hossein.bushehr.ws

آخرین برگ

دی ماه ۱۳۸۶

سخت است دانستن حقایق تلخ دیگری بعد از سفر که روز به روز روح تو را آزرده‌تر از گذشته کند و از تو هیچ کاری برنیاید.
سخت است بدانی که تاب تحمل دلتنگی‌های این روزهای خانه‌ات را نداری؛ اما باید بجنگی و تحمل کنی و به خودت بقبولانی که آن سفر با تمام روزهای زیبایش خاطره شد و رفت.
سخت است حیرانی این روزهای بعد از سفر و دیدن تصویرهایی که بارها می‌دیدی و حسی نداشتی و حالا با دیدنشان رویت را باز می‌گردانی و بغض می‌کنی و باز بغض را فرو می‌خوری.
سخت است تحمل خواندن خاطرات همسفران دیگری که رفته‌اند و هر کلمه آنها تو را به روزهایی می‌برد که آسوده خاطر بودی و اندکی احساس این روزها را درک کردی. اما ندانستی که چه درد بزرگی است دلتنگی و تنهایی این روزها.
سخت است دیدن اشک‌های دعوت‌شدگان دیگری از شهر تو و خوشحالی آنها و نگاه حسرت‌بار به قطره‌های زلال چشمشان و گفتن خوشا به حالت در دلت و برآمدن آه حسرتت.
سخت است دانستن خیلی چیزهایی که رفته‌های این سفر می‌دانند که بعد از آن چیست و چه حس بدی است و چه درد و رنج عظیمی است که تاب تحملش را هر کسی ندارد.
سخت است زندگی در این روزهای بعد از سفر که تصوراتت یکی پس از دیگری ویران می‌شود و تو می‌دانی که هنوز در همان دنیایی هستی که پیش از سفر می‌زیسته ای و حالا درد و رنجت دوچندان شده است و گاه از این درماندگی تو از درون ویران می‌شوی و نمی‌دانی که این ویرانی را به که بگویی..

پایان

غائله با نزدیک شدن به اهواز و معذرت خواهی مهماندارها تمام می شود. هر چند مقصر تعدادی از بچه هایی بودند که یادشان رفته بود به کجا سفر کرده اند و باید چه چیزهایی را مراعات کنند!

دیگر چیزی برای گفتن هم برایم نمانده جز نگاه های متوالی به ساعت که زودتر بنشینیم تا از شر این هواپیما هم راحت بشوم. از شروع دیوانگی برگشتن، شاید این اولین باری باشد که دلم می خواهد همه چیز زودتر تمام بشود. شاید اگر این اتفاقات نبود هرگز چنین آرزویی نداشتم. اما حالا می خواهم حتی زودتر به خانه برسم و تنها بشوم.

هواپیما در فرودگاه اهواز می نشیند و چشمان خواب آلود و اندکی نگاه های عصبی مسئولین آنجا که تو را به حرکت سریع تر و بیرون رفتن از محوطه قانونی تشویق می کنند؛ از تو و دیگران استقبال می کنند. فرودگاه شلوغ است و هر از گاهی صدای صلوات و هلهله خانواده هایی می آید که تا قسمت بار آمده اند. بارها در بدترین وضعیت ممکنه تحویل صاحبانشان داده می شود و صدای اعتراض هیچ کسی به جایی نمی رسد و حتی کارگرهایی که بارها را از هواپیما به روی ریل انتقال می دهند؛ فقط می خندند و بارها را حتی گاهی بی محابا بر روی ریل پرت می کنند و من اینجا با دیدنشان بیشتر دلم می خواهد این شهر را ترک کنم تا پیش از آنکه زبانم باز شود و اشتباهی دیگر مرتکب بشوم.

اینجا حتی کارگران فرودگاه چرخ های باری را گرفته اند و در ازای چند هزار تومان، بارت را به بیرون انتقال می دهند و حتی حاضر نیستند چرخ باری را در اختیارت قرار دهند. چیزی که تا به حال در عمرم ندیده ام!

از بیرون محوطه فرودگاه چرخ های باری را به زحمت پیدا می کنیم و بارهای خودمان را به بیرون انتقال می دهیم. حتی جلوی درب ورودی هم تو را رها نمی کنند و به بهانه اینکه باید چرخ ها را جمع کنند؛ بارت را به زور روی زمین می گذارند و چرخ را می برند. و باز زبان به دهان می گیرم و سکوت می کنم.

باید به ترمینال برویم. بلیط اتوبوس رزرو کرده اند و باید سریعتر و تا قبل از ساعت ۸ به ترمینال برسیم. خانواده امین به اهواز آمده اند و حالا اولین خداحافظی شروع می شود. هر چند در بوشهر باز خواهم دیدش اما سخت است مدتی را در کنار همدیگر باشی و حالا بخواهی خداحافظی کنی.

خانواده سید هم از رامهرمز آمده اند. او هم خداحافظی می کند و در جواب حلالیت من چیزی جز لبخند ندارد و باز هم بابت تمام بی توجهی ها و مخصوصا تعویض اتاق مکه ازش عذر میخواهم که مثل همیشه می خندد و می گوید مسئله ای نیست. اما نمی داند که چه بلایی بر سر من آمده و من دارم چه می کشم.

