hossein.bushehr.ws

جشن غدیر

 

حاشیه های جشن غدیر!

 

۱)

جشن در دمای ۱۸ درجه ملی گراد برگزار شد.

 

ملی گراد: واحد حضور و شور و شوق مردم می باشد که با سانتیگراد در سرما و گرما رابطه مستقیمی دارد.

 

۲)

مسابقه شفاهی هم با حضور نوید برگزار شد!!

 

نوید در نورانیت محض!!

 

 

سوال اول: در روز عید غدیر جبرئیل چند بار بر پیامبر وارد شد؟

نوید: ۳ بار

سوال دوم: جبرئیل با پیامبر چه گفت؟

نوید: یک سری حرف های خصوصی که بین خودشون بود!!!

 

این جواب نوید منو یاد جواب عماد در همایش سال ۸۲ انداخت:

 

سوال: سه سوغاتی استان بوشهر را نام ببرید.

عماد: خارک، رطب، خرما!!!

 

 

عماد در حال جواب دادن!

 

 

۳)

بنده هر گونه قدم زدن و عکس گرفتن در محوطه مجتمع را تکذیب می کنم!

هر گونه عکسی که از بنده در وبلاگ ها (در آینده) منتشر شود کار فوتوشاپ است ولاغیر!

 

 

۴)

والله…

 

 

۵)

این ویدئوی ۲ دقیقه و 37 ثانیه ای را هم ببینید.

سعید به خاطر ما خوند!

 

 

 

البته کیفیت صدا و تصویر زیاد مناسب نیست. تصویر موبایل بهتر از این نمی شود!

مرتبط با همین ویدئو

 

صدا:

 

 
 

متن:

 

بیا بریم کوه کدوم کوه همون کوهی که کوه نور باشه اسم اون

نفسی تازه کنیم در نفس پاک رسول الله تا گیریم همون

یا علی گوییم و دل در طلب عشقش نهیم

یار مولا شویم ما که غلام درگه ایم

بگو یا احمد محمد تویی نور خدای عالمین

تویی تمام بهار و قرار و صفای مومنین

اومدم پابوس تو ای نفس سبز زمین

بین منبر و حرم بوسه زدم ای ماه دین

رو به عرش کبریا نماز حاجت بخونیم

قدر این لحظه های غار حرا رو بدونیم

دل مدینه است نگاه رو به بقیع و حرم پیغمبره

چشمم از حادثه عشق و تمنای تو ای آقا تره

من درمانده و تنها اومدم دیدن تو

دیده و دل همه غرق است به بوسیدن تو
 
 
.

دیدگاه‌ها برای جشن غدیر بسته هستند
دسته بندی : عمومی

عید

 

۱)

 

 

۲)

سید جان. چند تا از این اسکناس هایی رو که سال گذشته به بندری ها هدیه دادی، برای ما هم بفرست! 

 

.

دیدگاه‌ها برای عید بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… اشتباه دیگر… ۲۱

مرامنامه خواندن!


آرام آرام به هتل بر می گردم. می خواهم با این آرامش و این سکوتی که اختیار کرده ام تنها باشم اما نمی شود. پیرمردی خوش مشرب همراهم می شود. کلامش گیراست و تو را مجبور به حرف زدن می کند. هر چند دوست دارم سکوت کنم و از این آرامش وصف ناشدنی ام لذت بیشتری ببرم؛ اما در برابر لحن شیرین او و کلماتی که وادار به حرفم می کند؛ ناتوان می مانم. اراکی است و چند روز دیگر می رود. نیمی از راه را به تحسین حضورم در جوانی و استفاده بیشتر از اینجا، اختصاص می دهد و در پشت هر جمله ای که می گوید غمی سنگین هم حس می کنم. شاید غمش از تنهایی اش بود…

به هتلش که می رسد کلی دعای خیر برایم می کند و و کلی هم التماس دعا و خداحافظی.

حرف هایش بیشتر غمگینم می کند. نه تنها او. حرف های خیلی ها که می گویند قدر خودت را بدان که چقدر دوستت داشته که فرصت حضور در جوانی برایت مهیا کرده است. نمی دانم چرا همه فکر می کنند حالا که من در جوانی آمده ام؛ دیگر خطایی نخواهم داشت. از این بالا بردن مرتبه ام که خیلی پایین تر از دیگران هست؛ ناراحتم.

تمام مسیر را در تنهایی طی می کنم و در سکوت. حتی در هتل هم که بعضی از دوستان هستند؛ حرفی نمی زنم. به اتاقم می روم. اشکان دارد استراحت می کند و از هم اتاقی جدیدمان هم خبری نیست. روی تخت می نشینم و به تمامی دقایق گذشته فکر می کنم. هنوز هم برایم باور کردنی نیست. آن شب شجره و این صبح اینجا. چه نمازی شد. چه طوافی. چه آرامشی. خدایا برای همه مهربانی ات شکر. برای همه هدیه هایت. خدایا… به اندازه خدایی خودت شکر.

خسته ام. دوش می گیرم و ساعت رو برای ۱ ساعت بعد تنظیم می کنم تا نماز ظهر بروم مسجد. چند دقیقه ای نگذشته که تلفنم زنگ می خورد. امین است. تبریک می گوید و احوالپرسی می کند. صادق و ابراهیم و حاجی هم یکی یکی صحبت می کنند. هنوز چند دقیقه از قطع تماس قبلی نگذشته که دوباره تلفن زنگ می خورد. همه یکی یک زنگ می زنند. اس ام اس می دهند. وقت زیادی صرف جواب دادن به تماس ها و اس ام اس ها صرف می شود. نزدیک به یک ساعت می گذرد و در آخر تلفن در دستم ساعت بیدار باش می زند. اشکان از زنگ های گاه و بیگاه بیدار شده است. عذرخواهی می کنم و دلیل را توضیح می دهم. نزدیک نماز است و آماده می شوم که به مسجد بروم. منتظر اشکان می مانم تا دوش بگیرد و آماده شود. دفتر را بیرون می آورم و می نویسم. می نویسم از لحظات زیبای بودن در آنجا. چقدر نوشتن سخت است و چقدر انتقال دادن حس آن لحظه سخت تر. مانده ام از چه بنویسم. تنها چیزی که یادم می آید را می نویسم.

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

نزدیک نماز است و سریع به مسجد می رویم. یادم می آید که گفته بودند باید پشت سر امام جماعت نماز بخوانی و ظهرها امام جماعت پشت چهار پنجره می ایستد. طبقه همکف هیچ جایی برای نشستن نیست. مردم تا نزدیک درب ها هم نشسته اند. آفتاب هم آنقدر داغ است و سنگ های مرمر هم چنان نوری را انعکاس می دهند که حتی فکر کردن به ایستادن در آنجا برایت محال است چه برسد به اینکه بایستی و بخواهی نماز بخوانی.

به طبقه اول می رویم. خیلی خلوت تر از پایین است. نیمی از مسجد را دور میزنیم تا برسیم به جایی که احتمالا پشت چهار پنجره است و نماز خواندن در آنجا صحیح است و تو پشت سر امام جماعت هستی. داری نماز می خوانی. نمازی مثل همه نماز هایی که روزها و سال های پیش می خوانده ای. فقط حالا در چند قدمی همان مکعب سیاهی هستی که سالها در برابرش می ایستادی و باید همیشه در یک جهت خاص باشی. اینجا کمی راست و چپ بچرخی؛ باز هم روبرویش هستی. حالا تو در نزدیک ترین فاصله هستی و این فاصله ها کم کم زیاد می شود و زیاد و زیاد تا اینکه یک دایره را تشکیل دهد. دایره ای که همه در یک لحظه یک کار را انجام می دهند.

اصلا نفهمیدم کی نماز تمام شد. مثل همه نمازهایم در حواس پرتی و فکر کردن به مسائل مختلف گذشت. هنوز هم فکر آن دایره بزرگ رهایم نمی کند. همه در یک لحظه. یک کار…چه تصویری می شود.

بلند می شویم و به سمت نرده های کنار طبقه اول می رویم.

بهت برم می دارد. یک صفحه سفید یک جمعیت چرخان و یک مکعب سیاه جذاب که قلب تو را به سوی خودش می کشد و سرشار از لذت و تفکر و ستایش خالقش می کند. چنان تو را محو دیدنش می کند که دلت می خواهد ساعت ها در تیررس نگاهش بمانی و چشمهایت را حتی تا مرز نابینایی ات به آن خیره کنی. چنان قلب تو را سرشار از لذت می کند که گاه تحمل لذتش را نداری و دوست داری قلبت را از سینه بکنی و تا شاید بتوانی زندگی ات را راحت تر در اینجا ادامه دهی.

