hossein.bushehr.ws

عرضه

 

اگه عرضه نداری انگشت شصتت رو نشونش بدی و خجالت میکشی؛ میتونی انگشت شصت پا رو از توی کفش نشونش بدی!

 

.

دیدگاه‌ها برای عرضه بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… مسجد تنعیم… ۲۷

ببخش که نبودم.

نبودنم از همه روزها بیشتر شد و شاید باز هم بیشتر شود.

چه می دانستم بی پروایی و ندانسته های من تمامی ندارد و هر بار باید کاری کنم که بعد از آن پشیمان بمانم. چه می دانستم خنده های من به عرفات است.

ببخش که از دیروز برایت کامل ننوشتم و امروز هم به نیمه آمده ام در کنارت که شاید اندک مطلبی برایت ثبت کنم. شاید تو تنها محرم دنیایی من باشی که همه حرف ها را بر رویت می نویسم و هیچ صدایت هم بیرون نمی آید.

می دانستی از روزی که آمده ام اینجا حتی زیارت روزانه ام هم فراموش کرده ام؟

می دانستی اینجا کارم شده فقط هتل، مسجد، هتل، مسجد …؟

بد شده ام. بد.

دیروز هم مثل همه روزها جلسه بود. جلسه ای که دو خبر و یک گلایه داشت.

گلایه اش جالب بوده رفیق. انگار شب قبل که من راحت برای خودم در مسجد سیر می کرده ام؛ یکی صدای این آژیر را در آورده. البته روزهای پیش هم کارش همین بوده و دیشب نامردی اش را به اوج رسانده تا آنجا که پای پلیس هم به میان آمده و…

کاش می دانست که شوخی هایش چه پیامدهایی داشته که چهره مدیر کاروان سراسر ترس و نگرانی بود در جلسه دیروز. کاش می دانست شوخی هم حدی دارد.

خبر بدشان این بود که ما شما را به غار حرا نمی بریم. مسئولیت اتفاقات احتمالی را نمی توانیم بپذیریم و شما خودتان پول ناچیزی بپردازید و بروید و بیایید.

خب انگار قسمت ما این است که غار حرا نرویم. نمی دانم چرا این حس لعنتی خراب شدن تمام لذت ها دوباره به سراغم آمد. نمی دانم چرا دوباره تصمیم گرفتم که نروم. باید ببینم چه می شود و فردا می شود رفت یا نه.

خبر دیگرشان عمره مجدد بود. گفتند ما شما را تا مسجد تنعیم می بریم و محرم می کنیم و به هتل می آوریم و اعمال با خودتان. تاکیید ما این است که بهتر است انجام ندهید اما مانع نمی شویم.

خب بازم جای شکرش باقی بود که این یکی را مانع نمی شوند.

دیشب هم مسجد بودم رفیق. مثل همه شب های پیش و باز تا صبح نماز و طواف. ببخش که برایت کامل ننوشتم اما نمی دانم چرا حس می کنم نوشتن بیش از اندازه اش از لذت بی نهایتش کم می کند. دیگر حتی توان نوشتن لذت طواف در آن شب های ملکوتی را ندارم.

کاش تو زنده بودی و کنار من این حس را می چشیدی.

اگر بدانی چرخیدن دور یک مکعب و چنگ زدن به پرده ای که کلمه های الله مخفی آن بر اثر سایش دست مردم نمایان شده و زیر لب زمزمه کردن چه لذتی دارد. اگر بدانی خیره شدن در آن آسمان پر ستاره در کنار این مشکی پوش چه لذتی دارد.

نماز ظهر امروز تنها بودم و بعد از نماز نمی دانم چرا خواستم زیر آن آفتاب نماز بخوانم. شاید می خواستم مقاومت خودم را در برابر سختی ها بچشم.

سخت بود. انعکاس نور را می گویم. وگرنه آفتاب امروز مهربانتر می تابید و مشکلی برایم نبود.

ظهر هم که نگذاشتند بخوابیم. باز هم همان مجهول الهویت آژیر را فعال کرد. چند دقیقه ای دائم آژیر روشن بود تا خاموشش کردند و مدیر هتل پیغام سفید بودن وضعیت را اعلام کرد و خواست که کسی سیگار در اتاق روشن نکند!

بگذریم از همه اینها که حالا وقت رفتن به عمره مجدد است و باید آماده شوم!