بچه های دیگر هم یکی یکی خداحافظی می کنند. هر چند با خیلی هایشان ارتباط نزدیکی نداشتیم اما حسی مشترک درون همه هست که این لحظات آخر انگار دارد رشد می کند و لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده می شود… اندوه جدایی و دلتنگی!

وقت نماز صبح است و به مسجد فرودگاه می روم. خیلی از بچه ها آمده اند. نمی دانم چطور نماز بخوانم. بعد از مدت ها باید مثل سابق مهر بگذارم و نماز بخوانم. حالا دیگر می دانم اینجا نه مسجد النبی است و نه مسجدالحرام و نه هتلی در نزدیکی آن که حس لذت را داشته باشم!

مهر را می گذارم و الله اکبر را نگفته ام که بغضی وحشتناک گلویم را می فشارد و حتی الف را نمی گذارد بگویم. اشک هایم در حال ریختن است و تند تند آنها را پاک می کنم و باز مثل همان بغض سنگین طواف آن را فرو می خورم تا دیگران اشک های بیشترم را پس از شکستن بغضم نبینند. به سختی نماز می خوانم. کلمات را به درستی نمی توانم ادا کنم و همه را شکسته و با مکث می گویم. سلام را می گویم و سریع از نمازخانه بیرون می آیم و گوشه ای می ایستم تا کمی آرام بشوم. آبی به صورتم می زنم و به پیش اشکان می روم.

بچه ها که جمع می شوند به ترمینال می رویم. ترمینالی که هنوز باز نشده و حتی ما یک ساعت زودتر رسیده ایم. اولین قدم در ترمینال مساوی است با دیدن رویای صادقه ای دیگر که انگار چند سال پیش دیده ام. دیگر مطمئنم که قبلا یکبار این سفر را آمده ام و حالا خودم آمده ام!

تعاونی مربوطه تعطیل است و هر چه منتظر می مانیم باز نمی کند. یکی دیگر از تعاونی ها باز می کند و اولین سرویسش هم یک ساعت بعد است. دلم می خواهد زودتر از این شهر بروم بیرون تا اتفاقی دیگر نیافتاده. بلیط ها را می گیرم و نیم ساعت بعد که تعاونی اصلی باز می کند برای عذرخواهی و حذف رزرو به پیش مسئولش می روم.

در جواب حرف های تند و کنایه آمیزش فقط عذرخواهی می کنم و دلیل تعویض بلیط را زودتر رسیدن پرواز و خستگی بیش از حد بچه ها و مخصوصا تاخیرشان در باز کردن دفتر اعلام می کنم و برای پایان بحث با لبخند به او می گویم که حالا من که با پای خوده ام آمده ام و عذرخواهی می کنم. اگر نیامده بودم چه؟

می گوید: هیچ. بلیطت را می دادم به دیگری و چهار تا فحش هم نثار خودت و … می کردم و پشت دستم را داغ می کردم که دیگر بلیط برای کسی رزرو کنم.

سکوت می کنم و فقط نگاهش می کنم. خیلی دوست دارم جوابش را بدهم. جواب بی احترامی سنگینی که به من و خانواده ام کرده. جواب تمام بدی هایی که از مردم شهرش کشیدم. اما فقط می گویم بازم معذرت می خواهم و به سمت بچه ها که در محوطه نشسته اند می روم. بگذار زودتر بروم تا دیگر رنگ این شهر را نبینم.

یکی از بچه های کاروان هم می آید و بلیط برای بندرعباس برایش پیدا نمی شود. به خانه زنگ می زنم تا بلیط بوشهر-بندر عباس را برایش بگیرند و با ما بیاید تا در این شهر بیشتر از این نماند. می ترسم غریبی اش مثل غریبی من شود و غریب نوازش کنند.

مسیر وحشتناک اهواز به بوشهر را به سختی سپری می کنم. مسیرش را دوست ندارم و همین عدم دوستی باعث شده است؛ آرزوی سریع تر رسیدن را بکنم.

هیچ حس خوشایند یا اتفاق خوشایندی نیست که این لحظات را با آن بگذارنم جز سکوت های متوالی و حرف های هر از گاهی که با اشکان می زنم.

رسیدن لحظه به لحظه به بوشهر و یادآوری رسیدن به خانه و آن حرف آخر، استرسم را زیادتر می کند که ناچارم با آن روبرو شوم.

اتوبوس می ایستد و همه بلند می شوند. باید پیاده شویم!

خانواده همه ما هستند. سلام می کنند و روبوسی. همه چیز دارد مثل یک فیلم بی صدا جلو می رود. همه چیز مثل همه استقبال های عادی دیگر است و با یک تفاوت که من آمده ام و دیگران استقبال کننده اند.

از اشکان و حسین خداحافظی می کنم و همسفرمان را که تا ساعت حرکتش به بندرعباس زمان زیادی مانده به خانه می برم. درب خانه را بر خلاف نظرم پارچه زده اند. گفته بودم که کاری نکنند اما انجام داده اند. حتی نگاهی به پارچه ها هم نمی اندازم آخر دوست ندارم ببینم چه نوشته اند. از آن کلمه پیش از اسمم می ترسم که حالا می دانم قبول نیست و چه اشتباهاتی به پای آن اسم مرتکب شده ام. اشتباهات نابخشودنی.

وارد خانه می شوم و استقبال بیشتر می شود و آخر من آن حرفی را که روز رفتن به جده می خواستم بگویم؛ زیر لب زمزمه می کنم:

خدایا!

یک روز از این درب خداحافظی کردم و گفتم یک روز می رسد که از این درب وارد می شوم و سلام می کنم و همه چیز تمام می شود.

یک روز روی پله های هواپیما ایستادم و گفتم می رسد روزی که دوباره بایستم و بگویم برگشتم.

به مدینه رسیدم گفتم باز می گردم.

به مکه رسیدم گفتم باز می گردم!

خدایا!

از مدینه و مکه خداحافظی کردم و به همان جایی رسیدم که آن روز ظهر ایستاده بودم و از آنجا هم خداحافظی کردم!

حالا به درب این خانه سلام می کنم که سلام من پایان همه چیز شده است.

خدایا!

آن روز عهد کردم که امروز دعا کنم که کمکم کنی برای پایبندی به عهد هایی که در این سفر با تو بستم. اما خدایا!

حالا از تو می خواهم که مرا بازگردانی که اشتباهی بس بزرگ مرتکب شدم و حتی نمی توانم در حق خودم دعای پایبندی به عهد های نصف و نیمه ام را بکنم.

خدایا!

من باید بازگردم تا اشتباهاتم را جبران کنم!

.

دیدگاه‌ها برای پایان بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مکه… اشتباهی عظیم… ۳۳

نمی دانم کی از حد شهر بیرون رفتیم. فقط می دانم حالا دیگر مکه نیستیم و در بیابان به سمت جده می رویم. نور چراغ های بیرون مرا بیاد شب آمدن به مکه می اندازد. چه شبی بود. همه چیز مثل آن شب است جز ساختمان های متعدد بیرون و بیداری بچه ها. اینجا کسی نخوابیده و انگار از شوق برگشتن به خانه همه بیدارند و دائما شلوغ می کنند و کناری من نیز دائم حرف می زند. خدایا مرا به خاطر این افکار نه چندان خوبم درباره دیگران ببخش که حتی توان بیرون انداختنشان را هم ندارم. باور کن نمی دانم چکار باید کنم و کار صحیح چیست.

مسیر خیلی کوتاه تر از آنی است که فکرش را می کردم و حالا نورهای فرودگاه جده از دور پیداست. فرودگاهی که آغاز سلام ما به سفر بود حالا خداحافظی به پایان هم شده است. فرودگاهی که تمام استرس های همه در آن است. استرس اینکه بعد از اینجا چه را می بینیم و استرس اینکه بعد از اینجا چه خواهیم کرد!

از اتوبوس پیاده می شوم و با بچه ها به سمت همان محوطه ای می رویم که روز اول، نماز جماعت در آن برگزار شد. ساعت نزدیک ۱۰ است و ۲ ساعت دیگر همه چیز تمام خواهد شد.

پاسپورت ها را می دهند و به انتظار ورود به سالن فرودگاه، در گوشه ای می نشینیم. گروهی تازه رسیده اند و به انتظار اتوبوس ها هستند تا راهی مدینه شوند. نگاه حسرت بار بچه ها به آنهاست که دائم از ما درباره مدینه و مکه سوال می کنند. ما می رویم و آنها می آیند. مثل روزی که ما آمدیم و گروهی دیگر داشتند می رفتند. آمدن ها با شادی و رفتن ها با غم! بدست می آوریم و شاید از دست بدهیم.

مدیر می آید و همه را به سمت درب ورودی هدایت می کند. همه چیز مثل آمدن است. بازرسی، مهر پاسپورت و در انتها همان سالن کذایی. یک بار ورود و حالا خروج.

بچه ها همه روی صندلی های سرد و بی روح سالن خروجی نشسته اند. آنقدر صدایشان بلند است که وقتی می خواهی با کناری ات حرف بزنی؛ باید مثل خودشان فریاد بزنی. بچه های بوشهر گوشه ای نشسته اند و آخرین لحظات را در کنار یکدیگر در اینجا سپری می کنند. بساط عکس های یادگاری پهن شده است و همه با هم گوشه ای می ایستند و عکس می گیرند. شلوغی بیش از حد عصبانیت ماموران سعودی را در پی دارد و تذکر می دهند. بچه ها کمی آرام می شوند و دوباره روز از نو و روزی از نو.

گوشه ای نشسته ایم و حرف می زنیم که سیل جمعیت به یک طرف سرازیر می شود و به خیال درگیری ماموران سعودی با بچه ها به سمت حرکت جمعیت نگاه می کنم.

درب را بازکرده اند!

به کجا چنین شتابان؟

زیر لبی می گویم و به انتظار کم شدن جمعیت می نشینم. هواپیما که بدون ما پروزار نمی کند؛ بلاخره جایی پیدا می شود و ما هم می رویم.

جمعیت که کمتر می شود راهی می شوم. انگار برای اولین بار در طول تاریخ، قرار است پرواز زودتر از موعد انجام شود و ما نیز به هواپیمایی خودمان افتخار کنیم! همه چیز دارد به بدترین وضعیت خودش جلو می رود. معلوم نیست چه خبر است که مهماندارها با عصبانیت جوابت را می دهند.  انگار با قبلی ها درگیری هایی بر سر صندلی ها داشته اند.

