hossein.bushehr.ws

آخرین برگ

دی ماه ۱۳۸۶

سخت است دانستن حقایق تلخ دیگری بعد از سفر که روز به روز روح تو را آزرده‌تر از گذشته کند و از تو هیچ کاری برنیاید.
سخت است بدانی که تاب تحمل دلتنگی‌های این روزهای خانه‌ات را نداری؛ اما باید بجنگی و تحمل کنی و به خودت بقبولانی که آن سفر با تمام روزهای زیبایش خاطره شد و رفت.
سخت است حیرانی این روزهای بعد از سفر و دیدن تصویرهایی که بارها می‌دیدی و حسی نداشتی و حالا با دیدنشان رویت را باز می‌گردانی و بغض می‌کنی و باز بغض را فرو می‌خوری.
سخت است تحمل خواندن خاطرات همسفران دیگری که رفته‌اند و هر کلمه آنها تو را به روزهایی می‌برد که آسوده خاطر بودی و اندکی احساس این روزها را درک کردی. اما ندانستی که چه درد بزرگی است دلتنگی و تنهایی این روزها.
سخت است دیدن اشک‌های دعوت‌شدگان دیگری از شهر تو و خوشحالی آنها و نگاه حسرت‌بار به قطره‌های زلال چشمشان و گفتن خوشا به حالت در دلت و برآمدن آه حسرتت.
سخت است دانستن خیلی چیزهایی که رفته‌های این سفر می‌دانند که بعد از آن چیست و چه حس بدی است و چه درد و رنج عظیمی است که تاب تحملش را هر کسی ندارد.
سخت است زندگی در این روزهای بعد از سفر که تصوراتت یکی پس از دیگری ویران می‌شود و تو می‌دانی که هنوز در همان دنیایی هستی که پیش از سفر می‌زیسته ای و حالا درد و رنجت دوچندان شده است و گاه از این درماندگی تو از درون ویران می‌شوی و نمی‌دانی که این ویرانی را به که بگویی..

موج سودا

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها.

دیدگاه‌ها برای موج سودا بسته هستند
دسته بندی : عمومی

پایان

غائله با نزدیک شدن به اهواز و معذرت خواهی مهماندارها تمام می شود. هر چند مقصر تعدادی از بچه هایی بودند که یادشان رفته بود به کجا سفر کرده اند و باید چه چیزهایی را مراعات کنند!

دیگر چیزی برای گفتن هم برایم نمانده جز نگاه های متوالی به ساعت که زودتر بنشینیم تا از شر این هواپیما هم راحت بشوم. از شروع دیوانگی برگشتن، شاید این اولین باری باشد که دلم می خواهد همه چیز زودتر تمام بشود. شاید اگر این اتفاقات نبود هرگز چنین آرزویی نداشتم. اما حالا می خواهم حتی زودتر به خانه برسم و تنها بشوم.

هواپیما در فرودگاه اهواز می نشیند و چشمان خواب آلود و اندکی نگاه های عصبی مسئولین آنجا که تو را به حرکت سریع تر و بیرون رفتن از محوطه قانونی تشویق می کنند؛ از تو و دیگران استقبال می کنند. فرودگاه شلوغ است و هر از گاهی صدای صلوات و هلهله خانواده هایی می آید که تا قسمت بار آمده اند. بارها در بدترین وضعیت ممکنه تحویل صاحبانشان داده می شود و صدای اعتراض هیچ کسی به جایی نمی رسد و حتی کارگرهایی که بارها را از هواپیما به روی ریل انتقال می دهند؛ فقط می خندند و بارها را حتی گاهی بی محابا بر روی ریل پرت می کنند و من اینجا با دیدنشان بیشتر دلم می خواهد این شهر را ترک کنم تا پیش از آنکه زبانم باز شود و اشتباهی دیگر مرتکب بشوم.

اینجا حتی کارگران فرودگاه چرخ های باری را گرفته اند و در ازای چند هزار تومان، بارت را به بیرون انتقال می دهند و حتی حاضر نیستند چرخ باری را در اختیارت قرار دهند. چیزی که تا به حال در عمرم ندیده ام!

