hossein.bushehr.ws

سفر

۱) روزهاست به اشارت لبخندی از تو، وجود سفالی ام را به پنجره باران نگاهت، دخیل بسته ام.
سهم کوچکی دارم از این زمین، چون ذراتی پراکنده در کائنات وجود نگاهت و اگر هنوز از خواب زمستانی ام برنخاسته ام؛ شاید برای این است که حتی مثل درختی نبوده ام که به درک بهار، رسیده باشد…
با این سفره دلتنگی که من باز کرده ام؛ حتی شوقناکی رسیدن به دریای مهربانی تو، برایم آرزوی بزرگی است!

این سطرها بهانه کوچکی است که بگویم:
این روزها اگر تار دلم کوک است و اگر دلتنگی هایم اندک، برای این است که دلم را مثل ماهی بیرون افتاده از تُنگِ تَنگِ دنیا، روی دست گرفته ام و وادی به وادی آمده ام تا به دریای مهربانی نگاهت برسم.
نمی دانم کجا خوانده بودم که بادها از جنوب می آیند و جنوب، نزدیکترین لحظه به خانه توست…
آن جا که اگر پنجره اتاق دلتنگی مان را باز کنیم؛ می توانیم به نیابت همه پروانه های دوردست، به گل سرخ، سلام کنیم.
نمی دانم کجا خوانده بودم که می شود از مدار زمین خارج شد و مثل ستاره ای در منظومه شمسیِ لحظه های مهربانی تو، چرخ زد و چرخ….. تا به تو رسید!

۲) می گفتی این پچ پچ های ظهرانه چیست؟ می گفت چه زیر لب می خوانی که تمام نمی شود؟ می گفتی چه میخوانی که جوابم را نمی دهی؟ می گفت که چرا لب هایت تکان می خورد؟ می گفتی نمی گویی چه میخوانی؟ می گفت بگو چه می خوانی؟

نمی دانم آن روز یا آن شب و یا شاید آن صبح بود که گفتم من اعتقاد دارم و اگر دوست داری تو بخوان. گفتی با هم. گفتم نه تو بخوان که من توانش را ندارم. گفتی یا با هم یا هیچ وقت. گفتم که نمی خوانم…. دروغ گفتم. نمی دانم کی بود که پچ پچ ها شروع شد. نمی دانم سال بر روی آن آمد یا نیامد. نمی دانم کی بود که باز شروع کردم هر روز با خودم تکرار کنم که:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

عَمَّ یَتَسَاءلُونَ ﴿۱﴾
درباره چه چیز از یکدیگر مى‏پرسند؟

عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ ﴿۲﴾
از آن خبر بزرگ

الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ ﴿۳﴾
که در باره آن با هم اختلاف دارند.

کَلَّا سَیَعْلَمُونَ ﴿۴﴾
نه چنان است به زودى خواهند دانست.

ثُمَّ کَلَّا سَیَعْلَمُونَ ﴿۵﴾
باز هم نه چنان است بزودى خواهند دانست….

 

و می خواندم و می خواندم که امروز با تو به این سفر بروم!



.

دیدگاه‌ها برای سفر بسته هستند
دسته بندی : عمومی

خداحافظی

دو لیست دارم. یکی از یکی بلندتر و سخت تر. یکی خداحافظی ها و یکی کارهایی که باید انجام بدم.

لیست اول خیلی سنگین تر از لیست دوم شده و باز هم سنگین تر خواهد شد. لیست دوم با وجود سبک تر بودن، بعضی از ردیف هایش خیلی چشمگیرتر از لیست اول شده و زمان موقت بیشتری برای حل شدن لازم داره.

این وسط بعضی اتفاقات کوچیک و بزرگ، هر دو لیست رو پرت میکنه یه طرف و مغزت رو به هنگ واقعی میرسونه! خلاصه شلم شوربا که میگن، دقیقا همین روزهای آخره که وصفش در این نوشتار نگنجد!

 

خلاصه گفتیم ۸ یا ۹ سال زندگی ما توی همین نوشتن بوده و نصف لیست اول هم یا همین جا بوده اند و یا هستن. اینه که گفتیم حداقل توی این فاصله ای که به رفتن مونده رسما بیاییم نوشتاری بدیم به این مضمون که:

شاید فرصت حضور پیش شما و صحبت تلفنی نباشه. اینه که اگه خیر و خوبی ما به شما رسیده که دعامون کنید. اما اگه شر و بدی ما، چه حضوری و چه غیابی به کسی رسیده؛ هر چی هست به حساب اینکه انسان جائز الخطاست بگذارید و همه رو به بزرگواری خودتون ببخشید. بار به دوش ما نگذارید که خیلی سخته. خیلی…

 

پ.ن ۱: حلال کنید آقا…حلال کنید خانم… سفر سخت تر از حج نیست.

پ.ن۲: کلا نوشتن یادم رفته. باید از دستور زبان فارسی هم حلالیت بطلبم که این طور داغونش کردم..

۱۶ نظر »
دسته بندی : عمومی