حوله های احرام را بستیم و باز قصد عاشقی کردیم. برای رفتن و برگشتن عجله دارم. میخواهم زودتر برگردم تا بروم اعمال را دوباره انجام بدهم. نمی دانم چرا، اما حس می کنم که می شود لذت وصف ناشدنی دیگری را بچشم تا کمی درد عرفات از درونم بیرون بریزد.

آفتاب هنوز غروب نکرده است و بیشتر بچه ها پایین منتظرند. سه هایس برایمان می گیرند و راهی مسجد تنعیم می شویم. مسجدی که خارج از محدوده حرم است و خیلی ها برای احرام مجدد به آنجا می روند. ماشین از خیابان های شهر عبور می کند و مسافت تقریبا طولانی را طی می کند تا برسد. مسجد ساکت و آرام و تمیزی است. اما هیچ کدام از این مسجدهایی که دیده ام به اندازه مسجد شجره به یاد ماندنی و تاثیرگذار نیست. یاد آن شب بخیر. چه شبی بود…

نماز تحیت مسجد را می خوانیم و در فضای بیرونی مسجد می نشینیم تا محرم شویم و نماز بخوانیم.

نزدیک غروب که همه جمع شده اند باز به امید لبیکی دیگر زیر لب لبیک می گوییم. لبیک می گویم اما آهسته. بیشتر دوست دارم صدای جمع را بشنوم. از همان موقعی که در راه مدینه بودیم و آن نوار هر از گاهی لبیک می گفت و تمام بدنم مور مور می شد؛ بیشتر دوست دارم بشنوم تا بگویم. احساس می کنم جواب لبیک دیگران را می شنوم و شنیدنش بیشتر از گفتن لبیک خودم لذت دارد.

چند عرب رد می شوند و دستمال به جلوی بینی اشان می گیرند و اشاره می کنند که کثیف هستیم و در جای کثیف تری نشسته ایم. نمی دانم کجای این فضا کثیف است؟ اینها که خودشان سردمدار تمیزی و نظافت در ابنیه هستند. حالا کجای کار ایراد دارد نمی دانم. حتما سرماخورده اند!

بغل دستی ام با جدیت این را می گوید و تحسینش می کنم که حتی وقتی می داند دلیلش چیست؛ خوش بین است و افکار منفی به خود راه نمی دهد.

ایرانی های دیگری هم هستند که امده اند برای احرام مجدد و صف نماز ما را که میبینند؛ با ما همراه می شوند. نماز را می خوانیم و با همان ماشین ها بر می گردیم هتل.

باز احرام و رعایت تمام آنچه که بر تو حرام شده است! سخت است. سخت.

برنامه خاصی برای رفتن به مسجد نداریم. با اشکان مشورت می کنم. هم می خواهم اعمال را زمانی انجام بدهیم که خلوت باشد و نظافت چی ها مانع اعمال نشوند و هم می خواهم به نماز و طواف شبانه ام برسم. در حال گفتگو هستیم که یکی از بچه ها می آید و می گوید که ۱۰ تا ۱۵ نفر تصمیم گرفته اند که ساعت ۱۰ شب بروند. زمان مناسبی است. هم با بچه ها هستیم و گروهی اعمال را انجام می دهیم و هم می توانیم زود برگردیم و به اعمال شبانه برسیم.

تا ساعت ۱۰، ۲ ساعتی مانده و بهترین کار بعد از آن بی خوابی ناخواسته ظهر، استراحت است.

تنها تفاوت حالا با ان شب همین بودن بچه ها در کنارم است. حداقل احساس آن ترس درون قبر بودن را ندارم. هر چند چراغ را که خاموش می کنند باز آن ترس به سراغم می آید.

وقتی تنها نور موجود اتاق همان روزنه باریک زیر درب باشد و چشمت به پوشش سفید و همان روزنه بیافتد و فکر گذاشتن آخرین لحد و از بین رفتن نور به سرت بزند…

.

دیدگاه‌ها برای مکه… مسجد تنعیم… ۲۷ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

نامه

 

از: صنف پرایدی ها و پژویی های وبلاگی

به: خانه وبلاگ نویسان بوشهر

موضوع: ابراز همدردی

 

جناب آقای عماد دشتی

دبیر محترم خانه وبلاگ نویسان بوشهر

 

 

با سلام

بدینوسیله مراتب همدردی شدید صنف خود را از عصبانیت و سوزش شما بابت شستشوی ماشینتان پس از یکسال و گرد و غبار شدن هوا، بلافاصله پس از انجام کار شما و نثار کردن الفاظ رکیک و نا رکیک به زمین و زمان از سوی شما را، اعلام نموده و از خداوند متعال برای شما صبری عظیم! در تحمل این درد عظیم! خواستاریم!

