hossein.bushehr.ws

عشق

چه کسی مرا آنگونه می خواند که تو ؟!
گویش کدام اسم زیباتر از نام من است آنگاه که “تو” صدایم می کنی؟!
تو را عاشق می شوم وقتی صدایم می کنی ….
مرا به نام بخوان.
مرا
به نام
بخوان!

تهران - کرج - من و تو

 

.

۶ نظر »
دسته بندی : شخصی

گذر زمان

جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۸۹

هیچ کس نیست. همه بچه ها رفته اند و من روی تخت پایینی نشسته ام و به دیوار روبرویم که ترک بزرگی خورده نگاه میکنم. هنوز تب دارم و آثار اون همه سرم و سوزن و دارو، توی بدنم هست. دیشب فرمانده فهمید که هنوز تب دارم و این یعنی که اگر این بیماری تمام نشود؛ همه برنامه های بعدی ام از بین می رود و باز میهمان اینجا خواهم بود. تخت بالایی رو تکیه گاه سرم می کنم و به این فکر می کنم که ۲۶ اسفند چه خواهد شد و ۲۰ فروردین و ۲۰ اردیبهشت سال دیگه من کجا هستم و به چه فکر می کنم؟

شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰
روی تخت خوابیده ام و در سکوتی که از عدم حضور بچه هاست؛ به سقف نگاه می کنم. بیماری برگشته و دقیقه به دقیقه بدتر میشه. هیچکدام از داروها جوابگوی این بیماری لعنتی نیست و لحظه به لحظه ضعیف تر می شوم. به تمام سختی های قبل از عید و شیرینی آن روزهای عید فکر می کنم. باید این ۹ روز باقیمانده را بجنگم تا تمام شود. باید طاقت بیاورم تا همه چیز تمام شود. مثل ۲۶ اسفند که رسید و پایان آن همه سختی شیرینی بود. به این فکر می کنم که ۲۰ اردیبشهت کجا هستم و به چه فکر می کنم؟

سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰
خانه ام. خانه ای که تمام آن روزها انتظار حضورش را داشتم و حالا در آنم. به تمام آن لحظه های سخت گذشته و این هفته پر از دوندگی فکر می کنم. به این سنگ اندازی های قانونی که دارد مانع از رفتنمان می شود و هر پایان روز من ناامید می شوم و هر بار دیدن شوق رفتن تو، عزمی بیشتر برای جنگیدنم می شود. به ۲۰ اسفند و ۲۰ فروردین فکر می کنم و آن روزها و این روزهای سخت که می دانم می گذرند….

پ.ن۱: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که ۲۶ اسفند ۸۹ آنقدر شیرین باشد که نگهبانی شب و  ۴۰ ساعت بیداری نگذارد لحظه ای پلک بر هم بگذارم…شکر رسیدن و دیدن همه و تو بانو….بعد از آن همه روزهای سخت…
پ.ن۲: هیچ وقت فکر نمی کردم که بیماری آنقدر سریع پیش برود که ۲۱ فروردین دوباره راهی همان بیمارستان و همان بخش و همان اتاق بشوم. صدای تمسخر پرستارها می آید که می گویند باز برای استراحت آمده و من در عفونت خون و تب ۳۹ درجه می سوزم و کسی نیست که باورم کند. متنفرم از اینها…متنفرم…
پ.ن۳: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که حتی به ۲۹ فروردین نرسم و طاقتم در حد همان ۲۳ فروردین باشد و جنازه ام را خانواده ام به خانه برگردانند. صدای آن پرستار لعنتی هنوز در گوشم می پیچد که می خواهد سعید، رفیقم و تنها همراه و امیدم در بیمارستان را بیرون کند و بلند داد می زند که یعنی چی خانواده اش نمی تونن بیان؟ بچشونه و باید بیان اینجا و تو بری….نمی فهمید که ما خیلی چیزها را در دل خودمان نگه می داریم. نمی فهمید… نمی فهمید…
پ.ن۴: هیچ وقت فکر نمی کردم اعتماد به حرف آنقدر برایم گران تمام شود که سوم و چهارم اردیبهشت، بدتر از روزهای بیماری برایم شود و مشتی درجه دار، بازیچه ام کنند و در دلشان بخندند و من برای فرار از آن شهر لعنتی، امیدم به اون بالایی و تک تک سربازهایی باشد که می فهمیدند چه می گویم و مخفیانه کمکم می کردند.
پ.ن۵: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که این روزها نیز بازیچه شوم و هر روز بهانه ای بیاورند و هر روز دورتر از هدفم بشوم هر روز ناامیدتر از دیروز بشوم.

اما امروز…
امروز همه آن اتفاقات گذشته اند و لبخند تو و شکر هزار باره صاحب و صاحبان سفر، شیرین ترین خسته نباشید برای من است. خیلی خوشحالم که نه تو تنهایم گذاشتی و نه صاحب و صاحبان این سفر.

به امید روز رفتن…

 

 .

۵ نظر »
دسته بندی : شخصی

مشهد

 

 

 

 

.

۴ نظر »
دسته بندی : عکس

لعنت

لعنت به آن خاطرات تلخ، کابوس ها و حقایق پیاپی اکنونش که جز خودت، هیچ کس نخواهد دانست که حال تو چگونه گذشته است…

لعنت به این تکرر خاطره:حس…جاده…شب…شهر…هوا…زمین و آن دیوارهای سرد…

لعنت….

دیدگاه‌ها برای لعنت بسته هستند
دسته بندی : شخصی