتشفشان بیرون می ریزد….