hossein.bushehr.ws

زیرنویس

خدایش نیامرزد زیرنویسی که بعد از گذشت ۴۵ دقیقه از فیلم، هنوز ست نشده است و هی باید تنظیمش کنی..

دیدگاه‌ها برای زیرنویس بسته هستند
دسته بندی : عمومی

زیرنویس

 

خدایش نیامرزد زیرنویسی که بعد از گذشت ۴۵ دقیقه از فیلم، هنوز ست نشده است و هی باید تنظیمش کنی.

 

.

دیدگاه‌ها برای زیرنویس بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… حرکت… ۳۲

ظهر شده و بی قرارتر از صبحم. دلم می خواهد دوباره به مسجد بروم. حرص و طمع دیدن و نماز خواندن دوباره در وجودم رخنه کرده؛ اما می ترسم. از کعبه می ترسم. نمی دانم چرا تا به یاد کعبه می افتم از تصمیمم منصرف می شوم. چند بار تا درب هتل می روم و هر بار بی دلیل دوباره به اتاق برمی گردم. نمی شود. باورم نمی شود که حتی توانایی قرار گرفتن در مسیر همیشگی را ندارم. انگار در هتل محبوسم کرده اند و فقط یک راه برایم باز است:

خروج از شهر!

هیچ گاه اینقدر انجام دادن کاری برایم سخت نبوده. حتی روز آخر مدینه هم اینگونه نبودم. چرا توانایی انجام این کار را ندارم؟

بی قراری ام را با راه رفتن های متوالی می خواهم از بین ببرم که نمی شود. به کنار پنجره می روم. در راهرو قدم میزنم و باز هیچ خبری نمی شود. چه زجری می کشم تا این عصر برسد. چه بلایی می خواهد سر من بیاید؟

اشکان می خواهد برای وداع برود. می گوید تو هم بیا اما فقط می توانم بگویم نه. وداع کرده ام. نمی توانم بگویم که چه بلایی دارد بر سرم می آید و از درون برای رفتن می سوزم و باز از همانجا دارند مرا می سوزانند که مبادا بروی.

اتاق ها را باید ساعت ۴ تخلیه کنیم تا خدمتکارها نظافت را انجام دهند و اتاق برای گروه بعدی که ساک هایشان را در طبقه گذاشته اند؛ آماده کنند. یادش بخیر شبی که ما رسیدیم. چه می دانستم زمانی که وارد طبقه ۴ می شوم و ساک های خودم را می بینم؛ کسی هم قبل از من بوده که حسرت ماندن بیشتر را داشته. کسی هم بوده که با حسرت به ساک های ما نگاه می کرده و حالا یک هفته ای هست که به خانه اش برگشته.

حالا من اینجا با حسرت دارم نگاه می کنم و به فکر بعدی هایی هستم که امشب اینجا می مانند و یک هفته عاشقی می کنند. دلم می خواهد حسم را بنویسم و به یادگار برای همان کسی که روی ساکش، شماره اتاق فعلی را نوشته؛ بگذارم. اما منصرف می شوم. دلم نمی آید دقایق اول حضورش را با یادآوری رفتن تلخ کنم. بگذار عاشقی اش بیشتر و بیشتر شود. بگذار روزهایی طلایی زندگی اش را با عشقبازی اینجا بیشتر کند.

نزدیک ساعت ۴ خدمتکارها می آیند و درب می زنند. روی تخت نشسته ام و گریه می کنم. حالا راحت ترم؛ آخر کسی در اتاق نیست. خدمتکار هر چه درب می زند باز نمی کنم. نمی خواهم بیرونم کند اما راهی نیست و باید بروم. درب اتاق را باز می کنم و وضعیتم را که میبیند؛ فقط به ساعتش اشاره می کند و چند دقیقه ای برایم تخفیف می دهد و دست و پا شکسته میگوید به اتاق های کناری می روم و بعد می آیم اینجا. بیچاره چه گناهی دارد که به انتظار من بماند؟

آبی به صورتم می زنم و آماده رفتن می شوم. حتی توانایی پوشیدن لباس هم ندارم و باز روی تخت می افتم و به حال خودم گریه می کنم. موقع آمدن از خانه که راحت بود و حتی عجله هم داشتم و حالا…