از بیرون محوطه فرودگاه چرخ های باری را به زحمت پیدا می کنیم و بارهای خودمان را به بیرون انتقال می دهیم. حتی جلوی درب ورودی هم تو را رها نمی کنند و به بهانه اینکه باید چرخ ها را جمع کنند؛ بارت را به زور روی زمین می گذارند و چرخ را می برند. و باز زبان به دهان می گیرم و سکوت می کنم.

باید به ترمینال برویم. بلیط اتوبوس رزرو کرده اند و باید سریعتر و تا قبل از ساعت ۸ به ترمینال برسیم. خانواده امین به اهواز آمده اند و حالا اولین خداحافظی شروع می شود. هر چند در بوشهر باز خواهم دیدش اما سخت است مدتی را در کنار همدیگر باشی و حالا بخواهی خداحافظی کنی.

خانواده سید هم از رامهرمز آمده اند. او هم خداحافظی می کند و در جواب حلالیت من چیزی جز لبخند ندارد و باز هم بابت تمام بی توجهی ها و مخصوصا تعویض اتاق مکه ازش عذر میخواهم که مثل همیشه می خندد و می گوید مسئله ای نیست. اما نمی داند که چه بلایی بر سر من آمده و من دارم چه می کشم.

بچه های دیگر هم یکی یکی خداحافظی می کنند. هر چند با خیلی هایشان ارتباط نزدیکی نداشتیم اما حسی مشترک درون همه هست که این لحظات آخر انگار دارد رشد می کند و لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده می شود… اندوه جدایی و دلتنگی!

وقت نماز صبح است و به مسجد فرودگاه می روم. خیلی از بچه ها آمده اند. نمی دانم چطور نماز بخوانم. بعد از مدت ها باید مثل سابق مهر بگذارم و نماز بخوانم. حالا دیگر می دانم اینجا نه مسجد النبی است و نه مسجدالحرام و نه هتلی در نزدیکی آن که حس لذت را داشته باشم!

مهر را می گذارم و الله اکبر را نگفته ام که بغضی وحشتناک گلویم را می فشارد و حتی الف را نمی گذارد بگویم. اشک هایم در حال ریختن است و تند تند آنها را پاک می کنم و باز مثل همان بغض سنگین طواف آن را فرو می خورم تا دیگران اشک های بیشترم را پس از شکستن بغضم نبینند. به سختی نماز می خوانم. کلمات را به درستی نمی توانم ادا کنم و همه را شکسته و با مکث می گویم. سلام را می گویم و سریع از نمازخانه بیرون می آیم و گوشه ای می ایستم تا کمی آرام بشوم. آبی به صورتم می زنم و به پیش اشکان می روم.

بچه ها که جمع می شوند به ترمینال می رویم. ترمینالی که هنوز باز نشده و حتی ما یک ساعت زودتر رسیده ایم. اولین قدم در ترمینال مساوی است با دیدن رویای صادقه ای دیگر که انگار چند سال پیش دیده ام. دیگر مطمئنم که قبلا یکبار این سفر را آمده ام و حالا خودم آمده ام!

تعاونی مربوطه تعطیل است و هر چه منتظر می مانیم باز نمی کند. یکی دیگر از تعاونی ها باز می کند و اولین سرویسش هم یک ساعت بعد است. دلم می خواهد زودتر از این شهر بروم بیرون تا اتفاقی دیگر نیافتاده. بلیط ها را می گیرم و نیم ساعت بعد که تعاونی اصلی باز می کند برای عذرخواهی و حذف رزرو به پیش مسئولش می روم.

در جواب حرف های تند و کنایه آمیزش فقط عذرخواهی می کنم و دلیل تعویض بلیط را زودتر رسیدن پرواز و خستگی بیش از حد بچه ها و مخصوصا تاخیرشان در باز کردن دفتر اعلام می کنم و برای پایان بحث با لبخند به او می گویم که حالا من که با پای خوده ام آمده ام و عذرخواهی می کنم. اگر نیامده بودم چه؟

می گوید: هیچ. بلیطت را می دادم به دیگری و چهار تا فحش هم نثار خودت و … می کردم و پشت دستم را داغ می کردم که دیگر بلیط برای کسی رزرو کنم.