 

با تشکر

صنف پرایدی ها و پژویی های وبلاگی


 

 

از: صنف پرایدی ها و پژویی های وبلاگی

به: خانه وبلاگ نویسان بوشهر

موضوع: تبریک

 

جناب آقای داش سعید

مدیر محترم روابط عمومی خانه وبلاگ نویسان بوشهر

 

با سلام

 بدینوسیله پیوستن شما را به صنف پرایدی ها و پژویی های وبلاگی، که همانا بزرگترین صنف غیر دولتی در ایران و جهان می باشد را تبریک گفته و امیدواریم در کنار خودرو جدیدتان زندگی خوبی را داشته باشید.

 

با تشکر

صنف پرایدی ها و پژویی های وبلاگی

 

.

دیدگاه‌ها برای نامه بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… عرفات… ۲۶

اتوبوس حرکت می کند و خواب به سراغم می آید. به زحمت چشمانم را باز نگه می دارم. می دانستم بی خوابی شب پیش چنین بلایی را بر سرم می آورد. اما چه کنم که دست خودم نبود.

همه بچه ها هستند. خیلی ها راحت تا صبح خوابیده اند و همین چند دقیقه پیش بیدار شده اند و حتی صبحانه اشان را هم از رستوران گرفته اند و در اتوبوس دارند میخورند. یکی هم از همین حالا گرفته و خوابیده. هر کسی به کاری مشغول است و من هم برای نخوابیدن دارم مبارزه می کنم!

تنهام. اشکان و امین و حسین در اتوبوس دیگرند و هر دو سید (هم اتاقی قدیمی و جدید) در اتوبوس هستند اما من به دور از هر دو نشسته ام. می خواهم تنها باشم؛ تا عرفات و بعد عرفات.

اتوبوس خیابان ها را رد می کند و به خارج از شهر می رود. گوشه ای می ایستد و همه به خیال پنچر شدن پیاده می شوند. اتوبوس های دیگر هم می ایستند. خبری از پنچری نیست. میان یک بیابان ایستاده ایم و روحانی دعوت به جمع شدن می کند. نکند اینجا عرفات باشد؟ بیابان است دیگر. حتما خودش است.

اطراف را نگاه می کنم که صدای روحانی می آید که می گوید ما به سمت جنوب مکه حرکت کرده ایم و در مسیر رسیدن به عرفات و مشعر از کنار کوه ثور می گذریم. کوهی که در سمت راست من است همان است و غار ثور درون آن است و پیامبر اسلام (ص) هنگام خروج مخفیانه از مکه، با ابوبکر در این غار مخفی شده اند.

همه بر می گردند و نگاه تیزشان را به جستجوی غار، بر روی کوه معطوف می کنند و اما چیزی نمی یابند. روحانی دارد جریان ملحق شدن ابوبکر را می گوید که به طور اتفاقی در مسیر به پیامبر ملحق شده است و پیامبر از ترس آشکار شدن هجرتشان، ناچار به همراه کردن ابوبکر در سفرشان می شوند.

نمی دانم حقیقت چیست. حقیقت سالیان سال پیش بوده است و حتی این نظریه هم برای من سوال برانگیز است. در ذهنم سوالات متعددی است که جوابی برای آن ندارم و از جمله دانستن آنچه که مردم عادی نمی دانستند و پیامبر می دانست و حالا ابوبکر در میانه راه و بی خبری پیامبر از بودن ابوبکر و…. نمی دانم.

سوار اتوبوس ها می شویم و خیابان های تمیز و صاف اطراف مکه را طی می کنیم. هیچ چیزی جز خاک و سنگ و جاده و ماشین های درون آن نیست. حتما اینجا عرفات است. حتما. مگر نمی گفتند بی آب و علف است. پس حتما از همین جا شروع می شود.

زمان تقریبا طولانی می گذرد و تصوراتم همه رنگ باطل می گیرند و من هنوز عرفات را ندیده ام. حتما جایی دیگر داریم می رویم و عرفات دورتر از اینجاست. بیابان امید بندگان دیدن دارد. بیابانی که نا امیدی در آن بزرگترین گناه است.

