آخرین برگ
دی ماه ۱۳۸۶
سخت است دانستن حقایق تلخ دیگری بعد از سفر که روز به روز روح تو را آزردهتر از گذشته کند و از تو هیچ کاری برنیاید.
سخت است بدانی که تاب تحمل دلتنگیهای این روزهای خانهات را نداری؛ اما باید بجنگی و تحمل کنی و به خودت بقبولانی که آن سفر با تمام روزهای زیبایش خاطره شد و رفت.
سخت است حیرانی این روزهای بعد از سفر و دیدن تصویرهایی که بارها میدیدی و حسی نداشتی و حالا با دیدنشان رویت را باز میگردانی و بغض میکنی و باز بغض را فرو میخوری.
سخت است تحمل خواندن خاطرات همسفران دیگری که رفتهاند و هر کلمه آنها تو را به روزهایی میبرد که آسوده خاطر بودی و اندکی احساس این روزها را درک کردی. اما ندانستی که چه درد بزرگی است دلتنگی و تنهایی این روزها.
سخت است دیدن اشکهای دعوتشدگان دیگری از شهر تو و خوشحالی آنها و نگاه حسرتبار به قطرههای زلال چشمشان و گفتن خوشا به حالت در دلت و برآمدن آه حسرتت.
سخت است دانستن خیلی چیزهایی که رفتههای این سفر میدانند که بعد از آن چیست و چه حس بدی است و چه درد و رنج عظیمی است که تاب تحملش را هر کسی ندارد.
سخت است زندگی در این روزهای بعد از سفر که تصوراتت یکی پس از دیگری ویران میشود و تو میدانی که هنوز در همان دنیایی هستی که پیش از سفر میزیسته ای و حالا درد و رنجت دوچندان شده است و گاه از این درماندگی تو از درون ویران میشوی و نمیدانی که این ویرانی را به که بگویی.