باید تمام وسایل باقیمانده اتاق را به لابی ببرم. کسی هم نیست که کمکم کند. بیچاره خدمتکار پشت درب منتظر مانده تا من بیرون بیایم. وسایل را نشانش می دهم می گویم که طول می کشد تا به لابی ببرمشان. می گوید مشکلی نیست. به لابی می روم که شلوغ است از وسایل و بچه ها. وسایل را گوشه ای می گذارم و دوباره به اتاق می روم تا باقی وسایل را بردارم. آخرین بار فقط یک ساک می ماند و آن هم بر می دارم و برای آخرین بار خیابان و فضای اتاق را نگاه می کنم و تمام.

درب را باز می گذارم و کلید را به پذیرش تحویل می دهم و خودم در لابی به انتظار برگشتن بچه ها می نشینم. بچه های کاروان می روند و می آیند. بعضی هایشان آنقدر وسایل دارند که فکر می کنم در هواپیما اجازه ورودشان را هم ندهند. سر به سر همدیگر می گذارند و شوخی می کنند. کسی فکر برگشتن نیست. همه انگار دارند به سفر دیگری می روند و من دارم بر می گردم. آره. شاید سفر آنها دارد شروع می شود. شاید آنها به همه چیز رسیده اند و مثل من این همه اشتباه نداشته اند که حالا همه چیز برایم تمام شده است.

گوشه ای نشسته ام و وقتم را سپری می کنم. تلویزیون را روشن می کنند و بعد از چند دقیقه بازی فوتبال پخش می کند. کری آبی ها و قرمزها شروع می شود. باورم نمی شود وقتی جر و بحثشان را حتی تا درگیری فیزیکی می بینم. باورم نمی شود که اینها در این شهر و در این لحظات دارند این کارها را می کنند. لابی بسیار شلوغ شده است و سر و صدای زیادی درون آن است.

مدیر کاروان می آید و می گوید اذان گفته اند؛ نمازتان را بخوانید. شام هم حاضر است. یک ساعت دیگر حرکت می کنیم. کسی هتل را ترک نکند.

نزدیک ساعت ۸ است که حسین می آید و کنار وسایل می ماند تا من به نماز برسم. نمازخانه سرد و بی روحی است و خلوت از حضور آدمها. هیچ لذتی هم برای نماز خواندن درون آن نیست؛ ولی وقتی چاره ای نیست چکار باید کرد؟

به رستوران می روم و تکه ای نان بر می دارم که سر و صدای وحشتناکی از لابی می آید. اینبار واقعا دعوا می شود و مدیر کاروانها دخالت می کنند. مدیر ثابت هتل تلویزیون را خاموش می کند و همه را راهی اتاق هایشان می کند. انگار از بچه های کاروان خودمان بوده اند. پرس و جو که می کنم متوجه می شوم بر سر یک مسئله کوچک در آسانسور اینچنین همه زیبایی های هدیه گرفته اشان را خراب می کنند. کمی گذشت در این لحظات آخر به غرور کسی بر می خورد؟

حالا همه چیز آماده ترک این شهر است.

من در اتوبوس، سرم را چسبانده ام به شیشه و برای خودم زمزمه تنهایی می خوانم. با خودم می گویم یعنی می شود عهد هایم بماند و همیشه این حرف به یادم بماند:

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم؟

یعنی می شود قدر بودن هایم را هر چند کم بدانم؟ می شود؟

لحظه ای که دوست ندارم می رسد و اتوبوس حرکت می کند. هنوز سرم را چسبانده ام به شیشه و با تسبیح کربلایم آخرین بودن هایم را لذت بخش می کنم. ذکر می گویم که شاید دیگر اینجا نباشم. تنهایی ام بهم میخورد با حرف های متوالی بغل دستی ام که یکریز حرف می زند و من توان مخالفت با او را ندارم و حتی جایی خالی در اتوبوس نیست که جایم را عوض کنم و مجبورم همینجا بمانم.

