hossein.bushehr.ws

درباره

شب، رخت تیرگی پهن کرده بود.مهمانی داشتم.مهمانی آرام و خموش.نگاهش حرف ها داشت.حرف های خوب.حرف های بد.خستگی توی نگاهش موج می زد.پرسیدم چرا خسته ای؟
لبخندی زد و گفت:بی دل را راهی در دل هست؟
گفتم نه.
نگاه معنی داری کرد و گفت:بی دلان آنچه را بخواهند می شنوند.آنچه دوست داشته باشند.چه سود که من حرفی بزنم؟
راست می گفت.عادت کرده ایم آنچه را برایمان شیرین است؛ بفهمیم.عادت کرده ایم خودمان را برتر حساب کنیم.بهتر.خوب تر…آدم تر!!!
گفتم کیستی؟
گفت: چه فرقی میکند؟تو بپندار یک غریبه.
این را گفت و رفت…
شب های مدیدی است او را ندیده ام.نمی دانم اهل دلی پیدا کرد یا نه؟
غریبه…
غریبه، غریب بود.
غریب.



امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!