غرق افکار خودم هستم که اتوبوس می ایستد و فرمان پیاده شدن را صادر می کنند. اینجا هم مثل همه جای دیگر. خشک و بیابانی است اما ساختمان های متعدد و درختانی تقریبا متعدد دارد. تقریبا تمیز است و به تفرجگاه های بیرون شهر های ایران خودمان می خورد. همه چیز هست. حتی شتر گل زده برای سوار شدن و عکس گرفتن. اصلا کوه سنگی هم هست. مثل همدان خودمان. فقط اینجا یک نماد سفید رنگ هم برایش زده اند. جالب تر از همه بودن دست فروشان است که اینجا هم نشسته اند.

همه چیز تفریحی است و من هم مثل خیلی های دیگه فقط دارم هر از گاهی عکس می گیرم و می خندم و از گرمی هوا و شدت آفتاب می نالم.

انگار دهانم را گِل می گیرند وقتی روحانی می گوید اینجا جبل الرحمه و حضرت آدم و حوا اینجا همدیگر را یافتند.

دلم نمی خواهد دیگر حرف بزند. اصلا دلم نمی خواهد که بگوید اینجا همان عرفات است.

زهر می شود درونم وقتی ادامه می دهد که اینجا همان صحرای عرفات است که …

اینجا؟

این محل تفریحی و مسخره به ظاهر همان عرفاتی است که رحمت برش نازل می شود؟ اینجا همان جایی است که در روز عرفه اما زمان در آن حضور دارد؟

ساکت شده ام خیره در اطرافم و کارهای خودم مانده ام. مثلا قرار بود من عرفات را درک کنم! حالا که اینجام چه دارم برای فهمیدن؟ میان اینهمه رنگ های دنیایی مردم؟ حالا باید چکار کنم؟ دعا بخوانم یا طلب بخشش کنم؟ آخر اینجا کجاست که من آمده ام؟

بچه ها حرکت کنند. کسی جا نماند.

ندای حرکت می دهند و من مثل جنازه های متحرک و مثل یک بچه ۵ ساله حرف گوش کن سر جای خودم در اتوبوس می نشینم!

عرفات من شد دیدن مشتی درخت و خندیدن به شتر گل زده و کیف کردن از یک منطقه به ظاهر فکر ناقص خودم، توریستی!

من قرار بود اینجا در فریاد هل من ناصر ینصرنی اش بگویم لبیک!

پس کو لبیکم؟

کجا بود نیمه رها شدن حج؟

عرفات همین بود؟

هنوز افکارم تمام نشده است که باز می گویند پیاده شوید.

مسجد مشعر!

جایی که غروب امام زمان در آن است و نماز خواهد خواند!

روحانی اعمال حج تمتع را به ترتیب توضیح می دهد و من ساکت در گوشه ای ایستاده ام. بعضی ها دارند کفن می خرند و بعضی هم اصلا از اتوبوس پیاده نشده اند.

می گوید همین مسیر چند دقیقه ای را که الان آمدیم؛ در حج تمتع با اتوبوس تا یک ساعت و پیاده تا نیم ساعت طول می کشد. بعد از اینجا استراحت گاه مشعر است که سراسر چادر سفید است و هر کشور برای خودش بخشی دارد. رمی جمرات هم بعد از مشعر است که بدلیل تعمیرات نمی رویم و…

توضیحات چه فایده ای دارد وقتی هیچ کدامش را درک نمی کنی و نمی فهمی که هر کدامش یعنی چه؟ وقتی نفهمیده ای عرفات چه بوده؛ می خواهی مشعر و رمی جمرات را بفهمی؟

میرویم و از کنار دشت وسیعی از چادرهای سفید عبور می کنیم و بی تفاوت تر از همیشه نگاه می کنم و به فکرهای خودم فرو می روم.

اتوبوس برای خودش مسیر طولانی را طی می کند و می رود. کم کم وارد شهر می شود و در محلی می ایستد و باز فرمان پیاده شد را صادر می کنند. خسته شدیم از بس پیاده شدیم و سوار شدیم. صد رحمت به مدینه که حداقل نمازی می خواندیم و هر جایی اعمالی برای خودش داشت. اینجا چه؟ کارمان شده پیاده و سواره شدن به اتوبوس.

در سایه کم دیوارهای اطراف می ایستیم و باز گوش می دهیم.

این کوه پشت سر شما کوه نور است!

چند نفر دیگر هم مثل من، انگار اتفاق مهمی پشت سرشان افتاده برمیگردند.

غار حرا در بالای این کوه است و…

امیدهایم برای دیدن غار بر می گردد و خوب به کوه نگاه می کنم. نوار سفید رنگی از آدمها در کوه است که خوب اگر نگاه کنی هم به بالا می رود و هم به پایین. آفتاب به شدت بر کوه می تابد و این مردم به عشقی که درونشان است دارند از کوه بالا می روند.

روحانی توضیح می دهد و خیلی ها حرف هایش را گوش نمی دهند. اکثرا دارند برنامه آمدن به غار را می چینند و من هم در سکوتم برنامه آمدن را تنظیم می کنم. باید نیمه شب بیایم که اذان در کنار غار باشم و طلوع آفتاب در پایین کوه.

ساعت ۹:۳۰ شده است که به هتل می رسیم. حالا می فهمم چرا برنامه را زود تمام کرده اند. کاروان دیگر بعد از ما با همین اتوبوس ها راهی می شود. می گویند اتوبوس نیست و باید با این وضعیت ساخت.

خستگی از همه وجودم می بارد. لذتی نداشته ام که بگویم خسته نیستم و سرحال هستم. تمام امیدم به عرفات بود که آن هم رفت…

.

دیدگاه‌ها برای مکه… عرفات… ۲۶ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

روزها

 

 

قریب به شش ماه از آن روزهای پر خاطره و نور و شادی گذشت.

 

 

.

دیدگاه‌ها برای روزها بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… ۲۵

مرامنامه خواندن!


قدم میزنم تا دردم آرامتر شود. اشکان بر می گردد و آرام به سمت کوه ابوقبیس راه می افتیم. با قدم های متوالی درد لحظه به لحظه کمتر می شود و من از شر این عذاب وحشتناک راحت می شوم.

نزدیک صفا و مروه در حال ساخت و ساز هستند. در طول صفا و مروه دارند راهرویی دیگر می سازند. کار ساخت و سازشان چشممان را می گیرد. در ۲۴ ساعت شبانه روز مشغولند و فقط موقع نماز ساکت هستند و نیمه شب ها نیز آرام تر کار می کنند. تمام سازه ها هم بتنی است و با بهترین ماشین آلات!

بالای کوه ابوقبیس قصری ساخته اند که می گویند از آن ملک عبدالله و خاندانش است. اینها هر جا دستشان رسیده پول هایشان را دور ریخته اند. آن از هتل روبروی مسجد که از هر کجای شهر هم نگاهش کنی پیداست و این هم از قصر روی کوه. آن قصر مدینه اش هم با آن زمین های وسیعش هم که به جای خود.

مسیر را به درستی بلد نیستیم و فقط جلو می رویم. قصد داریم خریدی بکنیم. چرخیدن در بین مردم اینجا هم گاهی آزار دهنده است؛ چه برسد به بازار رفتن.

یک ساعتی در میان شلوغی بیش از حد یک مکان نه چندان دلچسب، چیزی جز خستگی و بی حوصلگی برایم به ارمغان نمی آورد و بازگشت شادمانه ترین خبر برایم است.

به هتل بر می گردیم. لابی شلوغ است. کلی از ساک های بچه ها گذاشته شده. انگار فردا گروهی از اینجا خداحافظی می کنند و گروهی دیگر سلام. دلم می گیرد و باز ترس برگشتن به سراغم می آید. تلخی وحشتناکی وجودم را فرا می گیرد از تصور رفتن خودم. دلم می خواهد همین جا بمانم و هیچ جا نروم. رستوران شلوغ است. عده ای از مسجد تنعیم آمده اند و احرام پوشیده اند و می خواهند بعد از شام برای عمره مجدد بروند. عده ای هم دارند برنامه غار حرا را می چینند که چگونه نیمه شب بروند و صبح برگردند. نمی فهمم شام چه می خورم. بیشتر از همه این تصویرهای اطرافم، تصویر رفتنم آزارم می دهد. یعنی پنجشنبه شب من هم باید مثل اونها ساک هایم را اینجا بگذارم و جمعه بروم؟ یعنی باید بروم و به انتظار بازگشتی بنشینم که شاید هرگز نباشد؟ لعنت به این گذشت زمان. لعنت به این زمان.

