hossein.bushehr.ws

می دونی؟

می دونی چیه؟

خب پس هیچی..

دیدگاه‌ها برای می دونی؟ بسته هستند
دسته بندی : عمومی

خواب

خواب دیدم باز انگاری!
خواب دیدم که می دانستم خوابم و نمی خواستم بیدار شوم از آن خواب که انگاری باز چیزی در دلم بود که خبر رفتنم را می داد و من در پی رهایی از این قفس بودم که تنگ بود و بعد از آن سفر آنقدر تنگ شده که راه به نفس هایم بسته و نفس هایم در میان این تاریکی ناخوشایند، به شماره افتاده و گاه بالا هم نمی آید.
خواب دیدم انگاری که دارم می روم باز به سفری که دیوانگی هایش هنوز تمامی ندارد و نمی دانم چرا اینقدر به دور خودم روزها و شب ها می چرخم و حتی چند ماهی است که بدتر شده است و صدای همه را در آورده که تو یا دیوانه شده ای یا عاشق که آخر هر دویشان جز بدبختی چیزی نیست.
خواب دیدم که باز من رفتم!
وهم بود و خیال را نمی دانم که چطور خود را میان اتاقی دیدم و باز همسفری که نمی شناختمش و نمی دانستم که باز قرار است بیچاره روزگار شوم و دست خالی برگردم یا اینبار را خبری دیگر است در راه.
خواب دیدم باز که می دوم به سمت پنجره ای که باز هیچ نشانی از کوی دوست در قابش نیست و تنها همین قفس تنگ را میان خود گرفته و همان چیزهایی دارد که اینجا هم هست.
خواب دیدم که اینبار پنجره را نفرین کردم که تو چه میدانی این دل و این بغض چیست که اینجا اسیر شده است و حالا سد راه من شده ای که نه نگاهی و نه دیداری و نه آرامش دهنده دلی!
خواب دیدم که میان وهم خواب در مسیری ام که نه خبری از قفس های تنگ و تاریک آن ملت است و نه خود ملتیان که راه بروند و من تنها میان بیابانی وسیع و غباری به سوغات او، راه می روم و در درونم غم بزرگی است با دلتنگی و یک درد وحشتناک و یک بغض دیوانه کننده تر که مانده ام چگونه این درد ها را ز خود دور نمایم و آرام شوم که چاره ای نیست جز به انتظار که آن رنگ زیبای سبز را ببینم و همه را یکجا رها کنم.
خواب دیدم اینبار که درونم خبری آمد که نزدیکی و من به عهد بسته بعد از سفرم به دنبال آن زمین خاک و سنگ و نورهای درونش میروم و هر چه می گردم هیچ نیست جز دیوارهایی کهنه و گلی، که انگاری دست بر رویشان بگذاری؛ شاید بریزند.
خواب دیدم که دیوار را رفیق قرار داده ام و به امتدادش ایمان بسته ام که انگار صدایی از میانش می آید که پشت این دیوار چیزی است که تو را سخت آرام خواهد کرد و رها از این قفس و باید بروی تا اجازه ورود پیدا کنی. صدایی که میان این حجم دیوار و این تنهایی، تنها به دلم می رسد و من نمی دانم این صدا چیست و چرا از میان دیوار می آید به سوی من؟
خواب دیدم اینبار که دربی است کوچک و چوبی، که وهم و خیال من درست او را نمی بیند و صدایی فقط انگار از پشت درب می آید که یا ناله است یا بشارت یا دعوت و یا هر چیز دیگری که من نمی فهممش و فقط می دانم پشت این درب همه چیز است و من باید درب را باز کنم و رد بشوم از این درب که حالا مزاحمم شده است.
خواب دیدم نیرویی از میان شادی و غم و عجله و همه چیز در هم که حسی عجیب داشتند؛ در دستانم بود که درب را باز کند و به سرانجام مقصود برسد و من بروم. دست بر در بود که نمی دانم باز چه بر سر این پاهای لعنتی افتاد که بدون اذن من برای خودشان روی زمین افتاده اند و این دست های لعنتی چرا حالا که میخواهم و قدرتش را دارم؛ نای باز کردن این درب را ندارند و باز این نگاه چرا خجلت زده است و رو به پایین است و من قدرت باز بالا آوردنش را ندارم و من اینجا چه می کنم که صدایی می آید به درون دلم که:
سلام! این منم در پشت این درب! بیا به سویم که تو مرا در انتظاری و دلتنگی تو را من مرهمی.
خواب دیدم که تکیه دادم به دیوار و نمی دانم داشت چه میشد و تنها می دانم که حدیث تمام دیوانگی و دلتنگی تمام آن روزهای نزدیک و این روزهای دور از سفر و هر چه که سکوت مانع از آن ها بود را گفتم و گفتم و همه را به روی همان زمین خاکی خشک ریختم و هیچ کدام از آن قطرات حدیث دلتنگی های من که زمین خسته را سیراب می کرد؛ حتی لحظه ای نماندند و زمین همه را می شنید و به جان می خرید و تنها اثری بر جای می ماند و من بی اختیار باز می گفتم و می گفتم.
خواب دیدم که نه من رفتم و بل مرا بردند و نگاه را اجازه به دیدن آنچه که دوست داشتم و دوست خواهم داشت به هر بار رفتن دادند.
خواب دیدم که کاش نمی دیدم غبار زمان را روی آن و اطراف آن و درون و همه جا و برهوت عظیم آنجا و خرابی آن زیباترین رنگ دنیا و یک دنیا تنهایی و غریبی و من و او و هیچ کسی و یک دل دیوانه تر که باز آزرده شد و نه تاب ماندن داشت و نه تاب دیدن و نه حرف زدن و نه چیز دیگری و ندانستن اینکه چه شد که رو به او به خاک افتادن و سر بر زمین و تن نیز به رویش و جویبار گرم سرخینی جاری شدن به زیر سر و نگاه به سمت آن حجم مشکی پوش، به امید دیدن در این لحظه ها و زمزمه: «دریغ از این آدمیان و آدمیان و آدمیان و آدمیان» که این همه شکایتم است و گفتن به او که من را رها کن از این امتحانت که من سخت رد شده این روزگارم و به فریاد من برس که دیوانه شدم از این قفس تنگ و این ملتیان که دیگر رهی نیست به رویم.

خواب… ندیدم.
آخر چیزی نبود در امتداد آن سمت نگاهم که می نگریستم در قبل به امیدن دیدن، که آخر من نیمه شب نشسته ام روی تخت، با دلی که دردهایش بیشتر شده و چشمهایی که بی اجازه من رها شده اند و حالا باز امتداد نگاهشان به فرشی سبز است که باز دارد این رنگ سبز من را سخت آزار می دهد و می گوید که:

خواب دیدی.
خواب دیدی باز.

.

دیدگاه‌ها برای خواب بسته هستند
دسته بندی : عمومی

دانشگاه

۳ ترم گذشت و حتی اپسیلون علاقه ای به این دانشگاه #؟%^&!@ در وجود ما نیامد!.

دیدگاه‌ها برای دانشگاه بسته هستند
دسته بندی : عمومی

سگ

گاهی وقت ها از وبلاگ نویس شدنم؛ مثل سگ پشیمون میشم!.

دیدگاه‌ها برای سگ بسته هستند
دسته بندی : عمومی