سکوت می کنم و فقط نگاهش می کنم. خیلی دوست دارم جوابش را بدهم. جواب بی احترامی سنگینی که به من و خانواده ام کرده. جواب تمام بدی هایی که از مردم شهرش کشیدم. اما فقط می گویم بازم معذرت می خواهم و به سمت بچه ها که در محوطه نشسته اند می روم. بگذار زودتر بروم تا دیگر رنگ این شهر را نبینم.

یکی از بچه های کاروان هم می آید و بلیط برای بندرعباس برایش پیدا نمی شود. به خانه زنگ می زنم تا بلیط بوشهر-بندر عباس را برایش بگیرند و با ما بیاید تا در این شهر بیشتر از این نماند. می ترسم غریبی اش مثل غریبی من شود و غریب نوازش کنند.

مسیر وحشتناک اهواز به بوشهر را به سختی سپری می کنم. مسیرش را دوست ندارم و همین عدم دوستی باعث شده است؛ آرزوی سریع تر رسیدن را بکنم.

هیچ حس خوشایند یا اتفاق خوشایندی نیست که این لحظات را با آن بگذارنم جز سکوت های متوالی و حرف های هر از گاهی که با اشکان می زنم.

رسیدن لحظه به لحظه به بوشهر و یادآوری رسیدن به خانه و آن حرف آخر، استرسم را زیادتر می کند که ناچارم با آن روبرو شوم.

اتوبوس می ایستد و همه بلند می شوند. باید پیاده شویم!

خانواده همه ما هستند. سلام می کنند و روبوسی. همه چیز دارد مثل یک فیلم بی صدا جلو می رود. همه چیز مثل همه استقبال های عادی دیگر است و با یک تفاوت که من آمده ام و دیگران استقبال کننده اند.

از اشکان و حسین خداحافظی می کنم و همسفرمان را که تا ساعت حرکتش به بندرعباس زمان زیادی مانده به خانه می برم. درب خانه را بر خلاف نظرم پارچه زده اند. گفته بودم که کاری نکنند اما انجام داده اند. حتی نگاهی به پارچه ها هم نمی اندازم آخر دوست ندارم ببینم چه نوشته اند. از آن کلمه پیش از اسمم می ترسم که حالا می دانم قبول نیست و چه اشتباهاتی به پای آن اسم مرتکب شده ام. اشتباهات نابخشودنی.

وارد خانه می شوم و استقبال بیشتر می شود و آخر من آن حرفی را که روز رفتن به جده می خواستم بگویم؛ زیر لب زمزمه می کنم:

خدایا!

یک روز از این درب خداحافظی کردم و گفتم یک روز می رسد که از این درب وارد می شوم و سلام می کنم و همه چیز تمام می شود.

یک روز روی پله های هواپیما ایستادم و گفتم می رسد روزی که دوباره بایستم و بگویم برگشتم.

به مدینه رسیدم گفتم باز می گردم.

به مکه رسیدم گفتم باز می گردم!

خدایا!

از مدینه و مکه خداحافظی کردم و به همان جایی رسیدم که آن روز ظهر ایستاده بودم و از آنجا هم خداحافظی کردم!

حالا به درب این خانه سلام می کنم که سلام من پایان همه چیز شده است.

خدایا!

آن روز عهد کردم که امروز دعا کنم که کمکم کنی برای پایبندی به عهد هایی که در این سفر با تو بستم. اما خدایا!

حالا از تو می خواهم که مرا بازگردانی که اشتباهی بس بزرگ مرتکب شدم و حتی نمی توانم در حق خودم دعای پایبندی به عهد های نصف و نیمه ام را بکنم.

خدایا!

من باید بازگردم تا اشتباهاتم را جبران کنم!

.

دیدگاه‌ها برای پایان بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

بدبختی

بدبختی از این بالاتر که هر چی ناظر بالاسری تو و امین، تو ادارات مختلف، هم دوره و هم دانشگاهی و از همه بدتر… هم رشته ای تو و امین شده اند؟.

دیدگاه‌ها برای بدبختی بسته هستند
دسته بندی : عمومی

بدبختی

 

بدبختی از این بالاتر که هر چی ناظر بالاسری تو و امین، تو ادارات مختلف، هم دوره و هم دانشگاهی و از همه بدتر… هم رشته ای تو و امین شده اند؟

 

 

.

دیدگاه‌ها برای بدبختی بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… اشتباهی عظیم… ۳۳

نمی دانم کی از حد شهر بیرون رفتیم. فقط می دانم حالا دیگر مکه نیستیم و در بیابان به سمت جده می رویم. نور چراغ های بیرون مرا بیاد شب آمدن به مکه می اندازد. چه شبی بود. همه چیز مثل آن شب است جز ساختمان های متعدد بیرون و بیداری بچه ها. اینجا کسی نخوابیده و انگار از شوق برگشتن به خانه همه بیدارند و دائما شلوغ می کنند و کناری من نیز دائم حرف می زند. خدایا مرا به خاطر این افکار نه چندان خوبم درباره دیگران ببخش که حتی توان بیرون انداختنشان را هم ندارم. باور کن نمی دانم چکار باید کنم و کار صحیح چیست.

مسیر خیلی کوتاه تر از آنی است که فکرش را می کردم و حالا نورهای فرودگاه جده از دور پیداست. فرودگاهی که آغاز سلام ما به سفر بود حالا خداحافظی به پایان هم شده است. فرودگاهی که تمام استرس های همه در آن است. استرس اینکه بعد از اینجا چه را می بینیم و استرس اینکه بعد از اینجا چه خواهیم کرد!

از اتوبوس پیاده می شوم و با بچه ها به سمت همان محوطه ای می رویم که روز اول، نماز جماعت در آن برگزار شد. ساعت نزدیک ۱۰ است و ۲ ساعت دیگر همه چیز تمام خواهد شد.

پاسپورت ها را می دهند و به انتظار ورود به سالن فرودگاه، در گوشه ای می نشینیم. گروهی تازه رسیده اند و به انتظار اتوبوس ها هستند تا راهی مدینه شوند. نگاه حسرت بار بچه ها به آنهاست که دائم از ما درباره مدینه و مکه سوال می کنند. ما می رویم و آنها می آیند. مثل روزی که ما آمدیم و گروهی دیگر داشتند می رفتند. آمدن ها با شادی و رفتن ها با غم! بدست می آوریم و شاید از دست بدهیم.

مدیر می آید و همه را به سمت درب ورودی هدایت می کند. همه چیز مثل آمدن است. بازرسی، مهر پاسپورت و در انتها همان سالن کذایی. یک بار ورود و حالا خروج.

بچه ها همه روی صندلی های سرد و بی روح سالن خروجی نشسته اند. آنقدر صدایشان بلند است که وقتی می خواهی با کناری ات حرف بزنی؛ باید مثل خودشان فریاد بزنی. بچه های بوشهر گوشه ای نشسته اند و آخرین لحظات را در کنار یکدیگر در اینجا سپری می کنند. بساط عکس های یادگاری پهن شده است و همه با هم گوشه ای می ایستند و عکس می گیرند. شلوغی بیش از حد عصبانیت ماموران سعودی را در پی دارد و تذکر می دهند. بچه ها کمی آرام می شوند و دوباره روز از نو و روزی از نو.

گوشه ای نشسته ایم و حرف می زنیم که سیل جمعیت به یک طرف سرازیر می شود و به خیال درگیری ماموران سعودی با بچه ها به سمت حرکت جمعیت نگاه می کنم.

درب را بازکرده اند!

به کجا چنین شتابان؟

زیر لبی می گویم و به انتظار کم شدن جمعیت می نشینم. هواپیما که بدون ما پروزار نمی کند؛ بلاخره جایی پیدا می شود و ما هم می رویم.

جمعیت که کمتر می شود راهی می شوم. انگار برای اولین بار در طول تاریخ، قرار است پرواز زودتر از موعد انجام شود و ما نیز به هواپیمایی خودمان افتخار کنیم! همه چیز دارد به بدترین وضعیت خودش جلو می رود. معلوم نیست چه خبر است که مهماندارها با عصبانیت جوابت را می دهند.  انگار با قبلی ها درگیری هایی بر سر صندلی ها داشته اند.

کنار اشکان می نشینم و می دانم که تا اهواز و حتی تا بوشهر می توانم سکوت کنم و این بی قراری ها را شاید پایانی ببخشم.

در آسمانیم حالا!

دیگر فقط ورود به خانه است که می تواند به من بقبولاند که تمام شده است. فقط ورود به خانه!

نگاهی به بلیط و پاسپورتم می اندازم که همه نشان هایی از عمره دارند و به یادگار باید نگه اشان دارم که هر بار با دیدنشان خاطراتم زنده شود حتی اشتباهتم را باز بدانم که شاید روزی اگر برگشتم؛ جبران کنم. ته برگ تیکت ها در بین آنها خودنمایی می کند. آنها را بیرون می آورم و متن رویشان را که شماره و اسم خودم است می خوانم. بین انگشتانم گرفته امشان و تکانشان می دهم و ناگهان در کوتاهترین زمان ممکن معادله ای برایم حل می شود که انگار همه دنیا را بر سرم خراب کرده اند.

تیکت… سید… مدینه… مکه…عمره مجدد…حالا!!!

همه جواب ها به هم اتاقی مدینه ام ختم می شود. حالا می فهمم چرا از عمره مجدد همه چیز خراب شد و چرا در گروه و اعمال اصلی بازنده بودم و در تنهایی ها به خیال خودم برنده!

من سید را از عمره مجدد فراموش کردم!

من سید را فراموش کردم در همه چیز در حالی که می دانستم باید به او کمک کنم؛ تا آنجایی که بتوانم!

اشتباه کردم باز. اشتباهی غیرقابل بخشش که جوابش را حالا، همین حالایی که دیر شده است و دستم به هیچ جا نمی رسد؛ جوابش را دانسته ام. حالایی که دارم بر می گردم و حتی نمی دانم سید کجای این هواپیما نشسته و من برایش چیکار کرده ام؟

ای لعنت به من که همه چیز را خراب کردم. همه چیز! حالا چه کاری از دستم بر می آید جز افسوس و حسرت خوردن تا همیشه ای که چشمانم باز خواهند بود؟ باورم نمی شود که باز به همین سادگی اشتباهی دیگر انجام داده ام.

غرق افکارم هستم که سر و صدایی در هواپیما بلند می شود. بچه ها با مهماندارها درگیر شده اند. معلوم نیست چه خبر است. هر کسی برای خودش ادعایی دارد. جو آنقدر متشنج می شود که مدیر کاروان دیگر هم دخالت می کند. بچه ها کوتاه نمی آیند و دائم بحث می کنند و از مهماندارها شکایت دارند. جو کاملا متشنج می شود و مهماندارها کوتاه می آیند و می روند در اتاق مخصوص خودشان. مدیر و معاون کاروان هم با بچه ها صحبت می کنند و آنها را آرام می کنند. با قضیه ای که چند روز قبل برای بچه های اصفهانی پیش آمده، بچه ها کوتاه نمی آیند و مهماندارها هم از ترس دیگر جلو نمی آیند.

همه چیز خراب بود؛ حالا خراب تر هم شد. سرم را به صندلی تیکه می دهم و از خودم شکایت می کنم که چرا آن شب این سفر را خواستم! پشیمان شده ام. به شدت پشیمان شده ام در این لحظات که این سفر جز اشتباهات مکرر چیزی برایم نداشت. هر چه لذت بود در سایه این اشتباهات از بین رفت. دلم می خواهد کسی دور و برم نباشد تا شاید بتوانم فریاد بزنم و این درد را تسکین ببخشم. دلم می خواهد بلند بلند گریه کنم و به تمام اشتباهاتم اعتراف کنم. خدایا نکند این سفر مکر تو بوده که من بدتر از آنی بشوم که بوده ام؟

.

دیدگاه‌ها برای مکه… اشتباهی عظیم… ۳۳ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی