hossein.bushehr.ws

باران

باران !
دلم می خواست مثل بارها که دلم خواست و ندیدی بنویسم:  « … اگر امروز می نویسم؛ بعد آن پایان، بعد آن همه وسوسه دوباره نوشتن و ننوشتن؛ بعد آن انتظارها، تنها یک دلیل دارد…
و آن دلیل تویی … »
اما باران!
تو دلیل نوشتن این نوشته ها نیستی … دلیل نوشتن این نوشته ها  تو نیستی باران … این را تو خوب می دانی. این را تو خوب شنیده ای که :  انت الدلیل و انا المتحیر …
این تحیر را انسانی دلیل نمی شود باران. روزها گذشته است. شبهای بسیاری رفته است که من می نویسم و این قدر مطمئن می نویسم که باران! دیگر هیچ کس دلیل نوشتن این نوشته ها نیست …
گفتم روزی برایت خواهم گفت؛ روزی برایت خواهم گفت از تمام آن چه بر من گذشته است … از تمام آن ها که شنیده ام؛ از تمام شبهای دراز زمستانی، از تمام روزهای طولانی تابستان … از آن چه که از دست داده ام و از چیزهایی که به دست آورده ام … روزی برایت همه را خواهم گفت، همه را …
می دانی.
می دانی که خسته ام از تکرار این شب ها و هفته ها که نمی دانم او از من چه میخواهد و باز حرفی میزند و باز تصویری نشانم می دهد و باز هزاران سوالی که نمی دانم جوابشان چیست.
خسته ام از این تکرارهای این مدت که هر گاه به سوی جوابی رفته ام؛ چیزی نیافته ام و گاه به مانند حرف های آن یک نفر، حیران و خجلت زده مانده ام که آری! من کیستم که به بشیرا و نذیرا رسیده ام و چیزهایی می گویم که گاه کفر است و گاه استهزاء، گاه عجیب و گاه روشن و گاه همه چیز و هیچ چیز و در انتها نیز بی پاسخی و باز عذابی به درون که من با خود و دیگران چه می کنم و باز اندوهی عظیم از گفتنی هایی که باید بین من و او و تو بماند باران.
می دانی.
خسته ام از این هیاهوهای کاذب تهمت و دروغ و افترا و هر آنچه که دارد اتفاق می افتد و من ذره ذره کوله بارم را خالی و خالی تر می بینم و دسترنج این طولانی مدتم را روز به روز حمله آفتی و نبود هیچ درمانی.
می دانی باران.
امروز قلبم شکست.
امروز باز شکستم از دانستن اتفاقی که ساده می گذشتم از کنارشان اما چیزی بود که درونم را ویران کرد و باز آن تابستان و آن روزهای لعنتی و آن مرگ به چشم دیده را باز چشیدم.
امروز باز او مرا شکست باران. شکست.

خسته ام باران.
خسته….

این مطلب در دسته بندی شخصی قرار دارد . مطلب بعد از آن کنسلیزاسیون می باشد و مطلب قبل از آن وصال می باشد .


۲ پاسخ برای باران