کنار اشکان می نشینم و می دانم که تا اهواز و حتی تا بوشهر می توانم سکوت کنم و این بی قراری ها را شاید پایانی ببخشم.

در آسمانیم حالا!

دیگر فقط ورود به خانه است که می تواند به من بقبولاند که تمام شده است. فقط ورود به خانه!

نگاهی به بلیط و پاسپورتم می اندازم که همه نشان هایی از عمره دارند و به یادگار باید نگه اشان دارم که هر بار با دیدنشان خاطراتم زنده شود حتی اشتباهتم را باز بدانم که شاید روزی اگر برگشتم؛ جبران کنم. ته برگ تیکت ها در بین آنها خودنمایی می کند. آنها را بیرون می آورم و متن رویشان را که شماره و اسم خودم است می خوانم. بین انگشتانم گرفته امشان و تکانشان می دهم و ناگهان در کوتاهترین زمان ممکن معادله ای برایم حل می شود که انگار همه دنیا را بر سرم خراب کرده اند.

تیکت… سید… مدینه… مکه…عمره مجدد…حالا!!!

همه جواب ها به هم اتاقی مدینه ام ختم می شود. حالا می فهمم چرا از عمره مجدد همه چیز خراب شد و چرا در گروه و اعمال اصلی بازنده بودم و در تنهایی ها به خیال خودم برنده!

من سید را از عمره مجدد فراموش کردم!

من سید را فراموش کردم در همه چیز در حالی که می دانستم باید به او کمک کنم؛ تا آنجایی که بتوانم!

اشتباه کردم باز. اشتباهی غیرقابل بخشش که جوابش را حالا، همین حالایی که دیر شده است و دستم به هیچ جا نمی رسد؛ جوابش را دانسته ام. حالایی که دارم بر می گردم و حتی نمی دانم سید کجای این هواپیما نشسته و من برایش چیکار کرده ام؟

ای لعنت به من که همه چیز را خراب کردم. همه چیز! حالا چه کاری از دستم بر می آید جز افسوس و حسرت خوردن تا همیشه ای که چشمانم باز خواهند بود؟ باورم نمی شود که باز به همین سادگی اشتباهی دیگر انجام داده ام.

غرق افکارم هستم که سر و صدایی در هواپیما بلند می شود. بچه ها با مهماندارها درگیر شده اند. معلوم نیست چه خبر است. هر کسی برای خودش ادعایی دارد. جو آنقدر متشنج می شود که مدیر کاروان دیگر هم دخالت می کند. بچه ها کوتاه نمی آیند و دائم بحث می کنند و از مهماندارها شکایت دارند. جو کاملا متشنج می شود و مهماندارها کوتاه می آیند و می روند در اتاق مخصوص خودشان. مدیر و معاون کاروان هم با بچه ها صحبت می کنند و آنها را آرام می کنند. با قضیه ای که چند روز قبل برای بچه های اصفهانی پیش آمده، بچه ها کوتاه نمی آیند و مهماندارها هم از ترس دیگر جلو نمی آیند.

همه چیز خراب بود؛ حالا خراب تر هم شد. سرم را به صندلی تیکه می دهم و از خودم شکایت می کنم که چرا آن شب این سفر را خواستم! پشیمان شده ام. به شدت پشیمان شده ام در این لحظات که این سفر جز اشتباهات مکرر چیزی برایم نداشت. هر چه لذت بود در سایه این اشتباهات از بین رفت. دلم می خواهد کسی دور و برم نباشد تا شاید بتوانم فریاد بزنم و این درد را تسکین ببخشم. دلم می خواهد بلند بلند گریه کنم و به تمام اشتباهاتم اعتراف کنم. خدایا نکند این سفر مکر تو بوده که من بدتر از آنی بشوم که بوده ام؟

.

دیدگاه‌ها برای مکه… اشتباهی عظیم… ۳۳ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مکه… حرکت… ۳۲

ظهر شده و بی قرارتر از صبحم. دلم می خواهد دوباره به مسجد بروم. حرص و طمع دیدن و نماز خواندن دوباره در وجودم رخنه کرده؛ اما می ترسم. از کعبه می ترسم. نمی دانم چرا تا به یاد کعبه می افتم از تصمیمم منصرف می شوم. چند بار تا درب هتل می روم و هر بار بی دلیل دوباره به اتاق برمی گردم. نمی شود. باورم نمی شود که حتی توانایی قرار گرفتن در مسیر همیشگی را ندارم. انگار در هتل محبوسم کرده اند و فقط یک راه برایم باز است:

خروج از شهر!

هیچ گاه اینقدر انجام دادن کاری برایم سخت نبوده. حتی روز آخر مدینه هم اینگونه نبودم. چرا توانایی انجام این کار را ندارم؟

بی قراری ام را با راه رفتن های متوالی می خواهم از بین ببرم که نمی شود. به کنار پنجره می روم. در راهرو قدم میزنم و باز هیچ خبری نمی شود. چه زجری می کشم تا این عصر برسد. چه بلایی می خواهد سر من بیاید؟

اشکان می خواهد برای وداع برود. می گوید تو هم بیا اما فقط می توانم بگویم نه. وداع کرده ام. نمی توانم بگویم که چه بلایی دارد بر سرم می آید و از درون برای رفتن می سوزم و باز از همانجا دارند مرا می سوزانند که مبادا بروی.