انگار این لحظات آخر بدترین امتحانات را باید پس بدهم که اینگونه دارد لحظه به لحظه در فشارهای مختلف قرار می گیرم.

.

دیدگاه‌ها برای مکه… حرکت… ۳۲ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

از خورشید

 

و ناگهان…

 

مردی می آید زخورشید!!!

 

 

.

دیدگاه‌ها برای از خورشید بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… وداع… ۳۱

می دانم که مرا هرگز به خاطر این دیوانگی این روزهای آخر نخواهی بخشید. می دانم از اینکه لحظه به لحظه ها را برایت ننوشتم؛ شاکی هستی.

ببخش.

آخر چطور باید می نوشتم که دارم آخرین دقایق حضورم را در این شهر سپری می کنم.

نمی دانی چه دیوانگی وحشتناکی بود دیشب. نمی دانم از کجایش باید بنویسم؟ از دعای کمیل که همه دردهایمان را بیشتر کرد یا از آن لحظات و دقایق وحشتناک سحر و وداع؟

دیشب دعای کمیل بود. فقط همین را بگویم که درد رفتنم و ترک اینجا آنقدر زیاد شد که تمام طول دعا فقط برگشتن دوباره را می خواستم. فقط برگشتن دوباره را. میفهمی؟ اصلا کاری به دعا نداشتم. اصلا نفهمیدم چه خواندند.

اگر بدونی دیشب تا صبح چه کشیدم. اگر بدونی چه زجری داشت حرکت عقربه های این ساعت لعنتی روی دستم. تو که نمی فهمی آمدن صبح آخر یعنی چه…

آره. تو نمی فهمی.

دیشب هم مثل شب های قبل رفته بودم مسجد و تا صبح آنجا بودم. دیشب هم طواف کردم. سرم پایین بود و می چرخیدم. نه حرفی و نه حدیثی. مگر حرفم می آمد؟ ساکت و آرام می چرخیدم و گریه می کردم که می خواهم ترک وطن کنم. آره. وطن. اینجا خانه من است. اینجا همه زندگی من است. اینجا من بهترین لحظات عمرم را سپری کردم و هیچ وقت این آرامش را نداشتم.

دیشب نماز خواندم تا صبح. می فهمی؟ تا صبح.

هر جایی که به نظرم می آمد؛ خواندم و حدیث دلتنگی روزهای بعدم را گفتم!

آره. حدیث دلتنگی روزهای بعد که می دانم بدتر از دیوانگی های اینجا خواهد بود.

نزدیک نماز صبح، فقط نشسته بودم و کعبه را نگاه می کردم. فقط نگاه تا شاید سیر شوم.

ببخش که نمی توانم بنویسم. بگذار اندکی آرام تر شوم؛ شاید بتوانم بنویسم…

نشسته ام روبروی کعبه و نگاه می کنم به خودش و مردمی که به دورش می چرخند. نشسته ام و لحظه به لحظه ساعت را نگاه می کنم که چطور ناجوانمردانه به سرعت حرکت می کند و من را زجری عظیم می دهد. نشسته ام به صدای اذان گوش می دهم و هیچ کاری انجام نمی دهم جز دردل کردن. سرم را میان دستانم می گیرم و با خودم حرف می زنم که دارد تمام می شود و شاید دیگر نیایم. صدای اذان دوم می آید و جنب و جوش مردم برای تشکیل صف ها بیشتر می شود و هر کسی در پی جایی نزدیک به کعبه است و من سر جای خودم نشسته ام.

نماز شروع می شود و در سکوت مطلق، صدای امام جماعت است و پرستوهایی که هر سحر به طواف می آیند. انگار هجرت پرستوها هم رسیده که اینگونه می چرخند و ندای رفتن سر می دهند. می چرخند و صدایشان دل هر آدمی را به درد می آورد.

نماز تمام می شود و من مثل مدینه دوباره نماز را اعاده می کنم و بعد از نماز به زیر چهارپنجره می روم. اشکان نمی خواهد وداعش را حالا انجام دهد. می رود هتل و من می مانم و یک دنیا تنهایی که نمی توانم با هیچ کسی پر کنم لحظاتش را.