دائم دارم می پرسم که ای خدا. این چیه که خلق کرده ای. خدایا توی این سادگی چی گذاشتی که من رو به طرف خودش می کشونه؟

آرام آرام به سمت درب خروجی می رویم و همین طور به کعبه نگاه می کنم و باز همان سوال ها را از خودم می پرسم.

با اشکان به سمت هتل می رویم. انگار این بازار مسیر ما مثل همه جاها فقط وقت نماز تعطیل می شود. ساعت نزدیک ۱ ظهر است و اینجا پر است از ملیت های مختلف از جمله ایرانی!

به اتاق می رویم. هنوز خبری از هم اتاقی جدیدمان نیست. معلوم نیست کجا رفته. یاد سید می افتم که از دیشب تا حالا ندیده امش. به اتاق کناری می روم و بعد از چند دقیقه هم اتاقی اش با خواب آلودگی درب را باز می کند. با معذرت خواهی درباره سید ازش می پرسم. چشم هایم لب هایی را می بیند که کلماتی را بوجود می آورند که هر کدامشان مثل پتکی بر سرم فرود می آیند.

تلخی زهرآگینی که صبح حس کردم به سراغم می آید. تمام زیبایی هایی که تا حالا برایم به ارمغان آورده شده بود؛ از بین می روند. انگار قرار نیست اینجا من رنگ خوشی ببینم.

صبح که من درب اتاقش را می زده ام؛ او خواب بوده. وقتی هم اتاقی هایش می رسند ساعت ۷ بوده و با تلفن زدن به اتاق بیدارش می کنند و …

اصلا تصورش هم برایم دیوانه کننده است که یک تعویض اتاق چه اتفاق وحشتناکی را در پی داشته است. اشکان می گوید چیزی نیست و انشاالله که کارهایش را انجام داده است.

وقتی هم اتاقی اش می گوید که هنوز از صبح ندیده اش؛ خراب شدن همه چیز را در درونم حس می کنم. حتی امید کم رنگ حرف اشکان هم در دلم از بین می رود.

خدایا چیکار کردم من؟

این پسر کجا رفته؟

اگر اعمالش را انجام نداده باشد چه؟

بر فرض که انجام داده باشد؛ اگر درست نباشد چه؟

مانده ام با این افکارم چه بکنم؟ دلم می خواهد خودزنی کنم از دست خودم. به خودم لعنت می فرستم که چرا صبح یادم رفت. چرا یادم رفت از اشکان بپرسم؟

لعنت به من.

اشکان می گوید برویم رستوران. شاید آنجا باشد. دائم می گوید فکرش را نکن. تو وظیفه ات را انجام داده ای. مگر نیامدی درب اتاق؟ مگر در نزدی؟ خواب مانده است. اصلا او که بچه نیست. خودش همه چیز را بلد است.

حرف هایش آرامم نمی کند. تمام رستوران را به دنبالش می گردم اما پیدایش نمی کنم. پشت میزی نشسته ام به خیال خودم دارم غذا می خورم. اصلا نمی فهمم غذا چی هست.

من نباید اتاقش را عوض می کردم. چرا این کار را انجام دادم. چرا؟

میز های کناری کم کم خالی می شود و سید را می بینم که آرام نشسته و غذا می خورد. انگار دنیا را بهم داده اند. می روم و کنارش می نشینم و تمام نگرانی هایم را در سوال های پی در پی ام می ریزم.

هر چند حرف هایش کمی نگرانی هایم را برطرف می کند؛ اما تلخی یک اشتباه دیگر، آن هم در این شهر برایم می ماند. تلخی یک خطای دیگر در غفلت محض!

می گوید شماها را در صفا و مروه دیدم. وقتی شما بر می گشتید؛ من تازه سعی را شروع کرده بودم. وقتی شما نماز طواف نسا را می خواندید؛ من تازه طواف را شروع کرده بودم.

خودش امیدوارانه حرف می زند اما ترس من وادارش می کند که از روحانی کاروان صحت اعمالش را بپرسد. هر چند روحانی می گوید که شک نکنید و انشاالله صحیح است. اما نمی دانم چرا من راضی نیستم. مقصر این اتفاق من بودم. اگر یکی از اعمال سید اشتباه باشد؛ با من است. من خیلی چیزها را می دانستم و نباید به تعویض اتاق رضایت می دادم.

اشتباه کردم. یک اشتباه بزرگ دیگر!

.

دیدگاه‌ها برای مکه… اشتباه دیگر… ۲۱ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

یکان…دهگان…صدگان

 

یکان:

Tarmeh: Yaany rasman server pokeses.Bendazim gardan ki hala?Mokhaberat?
Emad: Alan doroste.Az tarafe bache haye microsoft morede hojoom gharar gerefte boodim ke behamdelah barande shodim.
Emad: Farda enteghale etelaat be server jadid darim.

 

خلاصه از فردا و یا کلا هیچ وقت وبلاگ رو ندیدید؛ ندیدید دیگه. ما اطلاع رسانی کردیم.

 

دهگان:
اعتبارنامه خانه وبلاگ نویسان بوشهر بعد از ۳ سال بهانه جویی های مختلف، بلاخره به بوشهر رسید!!!
ضمنا بعد از گذشت ۳ ماه، کمک هزینه ۲ میلیون ریالی، بابت برگزاری مراسم حداقل ۵ میلیون ریالی افطاری خانه وبلاگ نویسان و بخصوص هدیه سفر مشهد، از سوی سازمان تصویب و به استانداری ارجاع داده شد تا انشاالله در وقت مناسب توسط استانداری تایید و سپس طی انجام مراحل مختلف و گردش در سیستم استانداری و در نهایت احظار مسئولین خانه جهت تایید مشخصات آنها و تایید صحت مهر خانه و تایید برگزاری چنین مراسمی و کلا تایید کالیبر بالا شدن پیگیری کننده ها، تقدیم شود!!!!

صدگان:
روزنامه وبلاگ ورزشی امروز را دیده اید؟

 

وبلاگ ورزشی

 

.

دیدگاه‌ها برای یکان…دهگان…صدگان بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… آزادی… ۲۰

مرامنامه خواندن!


نای ایستادن ندارم. هنوز هم به سمت زمین کشیده می شوم. خودم هم نفهمیدم که کی دوباره به سجده رسیدم.

سجده آخر … مکث… مکث… مکث… و می گویم:

اَم کَیفَ یَرجُو فَضلَکَ فی عِتقِهِ مِنها فَتَترُکُهُ فِیها… هیَهاتَ ما ذلِکَ الظَنُ بِکَ

بغضم می شکند. بگذار بشکند. شاید آرام شوم. آخر به چه زبانی باید بهش بگویم که اشتباه کردم. با چه زبانی بگویم که من جز مشتی خاک هیچی نیستم و خطا تماما کار من است. به چه زبانی باید بهش بگویم ببخش رفیق. اشتباه کردم.

می نشینم. عرق کرده ام و نسیم آرام آنجا صورتم را نوازش می کند. سلام نماز را می دهم و سکوت می کنم. همه چیز برایم آرام و ساکت مانده. چه سکوت لذت بخشی است در میان هیاهوی این مردم اینجا. احساس سبکی و آرامش خاصی می کنم. خبری از آن همه هیاهو و کشمکش های درونی نیست. در این سکوت، آرامشی است که هیچ گاه تجربه نکرده ام. خالی ام. خالی از هر چه که در قید و بند این دنیایم می کند. خالی از فکر گذشته و آینده. خالی از نگرانی هایی که همیشه داشته ام.

من… اینجا… پشت مقام ابراهیم… روبروی کعبه… در میان جایی که می گویند در برابرش در آسمان خانه ای دیگر است و همه این فضا در عرش الهی است؛ نشسته ام و از قید و بند خاکی بودن خارج شده ام و دارم از این حس وصف ناشدنی ام؛ در میان این هیاهوی اینجا، لذت می برم. چشم هایم را می بندم تا بیشتر لذت ببرم. چقدر شبیه به حس خواب آن شب شده است. آنجا حس بودن در یک فضای آرام و ساکت و بی قید و بند از خاکی بودن و حس حضور فقط یکی در آنجا و اینجا هم همین حس.

دلم می خواهد دوباره نماز بخوانم. شاید این آرامش از نماز خواندن باشد.

بلند می شوم و نفس عمیقی می کشم و الله اکبر…

مثل مدینه شده نماز خواندنم. آرام و شمرده و آن طور که همیشه دوست داشته ام. کاش همیشه همین طور بود که کلمات را بفهمم. کاش همیشه این لذت برایم می ماند.

سجده آخر خدا را برای این لطف و رحمتش شکر می کنم. هیچ چیز دیگری جز همین شکر در یادم نمی آید که به زبان بیاورم. هیچ چیزی. تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که مثل زمان رفع آن بیماری کلیه ام بگویم: خدایا… به اندازه خدایی خودت شکرت!

سلام نماز را می دهم و باز سکوت. اینبار سکوتم را با نگاه به کعبه لذت بخش تر می کنم. حس عجیبی به تو می دهد. یک خانه ساده. بی هیچ ظاهر آراسته و چشم گیری که توجه تو را جلب کند. اما یک جاذبه عجیب درونش هست که تو را جذب و توجهت را حتی برای یک نظر گذرا، جلب می کند. اصلا نمی فهمم این حس و این جذبه عجیب چیست. انگار برایش مانندی در دنیا نیست.

بلند می شوم و اطراف را نگاهی می اندازم. هنوز بعضی از بچه ها نشسته اند و بعضی دیگر هم دارند نماز می خوانند. کمی عقب تر بچه ها با مدیر کاروان و روحانی، ایستاده اند. به کنارشان می روم. چند دقیقه ای طول می کشد تا اکثر بچه ها بیایند. مدیر کاروان با دست گوشه ای را اشاره می کند و می گوید بروید از آب زمزم بخورید. آرام آرام با بچه ها به همان سمت می رویم. هیچ شباهتی به چاه ندارد. تنها چیزی که وجود دارد؛ یک آبخوری سرتاسری در یک نقطه از صحن است. مزه عجیبی می دهد. با آب هایی معمولی اینجا فرق می کند. آب خنک است اما خنکی اش آنقدر نیست که برایت مشکلی ایجاد کند. همین خنکی نسبی و طعم خاصش تو را به خوردن دوباره وسوسه می کند. کمی آب به سر و رویم می ریزم. خنکی مطبوع آب، شیطنت بچه ها را در پی دارد. یکی یکی آب به سر و روی همدیگر می ریزند. واقعا هم لذت خاصی دارد. گرمای نسبی اینجا و این آب خنک، هر کسی را وسوسه به رسیدن به این آب می کند.

در محلی جمع می شویم که اسمش را چهار پنجره است. اسم خاصی ندارد. فقط به خاطر اینکه چهار پنجره شیشه ای در این بخش است به چهار پنجره مشهور شده است. مدیر کاروان می گوید از این به بعد هر گاه برنامه ای داشتیم؛ محل قرار ما همین چهار پنجره است و اینجا جمع بشوید.

تا بچه ها بیایند؛ مسجد را نگاه می کنم. در طرف های دیگر ۳ پنجره و ۲ پنجره هم هست. هر کدام اتاقی هستند برای انجام کاری. مثل اینکه ۴ پنجره محل اذان گفتن و نگهداری بعضی از سیستم های صوتی است.

دور تا دور صحن راه برای ورود و خروج هست. بعضی ها اصلی هستند. مثل باب العمره، صفا، ملک فهد و … بقیه هم فضای خود مسجد است. صحن مسجد خیلی کوچکتر از آنی است که تصورش را می کردم. حالا که اینجا ایستاده ام بهتر می بینم. تصاویر اینجا را خیلی بزرگتر نشان می دادند. نمی دانم زمان حج تمتع، آن همه زائر اینجا چطوری جمع می شوند.

اینجا فاصله ات با کعبه فقط چند قدم ناقابل است که باید اراده کنی تا برسی. فقط چند قدم تا رسیدن به حجمی که هنوز ندانسته ای چیست و چرا این جذبه عجیب را دارد.

می گویند برویم سعی صفا و مروه.

صفا

کوهی که آنقدر فرسایش یافته و آنقدر بر روی آن ساخته اند؛ که چیزی از آن نمانده. روی سطح شیب دار سفید و مرمرین می ایستی و می فهمی که زیر پایت کوه صفا است و انگار تصورت در کوچک بودن کوه اشتباه است. خوب که نگاه می کنم می بینم با فضاهای اطرافش تقریبا بزرگ است. البته نه آنقدر بزرگ که بدون این ساختن ها نتوانی راحت بر بلندی اش صعود کنی. روحانی کاروان می گوید لازم نیست حتما پایتان را به کوه بزنید. نزدیک مروه هم مثل اینجا همان طور که می بینید؛ سطح شیبداری است که کوه زیر آن است… همان چیزهایی را که در جلسات بارها تکرار می کرد؛ اینجا هم برای بچه ها توضیح می دهد. اینجا هم دست کمی از کعبه ندارد. حس غریبی است قرار گرفتن در یک دالان که زمانی جز خاک و سنگ و خار بیابان چیز دیگری نبوده و یک زن در پی آب برای پسرش این مسیر را رفته و آمده و خالق تو کار این زن را بر تو واجب کرده. و حالا تو باید هاجر وار پی آبی برای رفع تشنگی برای اسماعیل بروی.

قدم هایت را آغاز می کنی. مثل بقیه. مثل همه آنهایی که اینجا هستند و همه هم سفید پوش و اندکی رنگی! اینجا اگر آنقدر برای خودت در نظر دیگران ابهت و غرور داشته باشی؛ باید مثل دیگرانی که در نظرت کوچک هستند؛ با پای برهنه، هفت بار بروی و بیایی و در بین مسیر هم اندکی بدوی.

اینجا معنی به خاک مالیدن غرور و تکبر دیگران را در دستور خدا می فهمم. اینجا بین دو چراغ سبز، که باید اندکی تند تر بروی؛ می توانی هر از گاهی آنهایی را ببینی که خودشان را برتر از تو می دانستند و حالا مثل تو با دو تکه حوله، اندکی به زحمت می افتند. اینجا حتی اگر خودت هم غرور داشته باشی؛ چیزی از آن نمی ماند. اگر هم بماند؛ در عرفات و مشعر دیگر چیزی نداری که با خودت برگردانی به دیارت، مگر آنکه تو آنقدر مغرور باشی که این سفر چیزی جز مکر خداوند برای تو نباشد!

هفت بار رفتن و آمدن و هفت بار اندکی از مسیر را تندتر رفتن و در آخر گرفتن ناخن و چیدن اندکی مو بر مروه ای که کاملا صاف است برای ایستادن راحت تر بر روی آن.

حالا تنها یک طواف و نماز بر تو مانده. از مروه به سمت صفا آرام آرام بر می گردیم تا آخرین عمل را انجام دهیم. از راهروی دایره ای شکل دور مسجد وارد صحن می شویم و آرام آرام وارد صف می شویم تا برسیم به حجرالاسود و آغاز راهی دیگر.

حالا راحت ترم. آرامشم بیشتر است. حس انس و الفت بیشتری با کعبه و صاحب آن دارم. دعاهای هر دور را راحت تر می خوانم و جواب می دهم به معاون کاروانمان که این بار او برایمان دعا می خواند.

حالا آفتاب دارد کم کم بر کعبه و بعد به مرمرهای کف آن بوسه می زند. حالا از حجر الاسود آفتاب به رویت سلام می دهد و گرمایش را به رخت می کشد و با شیطنت می خواهد تو را معذب کند. اما از حجر اسماعیل که می گذری؛ کعبه تا کنار حجر الاسودش تو را در پهنه سایه اش می گیرد و با نسیم آرامی که می آید جسم و جانت را تازه می کند و انگار می گوید مهمان تازه واردم هستید و باید هوایتان را داشته باشم. اما خودش چه زجری می کشد در برابر آفتاب.

پرده سیاه و سنگ هایی سیاه تر.

چه گرمایی تحمل می کنی تو کعبه!

دور هفتم که تمام می شود؛ باز می رویم به پشت مقام ابراهیم تا نماز طواف آخر را نیز بخوانیم و باز همان حس خوب و دوست داشتنی و بودن در اینجا… جایی که دوست داشته ای باشی و حس حضور را در اینجا درک کنی.

سلام نماز را می دهم و انگار کسی در درونم می گوید: تمام شد. اعمالت تمام شد.

به کنار چهار پنجره می روم تا همه بچه ها جمع شوند. انگار طوفانی را پشت سر گذاشته ام و حالا در آرامش بعد طوفانم. آرامم و آرام. آرام تر از همه زمان هایی که چشم هایم باز بوده اند و نفس کشیده ام و زندگی کرده ام. دلم نمی خواهد این آرامش تمام شود. خسته نیستم بعد از این همه بیداری و فعالیت از ۴۸ ساعت گذشته تا حالا. حتی دوست دارم باز به طواف بروم و باز بچرخم و بچرخم. دلم می خواهد باز نماز بخوانم و بخوانم تا روی ابرها سیر کنم. چقدر اینجا دوست داشتنی است.

.

دیدگاه‌ها برای مکه… آزادی… ۲۰ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی