hossein.bushehr.ws

خواهش

 

می دانم که در پناهم گرفته بوده ای و هنوز هم گرفته ای و باز هم خواهی گرفت.

 

می توانی دستهای مهربانت را بیشتر دور شانه هایم بفشاری تا هم بیشتر حست کنم و هم از بوی خوش تو مست شوم و این دلتنگی بزرگ و این بغض سنگین را درمان بخشم؟

 

می شود خواهش کوچکم را پاسخ دهی؟

 

 

.

دیدگاه‌ها برای خواهش بسته هستند
دسته بندی : شخصی

مکه… دیوانگی… ۱۹

مرامنامه خواندن!


نگاه به سوی کعبه است و دست راست به نیت پیمان با خدا روبرویش…

الله اکبر

الله اکبر

کدام الله اکبر؟ نکند با همان غرورت هستی؟ کم بزرگ نیست. داری صدایش میزنی؟

الله اکبر!

خدای تو یا خدای دیگران؟ رویت می شود صدایش بزنی؟

الله کبر… الله اکبر

صدای همه است که رو به سوی حجرالاسود کرده اند و بر زبان می آورند تا طواف آغاز شود.

انگار بیهوده می گویم. خالی شده ام از آدمیت. سرم را باز پایین می اندازم و آرام با بچه ها حرکت می کنم. روحانی کاروان می گوید دعای طواف اول را می خوانیم. دعا را بلند و با صلابت می خواند و بچه ها نیز بلندتر جوابش را می دهند. شور و اشتیاق بچه ها در جواب دادن و طواف آنقدر زیاد است که دیگران نیز دعا را با ما زمزمه می کنند. از کنار مقام ابراهیم می گذریم و به حجر اسماعیل و ناودان طلایش می رسیم. حالا بهتر می بینم اما بهتر دیدن همانا و خجالت نیز باز همان. طاقت دیدن کعبه را ندارم. نه برای بار اول دیدنش. برای تمام آن الله هایی که به مرور زمان روی جامه سیاهش پیدا شده اند و در چشمم می آیند و به یاد لحظاتی پیش می اندازنم.

می خواند هنوز. روحانی کاروان را می گویم. می خواند و دیگران با شور جواب می دهند و من زیر لب زمزمه می کنم.

اسئلک باسمک الذی به لمحمد صلی الله علیه و آله ما تقدم من ذنبه و ما تاخر…

دلم می خواهد برگردم خانه. نمی خواهم بمانم. دلم وحشتناک گرفته و سنگین شده. نمی خواهم دیگران اشک هایم را ببینند. این عادت مسخره تحمل کردن و فرو خوردن سنگین ترین دردها و بغض ها هم اینجا دست از سرم بر نمی دارد. کلام بر زبانم نمی آید از درد درونم و از این اتفاقات حالا. آن بازی مسخره و این دیوانگی کم بود که حالا این جملات طواف هم داغم را تازه تر می کند.

دعای دور اول تمام شده و حالا در نزدیکی برترین نشانه از شان و مقام علی (ع) هستیم که روحانی دعاهای سلام به فاطمه و صلوات و دعای ظهور را بلند بلند می گوید و بچه ها نیز جوابش را بلندتر می دهند. شور و هیجانشان حسادت برانگیز است.

الله اکبر…

باز این آمد و خدایش را صدا زد.

الله اکبر…

برگرد با خدای بزرگ خودت زندگی کن.

پیمان می بندم. پیمان…

خجالت هم نمی کشد. خدای دیگری اختیار کرده و حالا آمده می گوید پیمان می بندم!

سکوت…و سکوت و باز دعا…

اللهم انی الیک فقیر، و انی خائف مستجیر…

چرا این دعاها اینطوری اند؟ چرا اینها زمانی که می خواندمشان عذابم نمی دادند؟ حالا همین جا و همین حالا باید عذابم بدهند؟

چرا راحتم نمی کنی؟ چرا نمی فهمی که دارم زیر این بار سنگین له می شوم؟ چرا نمی فهمی اینجا جایش نیست که عذابم بدهی. مگر نمی گفتی اینجا حرم امن من است؟ مگر نگفتی صد بار اگر توبه شکستی باز آی؟

الله اکبر…

الله اکبر… رویم نمی شود دیگر بگویم. طاقت ندارم.  خودت نجاتم بده!

می چرخم و می چرخم و می چرخم.

