hossein.bushehr.ws

سالگرد

دومین سالگرد با هم بودنمان… مبارک..

۳ نظر »
دسته بندی : روزنوشت

بی بی

وقتی یه نفر کوله بار سفرش رو میبنده و راهی خونه آخرت میشه؛ جاهای خالی حضورش بیشتر دیده میشه. جای خواب…جای کار…جای نشستن… از همه بدتر صدای خنده ها و صورت خندونش…

بی بی های قدیم یکی یکی کوله بار سفر رو میبندن و میرن. اونها یادگار صفای قدیم خونه ها و خاطرات خوش زندگی های رویایی قدیم هستند که دیگه برنمیگردن.

روز برگشت از مکه تو فرودگاه بود. توی اون گرما و شرجی، تواناتر از اون قادر به اومدن بودند که نیومدن. اما بی بی اومد. بعد از اون دیگه هیچوقت نگفت آقا حسین… هزار بار میگفت حاجی…

هر وقت میرفتیم خونه اش، اول ناراحت میشد که چرا خبر ندادیم. بعد هر چی داشت می آورد. هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره که عطر ریحون و نعناع و جعفری تازه پاک کرده اش تو خونه پیچیده بود و به شوخی میگفتیم نون و سبزی میچسبه الان بزنی… مهلت نشستن نداد. هر چی سبزی داشت شست و با نون تازه و ماست و پنیرش و سفره کوچیکش پهن کرد و گفت بسم الله…

زهره، آبادی خونه اش بود. هر وقت میرفتیم میگفت آبادی ام اومد…

این روزهای آخر بیشتر پژمرده شد. روز به روز… آخرش توی خونه خودش خداحافظی کرد و رفت…

روز بارونی خاکسپاری اش، تا اومد توی بهشت صادق، بارون قطع شد. همه چیز عادی شد. رفته بودم زیر سرش رو درست کنم که گفتند آرووم بذارش. بالای سر و دستش رو گرفتم و آرووم گذاشتمش. چقدر سبک شده بود… روی صورتش رو که باز کردیم؛ جوون تر شده بود و آرووم خوابیده بود…

بی بی قصه ما رفت. ما موندیم و عکس ها و خاطراتش…

.

۲ نظر »
دسته بندی : شخصی