hossein.bushehr.ws

چشم هایت

به یاد آخرین نوروز چشم های مهربان و دل دریایی ات..

۱۰ نظر »
دسته بندی : روزنوشت

جشن

می گفتم امروز که خیال نکن …

خیال نکن چیزی در این عالم بی حساب است. خیال نکن که آن چشم ها را هیچ کس نمی بیند. این اشکها را می شود از روی صورت عالم پاک کرد. خیال نکن امروز گام های تو بی جواب است. امروز درب های آسمان باز است و ملائکه تو را می بوسند…
همین است. همین است که فکر می کنم هنوز باید قصه گفت. هنوز باید قصه عاشقانه گفت. باید قصه گفت؛ تا آن روز که زنده ایم باید قصه گفت. آن قدر قصه گفت که هیچ کس نتواند فراموش کند خیلی چیزها را .هنوز برای تمام بچه های این سرزمین، برای تمام بچه هایی که هنوز به دنیا نیامده اند؛ برای تمام  بچه هایی که بچگی شان را فراموش کرده اند؛ باید قصه گفت.
همیشه خوشحال بوده ام که هنوز می شود که چشمهایم… چشم هایش… بدرخشد. هنوز داستانهایی را یادم می آید. هنوز می توانم از چیزهایی بگویم. فهمیدم آن قدر ها هم راحت نیست خیره شدن به چشمهایش…

این روزها که قدرت نوشتن ندارم؛ این روزها که نوشتن هم یادم رفته؛ دارم می فهمم که باید خیلی مواظب بود. باید خیلی مواظب بود برای چشمهایی که برق می زنند. ما هنوز خیلی کارها داریم با این چشمها … ما هنوز خیلی داستان ها داریم برای گفتن … خیلی…





امشب را میشد جور دیگری تمام کرد. یک بله، دلی را چنان به شادی بی پایانی می رساند که دلی دیگر را از سرانجام تلاش خود، نه!
ببخش. برای آغاز دیگرم، مرا فرصتی به اندیشیدن ده.
.

۸ نظر »
دسته بندی : عمومی