ولایت و توحید و حضور قلب، همه و همه بر باد رفته و هیچ چیزی توی ذهنم نیست جز مطیع بودن به انجام عملی که دیگران انجام می دهند و من اطاعت می کنم. اصلا نمی دانم چه بر سرم آمده از دیشب تا حالا. بدجوری درمانده و مستاصل شده ام. هیچ وقت اینقدر احساس حقارت و کوچکی نکرده ام. انگار در بین این همه انسان یک ذره کوچک غبار هم نیستم. اصلا انگار وجود ندارم اینجا. حالا دلم بیشتر و بیشتر از قبل می خواهد از صف طواف بروم بیرون و یک راست به خانه برگردم و به تمام این دنیا و اعتقادات پشت کنم. حضور قلب و بودن بین توحید و ولایت را کدام است؟ آنقدر ناتوانم که نمی توانم افکارم را نظم دهم؛ آنوقت چگونه توحید و ولایت را حس کنم؟

می خواهم به بیچارگی خودم در اینجا، جایی که آمال و آرزوهای مشتاقانی است که کیلومترها آنطرف تر دلشان برای بودن جای من، پر می زند؛ گریه می کنم؛ اما باز این عادت لعنتی.

بیچاره شدن هم دارد. حقیر شدن. لعنت خود دادن. همه چیز دارد. تمام آنچه که می خواسته ای در یک شب و در چند لحظه پیش بر باد رفته و همه هم به همین آدمیت خرابت بر میگردد. تو مثلا اشرف مخلوقاتی و همه تو را سجده کردند و حالا تو خود در برابر دستور سجده به یک خانه آن هم از سوی خالق خودت، ایستادگی کرده ای. آنهم برای چه؟ برای یک بازی مسخره!

گریه کردن دارد وقتی بدانی هیچ حس و حال حضوری در اینجا نداری و تنها حسی که داری این است که رفیقت با تو قهر کرده است و تو در می زنی و جواب نمی دهد و در می زنی و باز جوابی نمی دهد.

گریه کردن دارد وقتی بدانی جایی باشی که می گویند روبروی عرش آن خانه ای است مثل همین و فرشته ها آن را طواف می کنند و هر فرشته تنها یک بار فرصت طواف این خانه زمینی را دارد و تا قیامت دیگر فرصتی ندارد؛ آنگاه تو آمده ای…اینجا… همین جایی که آنقدر قداست دارد که پناهنده در آن را کسی حق آزار ندارد؛ همین جایی که حتی نمی توانی حیوانات را آزار دهی… آنگاه تو… تو یک خاک بی ارزش در برابر خالق خودت ایستادگی کرده ای و …

گریه کردن دارد تمام این بیچارگی و مستاصل شدن و ندانستن حس حضور اینجا و نبودن رفیقت، اما تو بغض سنگین و دردناکت در گلویت مانده و نمیتوانی بیرون بریزی اش تا شاید آرام شوی.

دور آخر طواف است و …

اللهم ان عندی افواجا من ذنوب، و افواجا من خطایا، و عندک افواج من رحمه…

بازی با این دعا تمام می شود و این بغض سنگین و تلخ می شکند. نتوانستم نگهش دارم. نتوانستم. بدترم می کند این دعا. انگار همه چیز دست به دست هم داده اند تا دائم بگویند که تو چه کرده ای با خودت و رفیقت. همه چیز دارد به یک نقطه ختم می شود که روی آن نوشته اند:

غرور!!

می گویند آرام آرام از صف خارج شوید تا نماز طواف را بخوانیم.

از صف طواف کنندگان بیرون می آییم و پشت مقام ابراهیم می رویم. بین آن جمعیتی که هر کدامشان فقط یک قصد دارند؛ جایی پیدا می کنم بین آن همه جمعیت و می نشینم. آفتاب دارد یکه تازی خودش را نشان می دهد و صحن را فتح می کند.گرمایش را حس می کنم که انگار می خواهد مانعی شود برای همه تا دور شوند از کعبه و خودش زائر تنهای این خانه باشد.

نشسته ام و می خواهم حالا کمی خودم و افکارم را جمع و جور کنم. نمی خواهم با این حال نماز بخوانم. آرام نشده ام حتی با شکستن این بغض. حالا بدتر هم شده ام. چه کسی اینجا جز تو می داند حال روز مرا. چه کسی؟ اینجا همه به فکر خود هستند و کسی جز تو به فکر من نیست. جوابم ده.

آرام با خودم زمزمه می کنم که نگاهم به کعبه می افتد و آن ابهتی که تا حالا ندیدمش. حالا بسیار نزدیک تر از آنچه هستم که در طی این سالها در برابرش نماز خوانده ام. آنقدر نزدیک که فقط چند قدم فاصله است تا لمس آن و حس کردنش در زیر دست هایی که تشنه هستند. تشنه عهد و پیمان با خدا. تشنه حس کردن جای دست های ابراهیم و اسماعیل و هزاران خلق خدا. تشنه قدمگاه علی و تشنه حس کردن حضور پیامبر رحمت و مهربانی خودشان و از همه مهمتر… تشنه حس کردن داشتن حضور رفیق بی همتایشان در اینجا. کعبه در دلم لرزه ای می اندازد با ترس که دیگر نمی توانم نگاهش کنم. انگار قهر است با من و دوست ندارد در کنارش باشم. نمی دانم چرا…

حالم بدتر می شود از این تفکرات خودم و این حس نگاه به کعبه. نمی دانم کی به آرامشی می رسم که بتوانم راحت باشم اینجا و بدانم… نه… درک کنم که اینجا هستم. اینجا… روبروی کعبه. در جایی روبروی عرش خدا.

بلند می شوم و می گویم نماز طواف می خواهم بخوانم رفیق. به امر تو. به فرمان تو. به دستور تو. به هر چه که تو بگویی که من بنده توام و فرمانبردار هر چه که تو بگویی و اقرار می کنم به یگانگی تو و به خطای خودم که من خلقی ام از بین تمام خلایق تو که اشتباه کار من است و نافرمانی نیز هم.

اما تو.

ای رفیق خوب من.

تو…

نمی توانم ادامه دهم و باز این بغض لعنتی می شکند.

الله و اکبر را می گویم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ… ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است…

بعدش چه بود؟

سکوتی کوتاه بین خواندنم می افتد. یادم رفته!

نه یادم آمد.

اَلرَّحْمَنِ الرَّحِیم

بخشنده و بخشایشگر است..

قفسه سینه ام سنگین می شود و قلبم درد می گیرد. زبانم هم سنگین می شود. قدرت تکان خوردن و حرف زدن ندارم. به زحمت می گویم:

مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ…

نه. فکر کنم دارم سکته می کنم. انگار یک نفر قلبم را در مشتش گرفته و دارد به شدت فشار می دهد. احساس می کنم به سمت زمین دارم کشیده می شوم.

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِین ….

می خوانم و به رکوع می روم و بعد زانوهایم به زمین قفل می شود و بعد پیشانی و دستهایم.

به زحمت می نشینم و دوباره سجده می کنم.

سبحان ربی الاعلی و بحمده

خدایا پاک و منزهی تو و من تو را ستایش می کنم.

می نشینم. راه نفس کشیدنم باز شده است و سبک شده ام. از آن درد خبری نیست و آرام بلند می شوم و می ایستم…

.

دیدگاه‌ها برای مکه… دیوانگی… ۱۹ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

گلایه

 

۱)

هر روز با من تکرار می کند که

از چه می پرسند؟

از آن اتفاق بزرگ.

که در آن اختلاف دارند…

 

۲)

هنوز هم نمیشه اینجا حرف ها رو کامل گفت. حتی حالا که اینجا روز به روز خلوت تر میشه.

کاش میشد راحت گلایه کنی. از چیزهایی که همیشه با خودت تکرار می کنی و هیچ گاه به نوشتن نمی رسد.

 

 

۳)

کاش میشد برم سفر.

یه مشهد.

یه کربلا.

یا یه مکه!

با اونایی که خودم انتخاب کنم!

 

.

دیدگاه‌ها برای گلایه بسته هستند
دسته بندی : شخصی

مکه… اولین دیدار… ۱۸

مرامنامه خواندن!


آرام آرام سرم را بالا می آورم و بچه های جلویی را می بینم که سجده کرده اند و صدای گریه اشان به گوش من نیز می رسد.

حالا چشمانم یک حجم سیاه را با کلی خلق مثل خودم می بیند که به دور همان حجم سیاه که شبیه به مکعب است راه می روند. یک سیاهی که آفتاب از پشت سرش چشمک هایی می زند و انگار می خواهد مانع از باز بودن چشمت و دیدن آن حجم عظیم شود. تمام اضطرابم مرده و هیچ حسی ندارم. خالی ام. خالی از هر گونه حس انسانیتی که تا همین چند دقیقه پیش داشته ام. انگار مغزم هنگ کرده که فقط دارم نگاه می کنم. اینجا یک فضای باز است با دیوارهایی اطراف آن و یک مکعب مشکی پوش. اصلا قرار است با دیدن این مکعب چه شود؟ سرم را کمی کج می کنم تا شاید با کج کردن نگاهم، بدانم این مکعب بزرگ قرار است چه بلایی سر من بیاورد و اصلا این مکعب به این سادگی چیست؟ نمی دانم باید چکار کنم؟ انگار فقط من ایستاده ام. یاد درخواست هایم و آن بازی مقاومت می افتم. اولین درخواست را می گویم. برای خودم نیست این درخواست و خیلی راحت می گویمش. حالا دومین درخواست را می گویم که این هم برای خودم نیست و در مدینه در ذهنم آمد و عهد کردم که بگویم.