به اتاق می روم و باز باید چشم و گوشم را با زبانم و از همه مهمتر دستانم را ببندم تا باز… خسته ام خدایا از این دقایقی که دوستشان ندارم. چرا اینجا. در کنار خانه ات و در این شهر؟

خوابم نمی برد و دائم جابجا می شوم. فکر برگشتن بدجوری عذابم می دهد. فکر ترک اینجا. رسیدن به شهر و باز همان اتفاقاتی که همیشه آزارت می دهد. همان نامردمی ها و همان دنیاگرایی ها و هزار وصله ناجور دیگر…

نیمه شب شده و هنوز بیدارم. به سرم میزند بروم مسجد و برگردم. اما نه. اگر رفتم ماندگار می شوم و ممکن است توان ماندن تا نماز صبح را نداشته باشم. کتاب دعا را باز می کنم و می خوانم تا شاید از خستگی خوابم ببرد. یک ساعت می گذرد و باز بی خوابم. امشب انگار باید تا صبح بیدار باشم. می دانم اگر اینطور باشد؛ فردا صبح از شدت خستگی و خواب هیچی نخواهم فهمید.

اشکان صدایم می زند. یه سختی بیدار می شوم و ساعت را نگاه می کنم. فقط ۲ ساعت. خدا بداد امروزم برسد.

نمی شود گفت شب های مسجد تکراری است. هر شب اینجا برای خودش حال و هوایی دارد و هر بار هم حسی داری تو. هر شب برایت تازگی هایی است که تو را خسته نمی کند. نشستن و دیدن کعبه. نماز خواندن در میان این حجم مشکی پوش پر از ستاره و میان این سفیدی مطلق و روبروی یک مکعب چادر مشکی پوش، لذتی دارد که باید از نزدیک چشیدش. طعم هر باره کلام های اینجا با بار قبل متفاوت است و از همه اینها بالاتر، چرخیدن بدور این مکعب است. وقتی سرت پایین است و زیر لب دعا می خوانی برای دیگرانی که نیستند و برای آنها که هستند و دورند و برای خودت که آرزو داری اینجا باشی و بدانی که واقعیت چیست و سراسر لذت شوی. آرامشی در این قدم های آرام است که تو را مشتاق تر به ادامه می کند. مشتاق به جلو رفتن. جلو رفتنی که در اصل داری میچرخی.

جای همیشگی نشسته ام و مثل همیشه نماز می خوانم. نزدیک اذان است که پیرمردی به کنارمان می آید و شروع به نماز خواندن می کند. خسته ام از بی خوابی و می نشینم و کمی با اشکان حرف می زنم. دقایقی نگذشته که پیرمرد تذکراتی می دهد. حرف هایش درست است اما نمی داند خسته ام و از چند ساعت پیش اینجا بوده ام. این روزها از این نصیحت ها زیاد شنیده ام.

شلوغ می شود اطرافمان. بلند می شویم تا به پشت چهارپنجره برویم. نیم نگاهی از دور می اندازیم و می بینیم جایی نمانده. خب انگار اینبار باید نماز جماعت مستحبی بخوانیم و نماز صبحمان قبول نیست. توی صف جلویی روحانی نشسته. میروم کنارش و ازش سوال می کنم که جریان این امام جماعت چیست؟ الان کجا می ایستد؟

میگوید صبح ها و غروب نزدیک مقام ابراهیم و ظهرها پشت چهارپنجره. الان شما صف دوم به بعد باشی نمازتان مشکلی ندارد.

تازه می فهمم که جریان چی بوده و ما چقدر اصرار داشتیم همیشه پشت چهارپنجره باشیم. حالا میفهمم که فقط ظهر باید آنجا باشیم و صبح و غروب در صف های بعد بودن اشکالی ندارد.

نماز صبح که تمام می شود؛ سریع تر از همیشه به هتل بر می گردیم تا از برنامه امروز جا نمانیم. به شدت خسته ام و خوابم می آید. فرصت استراحت نیست و باید حرکت کرد.

شاید اگر عرفات نبود؛ هرگز نمی رفتم.

می خواهم بدانم عرفات…این بیابان خشک که می گویند سراسر امید است چگونه است و چه حسی دارد.

.

دیدگاه‌ها برای مکه… ۲۵ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی