hossein.bushehr.ws

پرواز

 

وقتی پراید با دنده ۳ پرواز کند!

 

 

 

 

.

دیدگاه‌ها برای پرواز بسته هستند
دسته بندی : عمومی

ننگ

 

ننگ یعنی اینکه تو آخرین نفر گروه عمران در جلسه امتحانی باشی و نفر بعد از تو شروع کننده گروه معماری باشه!

 

 

 تف به این شانس که نفر شروع کننده هم دختر باشه!

 

 

 پ.ن: در جواب حضرتی که مسنجرا نسبت به این مطلب ایراد اعتراض نمودند باید عرض نمایم که از ساده ترین دلائل تنفر من از این گروه، همانا لولیدن در یکدیگر و لاس زدن های شدید و در یک کلام رفتار تهوع آور تعداد کثیری از افراد این گروه است.

 

 

 

.

دیدگاه‌ها برای ننگ بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… درد… ۲۴

مرامنامه خواندن!


پیاده از مسیر همیشگی به هتل بر می گردیم و مستقیما به رستوران می رویم. عادت کرده ایم که صبح های خلوتی را ببینیم. رستوران بعد از خروج ما تازه شلوغ می شود. حالا یا ما خیلی زود بر می گردیم یا دیگران خواب هستند. نمی دانم!

نزدیک میزمان گروهی است که تازه از غار حرا بر گشته اند. تمام مدت حرف هایی را زدند که هر شنونده ای را از رفتن پشیمان می کرد. حتی اگر ذره ای شوق و اشتیاق در درونت باشد؛ با حرف هایشان از بین می رود. از سختی راه و وضعیت نامناسب آنجا و میمون های دزد و حتی نامردمی ایرانی ها در بحث و جدلی آشکار و گاه زشت برای یک نماز، دائم می گفتند و این آخری را بیشتر تاکید می کردند. پشیمان شدم. تمام ذوق و اشتیاقم از بین رفت و حتی وسوسه های گاه و بیگاهم را خاموش کردم. سختی های رفتن و تمام مشکلاتش را به جان می خرم؛ اما تحمل ناراحتی های دیگری را از همنوعان خودم ندارم. نمی خواهم ناراحتی های دیگری را ببینم و همین لذت هایی را که برایم به ارمغان می آورند و من یکی پس دیگری قدر بودنشان را نمی دانم و با سهل انگاری هایم آنها را دور می کنم؛ دوباره از دست بدهم. نمی خواهم!

بعد از صبحانه جز استراحت کاری نیست. اینجا برنامه زندگی عادی ات بهم می ریزد. لذت های اینجا در بیداری در ساعت های غیرمعمول است و خواب در ساعت های معمول. بهتر. بگذار روز بخوابیم تا اینهمه وسوسه داشتن وقت برای رفتن به بازار و تفریحاتی که دیگران دارند اینجا انجام می دهند؛ نداشته باشیم. همین مسیر ۵ دقیقه ای همیشگی که همیشه هم شلوغ است؛ برایمان بس است. حوصله رفتن و گشتن در میان بازارهای رنگارنگ را ندارم.

ساعت رو تنظیم می کنم و می خوابم.

صدایی خفیفی می آید که نمی دانم از چیست. گیج و مست از خوابی که بوده ام؛ چشم هایم را به زحمت باز می کنم و به دنبال صدا می گردم. انگار صدای موبایل خودم هست. حتما کسی زنگ زده. با بی حوصلگی صفحه موبایل را نگاه می کنم. خواب از سرم می پرد. ساعت موبایل است که زنگ میزند. نکند اشتباهی تنظیم کرده ام؟ صدایش را قطع می کنم و دقیق تر نگاه می کنم. ساعت ۱۱:۳۰ است. کی ظهر شد؟ انگار اینجا اصلا نباید بخوابی. به زحمت بلند می شوم و اشکان را هم بیدار می کنم تا برای نماز ظهر برویم.

هوا خیلی گرم شده و مجبوریم با اتوبوسی که کنار هتل است به مسجد برویم. اتوبوس مسیر طولانی را طی می کند و در زیرگذرهای مخصوص اتوبوس ها، در زیر مسجد می ایستد. اگر پیاده از بین همان بازار می آمدیم زودتر می رسیدیم.

آخرین پله های زیرگذر را که رد می کنیم و وارد فضای باز می شویم؛ انعکاس نور سنگ های مرمرین چنان بر چشمانم وارد می شود که هیچ جا را برای لحظاتی نمی بینم و سرم گیج می رود. آفتاب هم امروز آنقدر داغ است که تاب ایستادن در زیر آن را نداری. خدا را شکر که اینجا رطوبت ندارد وگرنه شرجی وحشتناکی اینجا را می گرفت.

به سرعت وارد مسجد می شویم و به جای همیشگی می رویم. هنوز عده ای دارند طواف می کنند و از اطراف کم کم صف ها تشکیل می شود. در این گرما و در این صحن یکدست سفید که چشم ها تا مرز نابینایی پیش می رود؛ ایستادن و نماز خواندن کار هر کسی نیست. برای همین هم نماز ظهر اینجا را حتی از مدینه هم سریع تر می خوانند.

انگار ظهر لذت شب گذشته را ندارد. حالا یا بار اولم بود که شب را در اینجا بوده ام یا اینکه واقعا شب اینجا با بقیه شب ها متفاوت است. باید امشب هم حتما بیایم و ببینم چطور است.

بعد از نماز هم مدتی در مسجد می مانم تا مثل همیشه عهدهای بسته پیش از سفر را انجام دهم. خدا را شکر تا امروز جز همان روز بیماری، همه را انجام داده ام و راضی تر از همه اینها عهد برای پدر و مادرم بوده که تا حالا فراموشش نکرده ام.

پیاده به هتل برمی گردیم و شدت آفتاب و نورها را تحمل می کنیم تا اینهمه در راه نمانیم.

غذای اینجا برایم سم است. هر آنچه را که برای کلیه ام ضرر دارد جدا می کنم اما بعضی روزها دیگر چیزی از غذا نمی ماند. می دانم آخر این غذاها کار دستم می دهند. فقط خدا کند زمین گیر نشوم.

می خواهم کمی استراحت کنم و بعدازظهر در جلسه شرکت کنم؛ اما آنچه را که دوست ندارم؛ پیش آمده و عهد ننوشتنش را دارم!

روی تخت می نشینم و حالا در خدمت تو هستم که برایت بنویسم. کسی چه می داند که درون تو چه خواهم نوشت؟ می گویند همین خط هایی را که می نویسید برایمان بفرستید. آخر از دست این خط ها چه بر می آید؟ مگر اینها می توانند تمام لذت های اینجا را به آنجا ببرند؟

تو کجا می توانی به دیگری بفهمانی که من، اینجا و مدینه چه دنیایی برای خودم داشته ام؟ تو چه میدانی اینجا چه خبر است وقتی نیامده ای؟

دیوانه شده ام. نمی دانم اینها چیست که دارم برای خودم می نویسم.

دفتر رو می بندم. ترسی عجیب دارم. از برگشتن می ترسم. از جدا شدن. می ترسم برگردم و آنچه که نباید بشود؛ باز بشود. می ترسم همه چیز یادم برود. می ترسم از تمام آن چیزهایی که هرگز دوست نداشته ام باشند و باز هم بعد از این سفر باشند. می ترسم از اینکه این سفر جز مکر چیزی نباشد و من به خیال خام خودم آمده ام که اینجا آدم بشوم و آدم برگردم!

خدایا!

می ترسم از روز آخر.می ترسم!

دفتر رو توی کیف می گذارم و لباس هایم را می پوشم تا به جلسه بروم. اشکان نمی آید و خودم تنها می روم و در گوشه ای از راهرو می نشینم.

کمی از اعمال مکه می گویند و برنامه فردا را که زیارت دوره است را دقیق اعلام میکنند.

عرفات… مشعر…کوه نور… رمی جمرات هم در دست تعمیر است!

جلسه که تمام می شود به اتاقم بر می گردم. امین و حسین هم آمده اند. بحث پیش و پا افتاده ای بینمان بود اما آنقدر پیش رفت که به سیاست های ریز و درشت مملکت رسید! اصلاح طلب و اصولگرا هم اینجا، در کنار کعبه رهایمان نکرد و مثل هزار و یک بحث دیگر مشابه و بیهوده، بی هیچ نتیجه ای به پایان رسید!

کلیه ام درد می کند. مثل همیشه یادم می آورد که قرص های لعنتی را فراموش کرده ام. قرص را می خورم. نمی دانم چندمینش است. صدمی یا دویستمی؟ شاید هم هزارمی. انبوهی دیگر هم خانه دارم که قبلا میخوردم. به سمت مسجد حرکت می کنیم. دردش اینبار از بین نرفته است و نمی دانم قرار است چه بلایی سرم بیاورد. انگار ترسم دارد به واقعیت تبدیل می شود. نزدیک مسجد دیگر دردش وحشتناک می شود. می روم وضو بگیرم. پله ها را که یکی یکی پایین می روم؛ حرکت سنگ را درون کلیه ام حس می کنم. شک ندارم که سنگ است. درد حرکت کردنش شروع می شود و نیمه فلج می شوم. چند دقیقه ای به دیوار تکیه می دهم. فایده ای ندارد و دردش ساکت نمی شود. باید بروم بالا و اشکان را خبر کنم. به امید پله برقی به زحمت راه می روم و آنچه که نباید بشود می شود!

پله برقی هم کار نمی کند!

مانده ام چطور این همه پله را بالا بروم. دست به دیوار کناری می گذارم و آرام آرام بالا می روم. سنگ لعنتی با هر قدمم دردی را برایم به ارمغان می آورد. به زحمت به بالا می روم و جریان را به اشکان می گویم. وقت اذان است و مغازه ها تعطیل من باید مایعات بخورم. هر چه می گردیم هیچ کسی رضایت به فروش حتی یک قوطی نوشابه هم نمی دهد. به اشکان می گویم که برود تا از نماز جماعت جا نماند و خودم در به در به دنبال آبی برای خوردن می گردم. نمی دانم دلش به حالم سوخت یا فکر سود خودش بود. مغازه دار کوچه نزدیک حرم را می گویم. هر چه بود خدایش خیر بدهد که یک نوشابه به من فروخت. در میان نگاه های متعجب همه و گاه متنفر، گوشه ای ایستاده ام و به زخم بدنم مرهم می زنم تا بلکه دردش برود! چه می دانند که درون من چه بدبختی عظیمی برپا شده.

روی پایه سنگی، روبروی مسجد می نشینم و با درد به حرکت مردم نگاه می کنم. درد این کم بود درد از دست دادن نماز جماعت هم به ارمغان آمد.

مردم از هر طرف می آیند و کم کم از نزدیک درب ها صف هم تشکیل می شود. چیزی نمی گذرد که تا مرز خیابان جمعیت می نشیند و آن هایی که جایی ندارند در پیاده روها و حتی در راهروهای اطراف پاساژها به انتظار می مانند. صدای اذان که می آید جنب و جوش ها بیشتر می شود و صدای الله اکبر که می آید هر کسی در هر جایی که هست الله اکبرش را می گوید. جالب است. بعضی ها ۳ نفره و در فاصله ای بسیار با جمعیت، نماز را اقامه می کنند. جالبتر از همه مردمی هستند که در هتل روبرویی مسجد، در طبقه هفتم یا هشتم به نماز ایستاده اند. از همه جالبتر ایستادن خانم ها و آقایان در برخی نقاط است که هیچ نظمی برای جلو بودن مرد از خانم ها در آن نیست.

حمد و سوره ای از قرآن که تمام می شود جمعیت به رکوع می رود. مغزم هنگ می کند.

همه می ایستند و بعد سجده.

بلند می شوم و می ایستم و چند قدمی به جلو می روم.

از سجده سر بر می دارند و باز به سجده می روند.

ماتم برده از این نظمی که همیشه دیده ام؛ اما توجه نکرده ام. غدت کرده ایم به دیدن صف های مستقیم و اینجا صف مستقیم نیست و هر چه بچرخی، جمعیت بیشتر با تو می چرخد. باورم نمی شود از دیدن این صحنه. همه با هم یک حرکت و یک کار. در آن سیاهی اول شب و نورهای نور افکن و سفیدی یکدست کف آنجا، دیدن یک جمعیت عظیم که نماز می خوانند زیباست و زیباتر از همه سجده آنان است.

نماز که تمام می شود؛ در چند دقیقه تمام آن جمعیت منظم و یکدست، تبدیل می شوند به بی نظم ترین جمعیت. هر کسی به طرفی و پی کاری می رود. عده ای هم بساط های همیشگی خود را پهن می کنند و همانجا می مانند.

دردم کمتر شده و هنوز گوشه ای نشسته ام. انگار این سنگ فقط می خواست مرا از نماز جماعت حذف کند!

.

دیدگاه‌ها برای مکه… درد… ۲۴ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

تبریک

 

جناب آقایان:

 

مهندس حاج امین

مهندس افشین

 

بدینوسیله پیروزی دلاورانه شما را بر تیم چغر و قوی گروه  1 مقدماتی جام جهانی دانشگاه آزاد و صعودتان از این گروه به عنوان تیم ۱۰۶ و ۲۶ این جام را تبریک گفته و از خداوند منان راهیابی شما به فینال این جام و کسب جام قهرمانی را مسئلت داریم.

 

 

با تشکر

هیئت منتظران شام

هیئت مشتلق بگیران

هیئت سائلین صعود نیافته

هیئت مظلوم عمران

هیئت متنفران معماری

هیئت منتظران سرویس دربستی

هیئت جا بگیران اتوبوسی

هیئت مشروطیان

هیئت بدهکاران

هیئت جزوه بگیران

هیئت پاساژ گردان

هیئت بوفه نشینان

هیئت شب امتحانی

هیئت التماس کنندگان استاد

هیئت دختر ضایع کنان

هیئت محل سگ نگذاران دختران

هیئت تیپ آپدیتیان

هیئت خانواده رجبی

 

و کلیه کسانی که در این مجموعه زحمت این پیام تبریک را کشیدند!

 

 

.

دیدگاه‌ها برای تبریک بسته هستند
دسته بندی : عمومی