hossein.bushehr.ws

مثبت ۴۰ درجه

 

۱)

همیشه یک چشم دقیق و دائمی ما رو زیر نظر داره که بعضی وقتها بهت اعتراض می کنه.

مواظب باش که ممکنه گاهی یک چشم عادی تو رو ببینه و همون موقع بهت اعتراض کنه!

 

۲)

۱۲ ظهر دوشنبه تا ۱۲ ظهر پنجشنبه

۷۲ ساعت.

۶ ساعت خواب.

۶۶ ساعت بیداری.

چای، قهوه، نسکافه، شوکولات کاکائویی، کاکائو نسکافه ای، کاکائو قهوه ای و شوکولات مترو برای بیدار ماندن!

ناله، فریاد، بخیه، خون، سرم، دارو، استفراغ، بیهوشی، تیغ، سرنگ، سوزن و مرگ!

فیلم دائمی بیمارستان فاطمه الزهرا (س)

 

۳)

یک هفته آتل.

دو هفته گچ.

یک هفته دیگه آتل و فیزیوتراپی.

شاید هم بعدش MRI و یک ماه گچ!

 

۴)

سکانس مطب دکتر:

 

دختر به سمت خانواده اش بر می گردد و…

دختر ۴ ساله:اِاِ حالا من کججا بچشینم؟

بابا: بیا عزیزم. بیا پیش من روی پای بابایی بشین.

دختر: می خوآآی مشه مامالی که چشبا لو پات میچشیله بچشیلم؟؟؟

 

(به تعدای دوبلور خوب جهت ادای صدای گاو و گوسفند و بز و مخصوصا خر، پس از پایان جمله دختر نیازمندیم!)

 

۵)

عنوان چه ربطی به متن داره نیدونم!

 

 

.

دیدگاه‌ها برای مثبت ۴۰ درجه بسته هستند
دسته بندی : عمومی

افسوس

 

یَا حَسْرَهً عَلَى الْعِبَادِ

افسوس بر این بندگان

 

.

دیدگاه‌ها برای افسوس بسته هستند
دسته بندی : شخصی

مدینه و مکه… برزخ… ۱۶

مرامنامه خواندن!


مسیر طولانی است. ۴ ساعتی بین مدینه و مکه فاصله است و این فاصله نیز باید طی شود تا فاصله ها کم و کمتر شود و این ماییم که باید بخواهیم تا فاصله ها کم شود!

هنوز نیم ساعت هم نگذشته که بچه ها یکی یکی خوابشان می برد.

خیلی خسته ام اما خوابم نمی آید. بیشتر از ۲۴ ساعت است که بیدارم.

بیرون را نگاه می کنم که در این تاریکی جزء چراغ پمپ بنزین ها و ایستگاه های بین راه، چیزی پیدا نیست. هنوز نمی دانم مسجد شجره چه خبر بود. نمی دانم چه شد. فقط می دانم اندکی بهتر شده ام. اما کامل نه…

می خواهم لبیک بگویم. آنقدر بگویم تا شاید آرامشم کامل و کامل تر شود. می دانم هنوز خبری نشده. میدانم. ولی باید بگویم. تسبیحم را بر می دارم و با هر دانه خاک کربلایش یک لبیک الهی می گویم. لبیک می گویم و میگویم و می گویم و به بیرون نگاه می کنم و غرق افکارم می شوم تا شاید بپذیرد و درونم آرامشی بپا شود که بدانم جوابم را داده است.

بار سفر رو بستم. پرواز کردم. شب اول مدینه آن زیارتش. آن حضور و شوک های ناگهانی اش. بیماری سخت و آن یاوه گویی هایش… یادت بخیر اولین نماز صبح حرم و عاشقی و ظهر نیز روضه النبی… یادت بخیر گنبد سبز، آرامش بخش دل های بی قرار ما… بقیع… احد…

دلم به همین زودی تنگ شده است. آنقدر تنگ که حاضرم سختی های دوباره ای را تحمل کنم و فقط مرا برگردانند به روبروی آن گنبد سبز. چه زود همه چیز تمام شد.

شب آرامی است و سراسر سکوت. صدایی نیست جز صدای حرکت اتوبوس و ماشین های دیگر در این جاده سیاه. سکوت مطلقی در اتوبوس حکمفرماست. حالا همه خوابیده اند. جلویی ها هم همینطور. فقط راننده انگار بیدار است و معاون کاروان. اتوبوس سیاهی شب رو با نورش می شکافد و جلو می رود. تنها ما نیستیم که راهی هستیم. هر از گاهی یا کاروانی از ما جلو می زند یا ما از کاروانی. همه هم یک وجه اشتراک و یک قصد و یک مقصود! چه سکوت دل انگیزی دارد این شب. از آن شب هایی است که دلت می خواهد تا قیامت در زیر سایه آرامشش بمانی و حرف بزنی؛ حرف با او.

محرم و راهی به سوی خانه دوست. دلم هوای آزادی را می خواهد که درونش پر بکشم. چقدر دلم گرفته امشب.

آخرین دانه تسبیح می افتد و به من می گوید که تمام شد. نمی دانم کی این همه لبیک را گفتم. خیلی خسته ام. هنوز ۲ ساعتی به مکه مانده و من نمی دانم اینبار چه بر سرم خواهد آمد. گفته اند که صبح می رویم برای انجام اعمال و شب استراحت می کنید. صبح من چه خواهم دید؟ همه می گویند نگاه اول تاب تحمل نداری و بی اختیار سجده می کنی. من می خواهم بایستم. می خواهم بدانم اغراق می کنند یا نه. من خاکم و کعبه نیز خاک. فرق من و کعبه در یک دستور است. من باید سجده کنم فقط برای نماز و…

اصلا خودم هم نمی دانم که دارم چه می گویم. از دست این افکارم خسته شده ام. هر بار چیزی به ذهنم می خورد و جنگی آغاز می شود و آخر هم نمی دانم چه می شود.

سجده می کنم. خجالت نمی کشی که سجده شکر هم نمی خواهی انجام دهی؟

نه. میخواهم مقاوت خودم را بسنجم. من پیروز می شوم یا خدا…

کفر می گویی؟

نه. می خواهم امتحان کنم من از کعبه برترم یا کعبه از من.

اصلا معلوم هست تو چه بلایی سرت آمده؟

آره. آدمم. باید بدونم…

نه. حتما دیوانه شده ام که دارم این همه هذیان گویی می کنم. معلوم نیست این واقعا منم یا نه. حتما دیوانه شده ام. چه برزخی است اینجا. باید فرار کنم از دست این افکار. باید فرار کنم.

تسبیح را بر می دارم و ذکر می گویم. آنقدر می گویم که خوابم می برد…

فکر می کردم خیلی خوابیده ام. نیم ساعت هم نشده که بیدار می شوم و خواب از سرم میپرد. سر و صدای بچه هایی که بیدار شده اند و دوباره به جنب و جوش افتاده اند؛ بیدارم می کند. انگار نیرویی تازه گرفته اند و باز می خواهند شلوغ کنند. کم کم همه بیدار می شوند. اتوبوس در ایستگاه بین راهی النخیل می ایستد دیگر همه بیدار شده اند. قرار است استراحت کوتاهی باشد و باز حرکت کنیم. می گویند حدود یک ساعتی تا مکه مانده.

اتوبوس ۳ هنوز نیامده. بیش از حد هم انتظار آمدنشان را می کشیم و وقتی خبری از آمدنشان نمی شود؛ حرکت می کنیم. اتوبوس دیگر ساکت نیست. حالا همه از خواب ۲ ساعته نیرو گرفته اند و شلوغ بازی هایشان شروع شده است. ردیف آخر مثل روزی که می رفتیم مدینه، شلوغ است. حرف می زنند از همه چیز. یکی از بچه ها توضیح می دهد. بار دومی است که آمده و برایشان از مردم و شهر مکه می گوید. می گوید که شهر تمیزی مثل مدینه نیست. مردمی عبوس دارد. شهر دلگیری است. نمی دانم. باید دید آنجا را.

بیرون مثل قبل است. هر از گاهی چراغ و اتوبوسی که یا از ما می گذرد و یا ما از او می گذریم.

حالا ایستگاه های بازرسی هم هست. ایستگاه آخر که از مقابل چشمانم گذشت؛ فکر نمی کردم وارد مکه شده ایم تا اینکه گفتند اینجا مکه است!

در این تاریکی چیزی پیدا نیست. مثل مدینه مسیر را برای دیدن جستجو می کنم. اینبار مسجدالحرام. اما اینجا هم مثل مدینه هیچ خبری از دیدن مسجد نیست. انگار با قصد قبلی مسیر را طوری انتخاب کرده اند که چیزی نبینیم. خیابان های پیچ در پیچی که گاهی بالا می رود و گاهی پایین. شهر تعطیل نیست و در آن نیمه شب هم باز است.

از خیابان ها می گذریم تا به هتل می رسیم.

هتل اشپیلیا.

از همه لحاظ پایین تر از هتل الجوهره العاصمه است. گفته بودند که در مکه انتظار امکانات خوبی را نداشته باشید. اما فکر می کنم بیشتر از حد معمول پایین است.

توی لابی منتظر می نشینم. کلید اتاق را به سید می دهم تا به اتاق برود و منتظر اشکان می مانم. اتوبوس ۳ است و خیلی دیر کرده. نیم ساعتی در لابی منتظر می مانم تا از راه می رسند.

طبقه ۴- اتاق ۴۲۲

هوای اتاق به شدت سرد است. انگار از زمان نظافت کولر روشن بوده و رطوبت توی هوا پخش شده است و سرمای عجیبی در اتاق پیچیده است. ساکها را جلوی درب اتاق ها گذاشته اند. اتاق کوچکی است. یکی از همشهری ها می آید در اتاقمان و سید صادق به اتاق دیگر می رود. ناراضی ام از این انتقال. نمی دانم چرا. اما حس بدی دارم. سید از اولین روز مدینه با ما بود. حس می کردم اینجا هم باید هم اتاقمان باشد. حس می کردم کنارمان بود تا در خیلی از مسائل کمکش کنیم.

نمی توانم خودم را راضی به این انتقال کنم. احساس بدی دارم. نمی دانم چرا.

اشکان و همشهری دیگرمان که او هم سید است می خواهند با کاروان دیگر بروند به مسجد الحرام و اعمال را انجام بدهند. ساعت ۱ نیمه شب است. به اشکان اصرار می کنم که بماند و با ما باشد. اما می خواهد برود. اصرار می کنند که با آنها بروم. اما نمی دانم چرا دلم نمی خواهد حالا بروم. روحانی کاروانمان می گفت نیمه شب مناسب نیست. همه کاروان ها می آیند و نظافت چی ها هم هستند. صبح بهتر است.

می گویم کولر را خاموش کنید. هوای اتاق به شدت سرد است. پاهایم یخ کرده است. پتو که نمی توانم روی خودم بگیرم. می نشینم روی تخت و حوله احرام را روی پاهایم می اندازم.

بچه ها می روند و تنها می شوم. خیلی خسته ام. ساعت موبایل رو برای ساعت ۵ تنظیم می کنم و روی تخت دراز می کشم.فکر صبح هستم و رفتن. اضطراب دیدن و انجام اعمال دارم.

هم حس خوبی است و هم حس بد. لرزم می گیرد از این استرس. دستهایم را زیر حوله می برم و پایم را هر چند دقیقه روی پای دیگرم می اندازم تا کمی از سرما کم کنم.

یک لحظه کافی است که سرتاسر بدنم آنقدر سرد بشود که حس یخ زدن بهم دست دهد.

یک اتاق تاریک. من با دو تکه لباس شبیه کفن. رو به قبله دراز کشیده ام!

سریع بلند می شوم و گوشه اتاق می ایستم. وحشتناک است این اتاق و این لباس.

انگار توی قبر هستم. هیچ وقت اینقدر نترسیده بودم. به دنبال کلید چراغ خواب می گردم. سمت دیگر اتاق است. روشنش می کنم و آرام روی تخت دراز می کشم و با همان ترس و لرز و افکار وحشتناک خوابم می برد.

.

دیدگاه‌ها برای مدینه و مکه… برزخ… ۱۶ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

میلاد

 

به یاد آذر سال گذشته و عشق و صفای حرم و اون سرمای روحبخش آنجا…

به یاد ندانستن رفتن یا نرفتن مکه…

به یاد دعاهای سحرگاهی…

به یاد لبخند رضا

 

مستان سلامت می‌کنند
جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند
مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر
سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر
مستان سلامت می‌کنند

آن میر غوغا را بگو
وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو
مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو

این پرده را بردار ازو
من کس نمی‌دانم جز او
مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا
ای مستی یاران بیا
ای شاه طراران بیا
مستان سلامت می‌کنند

مستان سلامت می‌کنند
جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند
مستان سلامت می‌کنند

 

 

پ.ن:

جشنواره اینترنتی تولدی نو نیز از امروز رسما کار خود را در رشته های متنوع و با محوریت اصلی حج، عمره و به خصوص عمره دانشجویی آغاز کرد.

 

میگن هر که دارد هوس کرببلا بسم الله…

یک نگاه خیلی کوتاه به جوایز رشته های مختلف به شما می گوید هر که دارد هوس مکه و مدینه بسم الله!!!

 

.

دیدگاه‌ها برای میلاد بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی, عمومی