اتاق ها را باید ساعت ۴ تخلیه کنیم تا خدمتکارها نظافت را انجام دهند و اتاق برای گروه بعدی که ساک هایشان را در طبقه گذاشته اند؛ آماده کنند. یادش بخیر شبی که ما رسیدیم. چه می دانستم زمانی که وارد طبقه ۴ می شوم و ساک های خودم را می بینم؛ کسی هم قبل از من بوده که حسرت ماندن بیشتر را داشته. کسی هم بوده که با حسرت به ساک های ما نگاه می کرده و حالا یک هفته ای هست که به خانه اش برگشته.

حالا من اینجا با حسرت دارم نگاه می کنم و به فکر بعدی هایی هستم که امشب اینجا می مانند و یک هفته عاشقی می کنند. دلم می خواهد حسم را بنویسم و به یادگار برای همان کسی که روی ساکش، شماره اتاق فعلی را نوشته؛ بگذارم. اما منصرف می شوم. دلم نمی آید دقایق اول حضورش را با یادآوری رفتن تلخ کنم. بگذار عاشقی اش بیشتر و بیشتر شود. بگذار روزهایی طلایی زندگی اش را با عشقبازی اینجا بیشتر کند.

نزدیک ساعت ۴ خدمتکارها می آیند و درب می زنند. روی تخت نشسته ام و گریه می کنم. حالا راحت ترم؛ آخر کسی در اتاق نیست. خدمتکار هر چه درب می زند باز نمی کنم. نمی خواهم بیرونم کند اما راهی نیست و باید بروم. درب اتاق را باز می کنم و وضعیتم را که میبیند؛ فقط به ساعتش اشاره می کند و چند دقیقه ای برایم تخفیف می دهد و دست و پا شکسته میگوید به اتاق های کناری می روم و بعد می آیم اینجا. بیچاره چه گناهی دارد که به انتظار من بماند؟

آبی به صورتم می زنم و آماده رفتن می شوم. حتی توانایی پوشیدن لباس هم ندارم و باز روی تخت می افتم و به حال خودم گریه می کنم. موقع آمدن از خانه که راحت بود و حتی عجله هم داشتم و حالا…

باید تمام وسایل باقیمانده اتاق را به لابی ببرم. کسی هم نیست که کمکم کند. بیچاره خدمتکار پشت درب منتظر مانده تا من بیرون بیایم. وسایل را نشانش می دهم می گویم که طول می کشد تا به لابی ببرمشان. می گوید مشکلی نیست. به لابی می روم که شلوغ است از وسایل و بچه ها. وسایل را گوشه ای می گذارم و دوباره به اتاق می روم تا باقی وسایل را بردارم. آخرین بار فقط یک ساک می ماند و آن هم بر می دارم و برای آخرین بار خیابان و فضای اتاق را نگاه می کنم و تمام.

درب را باز می گذارم و کلید را به پذیرش تحویل می دهم و خودم در لابی به انتظار برگشتن بچه ها می نشینم. بچه های کاروان می روند و می آیند. بعضی هایشان آنقدر وسایل دارند که فکر می کنم در هواپیما اجازه ورودشان را هم ندهند. سر به سر همدیگر می گذارند و شوخی می کنند. کسی فکر برگشتن نیست. همه انگار دارند به سفر دیگری می روند و من دارم بر می گردم. آره. شاید سفر آنها دارد شروع می شود. شاید آنها به همه چیز رسیده اند و مثل من این همه اشتباه نداشته اند که حالا همه چیز برایم تمام شده است.

گوشه ای نشسته ام و وقتم را سپری می کنم. تلویزیون را روشن می کنند و بعد از چند دقیقه بازی فوتبال پخش می کند. کری آبی ها و قرمزها شروع می شود. باورم نمی شود وقتی جر و بحثشان را حتی تا درگیری فیزیکی می بینم. باورم نمی شود که اینها در این شهر و در این لحظات دارند این کارها را می کنند. لابی بسیار شلوغ شده است و سر و صدای زیادی درون آن است.

مدیر کاروان می آید و می گوید اذان گفته اند؛ نمازتان را بخوانید. شام هم حاضر است. یک ساعت دیگر حرکت می کنیم. کسی هتل را ترک نکند.

نزدیک ساعت ۸ است که حسین می آید و کنار وسایل می ماند تا من به نماز برسم. نمازخانه سرد و بی روحی است و خلوت از حضور آدمها. هیچ لذتی هم برای نماز خواندن درون آن نیست؛ ولی وقتی چاره ای نیست چکار باید کرد؟

به رستوران می روم و تکه ای نان بر می دارم که سر و صدای وحشتناکی از لابی می آید. اینبار واقعا دعوا می شود و مدیر کاروانها دخالت می کنند. مدیر ثابت هتل تلویزیون را خاموش می کند و همه را راهی اتاق هایشان می کند. انگار از بچه های کاروان خودمان بوده اند. پرس و جو که می کنم متوجه می شوم بر سر یک مسئله کوچک در آسانسور اینچنین همه زیبایی های هدیه گرفته اشان را خراب می کنند. کمی گذشت در این لحظات آخر به غرور کسی بر می خورد؟

حالا همه چیز آماده ترک این شهر است.

من در اتوبوس، سرم را چسبانده ام به شیشه و برای خودم زمزمه تنهایی می خوانم. با خودم می گویم یعنی می شود عهد هایم بماند و همیشه این حرف به یادم بماند:

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم؟

یعنی می شود قدر بودن هایم را هر چند کم بدانم؟ می شود؟

لحظه ای که دوست ندارم می رسد و اتوبوس حرکت می کند. هنوز سرم را چسبانده ام به شیشه و با تسبیح کربلایم آخرین بودن هایم را لذت بخش می کنم. ذکر می گویم که شاید دیگر اینجا نباشم. تنهایی ام بهم میخورد با حرف های متوالی بغل دستی ام که یکریز حرف می زند و من توان مخالفت با او را ندارم و حتی جایی خالی در اتوبوس نیست که جایم را عوض کنم و مجبورم همینجا بمانم.

انگار این لحظات آخر بدترین امتحانات را باید پس بدهم که اینگونه دارد لحظه به لحظه در فشارهای مختلف قرار می گیرم.

.

دیدگاه‌ها برای مکه… حرکت… ۳۲ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مکه… وداع… ۳۱

می دانم که مرا هرگز به خاطر این دیوانگی این روزهای آخر نخواهی بخشید. می دانم از اینکه لحظه به لحظه ها را برایت ننوشتم؛ شاکی هستی.

ببخش.

آخر چطور باید می نوشتم که دارم آخرین دقایق حضورم را در این شهر سپری می کنم.

نمی دانی چه دیوانگی وحشتناکی بود دیشب. نمی دانم از کجایش باید بنویسم؟ از دعای کمیل که همه دردهایمان را بیشتر کرد یا از آن لحظات و دقایق وحشتناک سحر و وداع؟

دیشب دعای کمیل بود. فقط همین را بگویم که درد رفتنم و ترک اینجا آنقدر زیاد شد که تمام طول دعا فقط برگشتن دوباره را می خواستم. فقط برگشتن دوباره را. میفهمی؟ اصلا کاری به دعا نداشتم. اصلا نفهمیدم چه خواندند.

اگر بدونی دیشب تا صبح چه کشیدم. اگر بدونی چه زجری داشت حرکت عقربه های این ساعت لعنتی روی دستم. تو که نمی فهمی آمدن صبح آخر یعنی چه…

آره. تو نمی فهمی.

دیشب هم مثل شب های قبل رفته بودم مسجد و تا صبح آنجا بودم. دیشب هم طواف کردم. سرم پایین بود و می چرخیدم. نه حرفی و نه حدیثی. مگر حرفم می آمد؟ ساکت و آرام می چرخیدم و گریه می کردم که می خواهم ترک وطن کنم. آره. وطن. اینجا خانه من است. اینجا همه زندگی من است. اینجا من بهترین لحظات عمرم را سپری کردم و هیچ وقت این آرامش را نداشتم.

دیشب نماز خواندم تا صبح. می فهمی؟ تا صبح.

هر جایی که به نظرم می آمد؛ خواندم و حدیث دلتنگی روزهای بعدم را گفتم!

آره. حدیث دلتنگی روزهای بعد که می دانم بدتر از دیوانگی های اینجا خواهد بود.

نزدیک نماز صبح، فقط نشسته بودم و کعبه را نگاه می کردم. فقط نگاه تا شاید سیر شوم.

ببخش که نمی توانم بنویسم. بگذار اندکی آرام تر شوم؛ شاید بتوانم بنویسم…

نشسته ام روبروی کعبه و نگاه می کنم به خودش و مردمی که به دورش می چرخند. نشسته ام و لحظه به لحظه ساعت را نگاه می کنم که چطور ناجوانمردانه به سرعت حرکت می کند و من را زجری عظیم می دهد. نشسته ام به صدای اذان گوش می دهم و هیچ کاری انجام نمی دهم جز دردل کردن. سرم را میان دستانم می گیرم و با خودم حرف می زنم که دارد تمام می شود و شاید دیگر نیایم. صدای اذان دوم می آید و جنب و جوش مردم برای تشکیل صف ها بیشتر می شود و هر کسی در پی جایی نزدیک به کعبه است و من سر جای خودم نشسته ام.

نماز شروع می شود و در سکوت مطلق، صدای امام جماعت است و پرستوهایی که هر سحر به طواف می آیند. انگار هجرت پرستوها هم رسیده که اینگونه می چرخند و ندای رفتن سر می دهند. می چرخند و صدایشان دل هر آدمی را به درد می آورد.

نماز تمام می شود و من مثل مدینه دوباره نماز را اعاده می کنم و بعد از نماز به زیر چهارپنجره می روم. اشکان نمی خواهد وداعش را حالا انجام دهد. می رود هتل و من می مانم و یک دنیا تنهایی که نمی توانم با هیچ کسی پر کنم لحظاتش را.

نشسته ام و به کعبه نگاه می کنم و حضور لحظه به لحظه خورشید و روشنایی اش در آسمان این شهر را ثبت می کنم. حالا دیگر کعبه با آسمان شب یکی نیست و خودش تنهاست. شبها انگار کعبه با آسمان یکی می شود و چتری بزرگ بر سر همه پهن می کند و همه را در سایه سار خودش قرار می دهد و روز تنها می شود.

مدیر کاروان، معاون و روحانی می آیند. وقت رفتن است و باید وداع بخوانیم.

به نزدیک حجرالاسود می رویم و باز پیمان می بندیم و الله اکبر!

نه. باز هم خبری از لذت های قبلی ام نیست. باز هم دیوانگی ام بدتر می شود. نمی دانم چرا بهترین ها دارد بدترین می شود و من هیچ حسی برای این اعمال ندارم. اصلا نمی دانم چه چیز را فراموش می کنم که باید تاوانش را اینگونه پرداخت کنم.

می چرخیم برای آخرین بار و معاون کاروان می خواند.

نماز می خوانیم برای آخرین بار و خودم می خوانم برای خودم!

دعا می خوانیم… برای آخرین بار.

مدیر باز تذکر می دهد که به اطلاع دوستانتان برسانید که وداعشان را تا قبل از رسیدن عصر انجام دهند تا زودتر برگردیم. مبادا نماز مغرب هم بیایید مسجد که جا می مانید.

همه می روند و من برای خودم می چرخم. چند دوری می چرخم و آخرین نگاه ها را به کعبه می اندازم. نمی دانم چه بر سر کعبه آمده. نمی دانم چرا نمی توانم نگاهش کنم. مگر همین کعبه تا چند دقیقه پیش نهایت لذت من نبود؟ مگر همین نبود که تنها مرهم دیوانگی های من در عمره مجدد و طواف وداع بود؟ پس چه بر سرش آمده که مرا می راند و حتی نمی توانم نزدیکش شوم که لمسش کنم؟

می روم و در کنار ورودی ملک فهد می ایستم. همانجایی که اولین بار روشنایی آسمان و نور خورشید، بر همه ما سلام داد و کعبه نیز ما را بوسید و من تکبر خودم را به خودم نشان دادم!

ایستاده ام. اما جز انداختن سرم به پایین و نگاه کردن به سنگ ها کار دیگری ندارم.

خورشید اینبار سلام نمی دهد و انگار دارد غزل خداحافظی می خواند که اینگونه چشمانم را آزار می دهد. دستم را سایبان چشمانم می کنم تا کعبه را ببینم و با او دردل کنم که فایده ای ندارد و اینبار کعبه مرا می راند. نمی دانم. شاید از وداع باشد که می گویند بعد از وداع باید رفت.

دودلم برای رفتن و ماندن. می دانم ماندنم لذتی ندارد و کعبه میرانتم و رفتنم نیز بازگشتی ندارد. دلم می خواهد همانجا بنشینم و گریه کنم تا شاید اجازه ماندن چند روز بیشتر برایم صادر شود. فقط چند روز بیشتر.

حالا بیشتر احساس یتیمی می کنم. بیشتر احساس تنهایی می کنم و هیچ کسی هم نیست که آرامم کند.

بلاخره دل می کنم و از همان مسیر روز اول بر می گردم. هیچ چیزی در این راه و مسیر برایم اهمیت ندارد. سرم پایین است و در سکوت راه می روم.

هتل هم ساکت است. انگار همه ماتم گرفته اند و خبری از رفت و آمدهای روزهای قبل نیست. به اتاق می روم و آرام درب نیمه باز را باز می کنم. اشکان خوابیده و بی سرو صدا به زیر پتو می روم و مثل مدینه بی صدا گریه می کنم تا شاید دلم آرام شود.

.

دیدگاه‌ها برای مکه… وداع… ۳۱ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مکه… جلسه آخر…۳۰

بچه ها ساکت هستند. کسی مثل قبل نمی خنده. حتی شوخی هم نمی کنند. روحانی داره آخرین توصیه ها رو به بچه ها میگه. همه نصیحت ها و تذکرها و یادآوری ها، آخرش ختم میشه به دو کلمه:

تمام شد!

مدیر کاروان هم داغ دل همه رو تازه می کنه. اونم میگه یک هفته هم در مکه بودیم و تمام شد و وقت رفتن رسید. مثل مدینه.

ساکت گوشه ای نشستم و با پرزهای موکت راهرو بازی می کنم. تمام ناراحتی ام رو سر پرزهای بیچاره در میارم. نمی دونم باید چیکار کنم. برای خودم نشسته ام و فقط گوش میدم:

بعد از پایان مراسم بیایید تیکت های ساک هایتان را بگیرید. ۲ ساک بیشتر مجوز ندارید و…

امشب همه برید دعای کمیل و بعد از دعا ساک هایتان را کنار درب بگذارید تا به جده انتقال بدهند. آب زمزم توی بار نذارید و..

و آخرین توصیه اش که مثل توصیه مدینه جز تلخی هیچ ندارد:

فردا صبح، زیر چهارپنجره، مراسم وداع رو بجا می آوریم!

بلند می شوم و میروم به اتاق. روی تخت دراز می کشم و باز به ساعت های بعدی فکر می کنم. ساعت هایی که آخرین ساعت بودنم در این شهر است.

غرق افکار خودم هستم که باز صدای آژیر بلند می شود. همین الان مدیر کاروان گفته بود که طرف عذرخواهی کرده. اما انگار چنین خبری نبوده. آژیر آنقدر طولانی می شود که اشکان هم بیدار می شود و سر و صدای همه در راهرو بلند می شود.

نمی دانم وجدانش راحت است که این کارها را می کند؟

هیچ کاری ندارم که انجام بدهم تا این لحظه های سنگین طی شوند. همه وسایلم هم که آماده هستند. اصلا بهم ریخته نبودند که بخواهم دوباره مرتبشان کنم. گوشه ای هستند و به انتظار تیکت خوردن و تمام.

یادم می افتد که باید تیکت ها را از مدیر کاروان بگیرم. به اتاقش می روم و جریان تغییر بلیط هم سوال می کنم. قرارابود اگر پرواز بوشهر یا شیراز در همین روزها وجود دارد؛ بلیط را برایمان تغییر بدهد تا مسیر طولانی اهواز تا بوشهر را دوباره نرویم.

تیکت ها را به همراه بلیط بچه ها می دهد و می گوید بعد از نماز بروید بعثه تا مشکلتان حل شود.

تیکت و بلیط ها را به بچه ها می رسانم و جریان را برایشان می گویم. قرار می گذاریم که بعد از نماز با هم برویم بعثه تا مشکل حل شود.

به اتاق می روم. نمی دانم چرا بیشتر این دیوانگی ها در این اتاق به سراغم می آید. این لحظه های آخر گیج و سردرگمم و اینها همه در حال تکرارند. چقدر نمی دانم هایم اینجا زیاد شدند. اصلا اینهمه سردرگمی و کلافگی از کجا آمدند؟

بی خیال تمام این دیوانگی های این لحظاتم می شوم و به سمت مسجد می روم. میخواهم روی صفا قرآن بخوانم. شلوغ است و جایی برای نشستن نیست. پایین کوه و کنار دیواری می نشینم و چند سوره ای می خوانم و حدیث دلتنگی برایش می خوانم!

نیم ساعتی نگذشته که مامورها می آیند و همه را بلند می کنند. وقت نماز است و باید رفت. میان شلوغی جمعیت راه می روم تا جایی پیدا کنم. اصلا انگار هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. انگار اینجا همان جایی نیست که برای آمدن و نشستن و نماز خواندنش، لحظه شماری می کردم. مثل بچه یتیم ها شده ام که هیچ سرپناه و حامی ندارند. انگار هیچ کسی نیست که حال و روزم را برایش قصه کنم و بفهمد. انگار حتی رفیقم را هم گم کرده ام و تنها آرامشی که مانده همین نگاه به کعبه است.

فقط نماز مغرب و عشا را می خوانم و راهی هتل می شوم تا به دعا برسم.

بچه ها هنوز دارند بارهایشان را می بندند. راهرو شلوغ است و صدای شوخی و خنده هایشان شنیده می شود. انگار یادشان رفته که داریم می رویم و شاید اصلا برنگردیم! صدایشان حتی تا توی اتاق هم شنیده می شود. سکوت همیشگی راهرو بهم خورده و همه در رفت و آمدند. بازار سیاه تیکت هم راه افتاده و اونهایی که بارشان بیش از حد شده؛ دنبال تیکت هستند تا شاید بتوانند بارشان را رد کنند.

تیکت ها را به ساکم می چسبانم و ته برگشان را برمیدارم. سید (هم اتاقی مدینه) به اتاق می آید و کنارمان می نشیند. باری برای بردن ندارد جز همان ساکی که آورده. از همه بارش کمتر است. تیکت اضافی اش را هم به مدیر تحویل داده. نوعی نگرانی و شاید هم دلتنگی در نگاهش است؛ اما چیزی نمی گوید. درباره تیکت می پرسد و برای چسباندنش راهنمایی اش می کنم. چند دقیقه ای می ماند و می رود.

بچه ها را خبر می کنم تا به بعثه برویم. با اتوبوس می رویم و به راننده سفارش می کنیم که کنار هتل بایستد. نزدیک مسجد می شویم و از هتل خبری نیست. به راننده می گوییم و با مخلوطی از عربی و فارسی می گوید که رد شده ایم. می گوید بنشینید تا برگشتن بایستم.

ربع ساعتی منتظر پر شدن اتوبوس می مانیم و دوباره با خودش بر می گردیم. نزدیکی های هتل خودمان نگه می دارد و می گوید اینجاست. اگر می دانستیم فاصله اش اینقدر است که پیاده می آمدیم.

به دفتر اصلی بعثه می رویم و موضوع را در میان می گذاریم. می گویند بروید آن اتاق و با هواپیمایی صحبت کنید. بوی روند اداره های ایران اینجا هم به مشام می خورد. انگار اینجا هم خبری از تکریم ارباب رجوع نیست. شاید تعداد ایرانی های زیاد اینجا باعث این رفتار می شود. حتی بعضی هایشان کمی عصبی هم هستند.

بعد از یک ساعتی صحبت چیزهایی می دانیم که اصلا دوست ندارم درباره اشان بنویسم. فقط همین را برایت بگویم که دلگیری روزهای اولم از شهر و مردم اهواز، باز برگشت. بچه های دیگری هم بودند که کارشان راحت تر از ما انجام شد اما ما…

دست خالی از بعثه به هتل برمیگردیم. به شروع دعای کمیل چیزی نمانده. کتاب دعایم را بر میدارم و به رستوران می روم.

.

دیدگاه‌ها برای مکه… جلسه آخر…۳۰ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی