hossein.bushehr.ws

فراموشی

نمی گویم چه کسانی… نمی گویم چگونه… نمی گویم کی و حتی نمی گویم کجا… اما از یادم برد. خیلی چیزها را از یادم برد. خیلی چیزها را.
از یادم برد سیمای پسرک ساده ای را که دلش قد یک کف دست بود و وقتی دلش می گرفت؛ می توانست خودش را مهمان آسمان کند و خود را رها کند در آغوش باد.
از یادم برد سیمای کودکی که دلش را، محبتش را، هر چقدر که بود؛ کم یا زیاد، وزنش نمی کرد و می گذاشت کف دستش و می داد به هر کسی که می دید. آقا من شما را دوست دارم. خانم …! فرقی نمی کرد.مهم دوست داشتن بود.

خیلی چیزها را از یادم برد. خیلی چیز ها را. همه چیز را.
نشستم و روز ها این خط را با خود خواندم. لحظه ها این را با خود زمزمه کرده ام؛ که تو دیگر آن کسی نیستی که قبلا بودی. روز ها و روز ها و روزها این را زمزمه کرده ام؛ امتحان کرده ام؛ بلعیده ام؛ و فکر کرده ام به این که چگونه تو آن کسی نیستی که پیش از این بوده ای. چگونه آن پسرک شد آن جوانکی که آن قدر سرد و بی عاطفه، آن شب داشت بعد مدت ها دوری در آن خیابان می گفت که: می دانی فلانی!  تنها چیزی که به دست آورده ام این است که روبروی غریبه ها و حتی بعضی از آشناها – که تو هم از ایشانی – می توانم عجیب عمود و محکم بر زمین بایستم. عجیب سخت باشم و حس کنم در انتهای سیاه چال های وجودم، که می توانم زیر پاهایم تا آخرین ذره وجود شان را له کنم و خم به ابرو نیاورم؛ خرد کنم و حس کنم که هیچ وقت دیگر این قوم زانوان مرا خمیده به خود نخواهد دید. توانایی این ایستادن پوچ را، این استحکام دروغین را، آن قدر که هر که ببیند حیران این همه آرامش پلید شود!

……

تلفن زده بود چیزهایی را یادم بیاورد. مسخره است این چیزهایی که ما در تلفن می گوییم. گفت یادت هست… ؟ گفتم خوب . خوب یادم بود. چه می خواست باشد خواسته های بچه گانه بچه هایی که امروز فکر می کردند بزرگ شده اند.

گفتم:

دانی که مردان مسافر کم شکیبند
هم در زمین هم آسمان ، هر جا غریبند …





.

۷ نظر »
دسته بندی : شخصی

معنی

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
این معنی لا اله الا الله است….

۱۲ نظر »
دسته بندی : روزنوشت

تاریخ

چنین گفته اند راویان که در تعزیه یکی از بلاد، خصومتی بین بازیگر امام حسین (ع) و شمر می بودی و در میانه پیکار امام و شمر، خصومت را جدی بشدی و امام بزد شمر را و پیروز پیکار بشد و مردم در آن روز عاشورا غریو شادی و هلهله سر بدادند.

این چنین بود که تاریخ در محرم ۱۴۳۰ تغییر بیافت..

۹ نظر »
دسته بندی : عمومی

صندلی

سه ساعت و پنجاه دقیقه فیکس نشستن برای امتحان فولاد و آخر هم برگه کشی از زیر دست و تمام مسیر برگشت، پاسخ سوال دادن در ذهن.

هر جا میرم؛ صندلی سالن رو حس میکنم….

۱۴ نظر »
دسته بندی : روزنوشت

رفیق

چه فرقی می کند که فردا چه روزی است و چه خواهد شد و ساعت هایش چه سان خواهد رفت؟
می دانی گاهی هیچ چیز در این دنیا برایت فرقی نمی کند و تو به سرآغاز آنچه می رسی که آن روز بازگشتی و دوران پوچ بی هویتی نامیدی اش.
امروز که دیگر هیچ.
همین حالا مهم نیست.
همین حالایی که نیمه شب است و تنها… آری تنها مانده ای و تنهاتر برای نوشتن.
همین حالایی که تاریکی سایه گسترده و هر که را پی کاری است تو را نیز هم.
همین حالا دیگر هیچ چیز مهم نیست. هیچ چیز.
نه روزگاری که برای خود می آید و می رود. نه روزهایی که می آیند و می روند. نه این تلاش های روز و شب برای هیچ. نه این امید و نه آن ناامیدی. نه خنده ها و نه گریه ها. نه حتی آن همه دیوانگی روزهای اول ترم و نه این سعی و تلاش های بیهوده.
حالا حتی این درس ها هم مهم نیستند که تو خود می دانی سعی و تلاشت نهایتی جز بی خیالی انسانهایی در آخرین روزهایش نیست و تو یک بازیچه محضی در میان دستانشان به سان امید واهی ترم پیش که زندگی ات را نابود کردند.
میدانی. همین حالا دیگر حتی این لعنتی چهارشنبه در راه و آن دوتای بعدش هم مهم نیستند که تو شاید بگویی این آخری ها هستند که امیدکی به آن داری.
حالا آنقدر تلخ و زهر شده ای که تو خود هم مانده ای چگونه این تلخی و زهر را از خود دور کنی.
میدانی. مهم نیست. آخر دوایی برای این درد بی خیالی و بی مهمی نیست که من می دانم و تو و دیگر هیچ کس!

میدانی.
امروز دیگر حتی همان دو سه تا و شاید همان چند ده تا حرف های قفل و بست شده تو و آن بارهای کج به منزل رسیده و خوب راهی شده و این مانده ها هم برایم مهم نیست.
خسته ام رفیق.
از تو و تمام کارهای تو.
همین حالا از تو شکایت دارم.
می دانی. آخر امروز دیگر شده است اول بهمن.
امروز شده است اول بهمن و اولین ساعات آغاز آن.

هی رفیق!
آنجا برای خودت نشسته ای و ساکت مانده ای و نه کلامی و نه فریادی و نه حتی تشری به من!

۶۰ روز از آخرین دیدارمان گذشته است و دیگر دیداری حاصل نشده و من دارم گله می کنم و تو خود بی خیال، ساکت آنجا نشسته ای؟!

۶۰ روز رفیق!

۶۰ روز!

اینها روزهای عمر من است که می رود به تنهایی و بی خبری!.

۸ نظر »
دسته بندی : شخصی