نشسته ام و به کعبه نگاه می کنم و حضور لحظه به لحظه خورشید و روشنایی اش در آسمان این شهر را ثبت می کنم. حالا دیگر کعبه با آسمان شب یکی نیست و خودش تنهاست. شبها انگار کعبه با آسمان یکی می شود و چتری بزرگ بر سر همه پهن می کند و همه را در سایه سار خودش قرار می دهد و روز تنها می شود.

مدیر کاروان، معاون و روحانی می آیند. وقت رفتن است و باید وداع بخوانیم.

به نزدیک حجرالاسود می رویم و باز پیمان می بندیم و الله اکبر!

نه. باز هم خبری از لذت های قبلی ام نیست. باز هم دیوانگی ام بدتر می شود. نمی دانم چرا بهترین ها دارد بدترین می شود و من هیچ حسی برای این اعمال ندارم. اصلا نمی دانم چه چیز را فراموش می کنم که باید تاوانش را اینگونه پرداخت کنم.

می چرخیم برای آخرین بار و معاون کاروان می خواند.

نماز می خوانیم برای آخرین بار و خودم می خوانم برای خودم!

دعا می خوانیم… برای آخرین بار.

مدیر باز تذکر می دهد که به اطلاع دوستانتان برسانید که وداعشان را تا قبل از رسیدن عصر انجام دهند تا زودتر برگردیم. مبادا نماز مغرب هم بیایید مسجد که جا می مانید.

همه می روند و من برای خودم می چرخم. چند دوری می چرخم و آخرین نگاه ها را به کعبه می اندازم. نمی دانم چه بر سر کعبه آمده. نمی دانم چرا نمی توانم نگاهش کنم. مگر همین کعبه تا چند دقیقه پیش نهایت لذت من نبود؟ مگر همین نبود که تنها مرهم دیوانگی های من در عمره مجدد و طواف وداع بود؟ پس چه بر سرش آمده که مرا می راند و حتی نمی توانم نزدیکش شوم که لمسش کنم؟

می روم و در کنار ورودی ملک فهد می ایستم. همانجایی که اولین بار روشنایی آسمان و نور خورشید، بر همه ما سلام داد و کعبه نیز ما را بوسید و من تکبر خودم را به خودم نشان دادم!

ایستاده ام. اما جز انداختن سرم به پایین و نگاه کردن به سنگ ها کار دیگری ندارم.

خورشید اینبار سلام نمی دهد و انگار دارد غزل خداحافظی می خواند که اینگونه چشمانم را آزار می دهد. دستم را سایبان چشمانم می کنم تا کعبه را ببینم و با او دردل کنم که فایده ای ندارد و اینبار کعبه مرا می راند. نمی دانم. شاید از وداع باشد که می گویند بعد از وداع باید رفت.

دودلم برای رفتن و ماندن. می دانم ماندنم لذتی ندارد و کعبه میرانتم و رفتنم نیز بازگشتی ندارد. دلم می خواهد همانجا بنشینم و گریه کنم تا شاید اجازه ماندن چند روز بیشتر برایم صادر شود. فقط چند روز بیشتر.

حالا بیشتر احساس یتیمی می کنم. بیشتر احساس تنهایی می کنم و هیچ کسی هم نیست که آرامم کند.

بلاخره دل می کنم و از همان مسیر روز اول بر می گردم. هیچ چیزی در این راه و مسیر برایم اهمیت ندارد. سرم پایین است و در سکوت راه می روم.

هتل هم ساکت است. انگار همه ماتم گرفته اند و خبری از رفت و آمدهای روزهای قبل نیست. به اتاق می روم و آرام درب نیمه باز را باز می کنم. اشکان خوابیده و بی سرو صدا به زیر پتو می روم و مثل مدینه بی صدا گریه می کنم تا شاید دلم آرام شود.

.

دیدگاه‌ها برای مکه… وداع… ۳۱ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

حذف

 

و قصه تکراری حذف و سانسور نوشته ها که روز به روز بیشتر می شود…

 

.

دیدگاه‌ها برای حذف بسته هستند
دسته بندی : عمومی