hossein.bushehr.ws

چهارمین سال

 

4years1

همه دنیا را هم به تو تقدیم کنم؛ باز هم کم است.

هستی بخش عالم و محبوبین خاص او، تو را بهترین هدیه است. به زیر سایه حضور ابدی آنها، لبخند بر لبان تو جاودان باد..

یک نظر »
دسته بندی : شخصی

نامه

 

دکتر!

امروز شرایط بسیار متفاوت است. امروز من در منگنه مشکلاتی قرار گرفته ام که جوابی برای آنها ندارم…

دکتر!

من امروز احساس نامهربانی می کنم که جواب ندارم….

دیدگاه‌ها برای نامه بسته هستند
دسته بندی : شخصی

بی بی

وقتی یه نفر کوله بار سفرش رو میبنده و راهی خونه آخرت میشه؛ جاهای خالی حضورش بیشتر دیده میشه. جای خواب…جای کار…جای نشستن… از همه بدتر صدای خنده ها و صورت خندونش…

بی بی های قدیم یکی یکی کوله بار سفر رو میبندن و میرن. اونها یادگار صفای قدیم خونه ها و خاطرات خوش زندگی های رویایی قدیم هستند که دیگه برنمیگردن.

روز برگشت از مکه تو فرودگاه بود. توی اون گرما و شرجی، تواناتر از اون قادر به اومدن بودند که نیومدن. اما بی بی اومد. بعد از اون دیگه هیچوقت نگفت آقا حسین… هزار بار میگفت حاجی…

هر وقت میرفتیم خونه اش، اول ناراحت میشد که چرا خبر ندادیم. بعد هر چی داشت می آورد. هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره که عطر ریحون و نعناع و جعفری تازه پاک کرده اش تو خونه پیچیده بود و به شوخی میگفتیم نون و سبزی میچسبه الان بزنی… مهلت نشستن نداد. هر چی سبزی داشت شست و با نون تازه و ماست و پنیرش و سفره کوچیکش پهن کرد و گفت بسم الله…

زهره، آبادی خونه اش بود. هر وقت میرفتیم میگفت آبادی ام اومد…

این روزهای آخر بیشتر پژمرده شد. روز به روز… آخرش توی خونه خودش خداحافظی کرد و رفت…

روز بارونی خاکسپاری اش، تا اومد توی بهشت صادق، بارون قطع شد. همه چیز عادی شد. رفته بودم زیر سرش رو درست کنم که گفتند آرووم بذارش. بالای سر و دستش رو گرفتم و آرووم گذاشتمش. چقدر سبک شده بود… روی صورتش رو که باز کردیم؛ جوون تر شده بود و آرووم خوابیده بود…

بی بی قصه ما رفت. ما موندیم و عکس ها و خاطراتش…

.

۲ نظر »
دسته بندی : شخصی

حس غریب

یه فیلم کوتاه قبل از رفتن به یک مراسم رسمی.

هی نگاه می کنی و هی نگاه. انگار همه چیز عادی و بدون تغییره. انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. یه حس غریب و نامفهومه.

هر جا قدم میگذاری؛ انگار هست..

دیدگاه‌ها برای حس غریب بسته هستند
دسته بندی : شخصی

گردگیری

کلا حرفها داریم برای نوشتن. اما همیشه بی خیال نوشتن می شوم.

۱) دستور زبان فارسی و آئین نگارشم در حد استعداد واحدهای اداری شده.

مثال استعداد واحدهای اداری:

– سیستمتون رو گذاشتم برای آپدیت.

: کی آب بندیش تموم میشه؟

۲) خیلی چیزها رو از جناب سروانان و جناب سرهنگان یزدی یاد گرفتم. از جمله دروغ! بعضی وقت ها به خودم هم دروغ می گم و خودم هم باور می کنم.

۳) احترام باید دوطرفه باشه. چیزی که متاسفانه بین برخی از دوستان رعایت نمی شود.

۴) سال گذشته با حقوق سربازی، نصف خریدهای ماهانه بیت دو نفره تامین بود. این ماه به یک سوم کاهش پیدا کرد. چندماه دیگه با بانو میریم سر پارک صدف، باهاش سمبوسه میزنیم به رگ!

۵) «مشترک گرامی!

شما یک پیغام از بانک مسکن دارید. جهت شنیدن پیغام کلید ۵ را فشار دهید.

(کلید ۵)

در حال حاضر امکان ارتباط مقدور نمی باشد.»

۶) گردگیری پادگانی انجام شد!

.

دیدگاه‌ها برای گردگیری بسته هستند
دسته بندی : شخصی

بار الها

چه گوارا است که با لحظه هایی رو به رو شوم که تنها از تو بگویم و شکر این همه نعمت های بیکرانه ات را بجا آورم و چه شیرین است هم آغوش شدن با آن دقایقی که بتوانم فقط تو را به تماشا بنشینم و آن همه نشانه های آفرینشت را دریابم.

پس عنایتی فرما تا حضور یادت را در دلم جاودانه کنم؛ شاید نور بصیرت به شوق هم کلامی با تو دیدگانم را در برگیرد.

.

یک نظر »
دسته بندی : شخصی