چقدر ساده بود تا اینجا. پس آن همه سست شدن و خجالت و حرف های دیگران همه بیهوده و مسخره بود؟ برای چه آن حرف ها را می زدند؟ چرا برای من مشکلی پیش نیامد؟ چرا من زمین نخوردم؟ یعنی آنها حتی قدرت نداشتند که از سجده شکرشان هم جلوگیری کنند؟ مگر بین رفتن و نرفتن به سجده چقدر نیرو لازم است که آنها نداشتند و حالا من دارم؟

خوشحالم از اینکه در برابر تعدادی سنگ که آنها هم مثل خودم هستند؛ ایستادگی کرده ام و هنوز سجده نکرده ام.

خواسته سومم را می خواهم از ذهن بگذرانم که مربوط به خودم است.

حس زهرآلودی به سراغم می آید. احساس می کنم درونم دارد از تلخ ترین تلخی این دنیا به بیرون می ریزد و من تاب نگه داشتنش را ندارم. گوش هایم ناگهان سوت می کشد و از شدت این سوت، سرم ناگهان تکان شدیدی می خورد. کم کم سمت راست بدنم سست و بی حال می شود. قدرت ایستادن ندارم. زانوهایم بی اختیار کف مرمرین آنجا را بوسه می زند. همه چیز از کنترل آدمیتم خارج شده است و در برابر این سستی وحشتناک هیچ مقاومتی ندارم. ایستادنی که تا همین چند لحظه پیش یک ساده به تمام معنا برای مغزم تعریف می شد؛ حالا اثری از آن نیست و رو به نابودی گذاشته! ناتوانی ام به حدی می رسد که دستانم هم کف آنجا را می بوسد. سرم پایین می افتد. همه چیز تا اینجا به اجبار است انگار و اختیار من اینجا معنایی ندارد. قلبم سنگین تر از هر زمانی است که به یاد داشته ام. یاد دستور سجده آدم و نافرمانی شیطان می افتم. خجالت و شرمساری تا آنجایی در درونم مسلط می شود که دوست دارم از همان راه آمده برگردم و هرگز به اینجا نیایم. خجالت از آن همه التماس برای آمدن و درک کردن اینجا و شب پیش در مسجد شجره، تمام وجودم را فرا گرفته.

دیوانگی تا اوج آدمیتم رسوخ می کند. سرم پایین است و بی اختیار به این بازی مسخره و غرور حماقت بار خودم و این نافرمانی به او، گریه می کنم. به خودم نهیب میزنم که دیشب و همین چند لحظه پیش ذکر توبه ات را خواندی و حالا برای یک سجده شکر ساده در برابر سنگ هایی که او دستور داده سجده کنی؛ کرنش می کنی؟ حماقت و غرور آدمیتت تا کجا؟

می خواستی بازی قدرت کنی؟ پاها و دستها و بدنت، خودشان و بدون اختیار تو سجده کردند. هنوز هم می خواهی بازی غرور آمیزیت را ادامه دهی.

گریه امانم را بریده. پیشانی ام را به اختیار خودم به روی سنگ می گذارم و نه با کعبه و دل خودم؛ با خود او حرف میزنم از این همه تکبر آدمیتم و نافرمانی به او، حتی تا اینجا. در کنار خانه ای که گفته خانه من است و این تنها یک نشان است برای گمراه نشدن تو و امثال تو که امر کرده ام سجده کنی برای پرستش من که من به هیچ کار تو نیاز ندارم و تمام این دستورات من چیزی جز رازهای پنهانی نیست که باید انجام دهی تا هم از انسانیتت لذت ببری و هم پاداشت دهم در روز موعود و اینها فقط برای این است که به تو بگویم ای انسان! تو بهترین خلق من هستی من بیشتر از همه تو را دوست دارم که تو شبیه ترین خلق به من نیز هستی و می توانی به جایی برسی که با افتخار بگویی من خود مقدس خدایم که در آن لحظه من در درون مقدس تو هستم و من و تو، تو و من، همه با هم یکیم و عاشقانه یکدیگر را دوست داریم!

دیوانه وار با او حرف میزنم و شکایت این نفس خودم را؛ خودم به او می کنم پیش از آنکه روزی برسد که دیگری شکایتش را به پیشگاهش ببرد.

می گویند بلند شوید تا اعمال را انجام دهیم.

سرم را بلند می کنم تا بروم اما باز سجده می کنم و باز شکایت از خودم تا شاید پیش از آغاز نگاهش را به سویم بازگرداند.

به زحمت بلند می شوم تا اعمال را شروع کنیم. همه چیز را فراموش کرده ام و نمی دانم شروع چه بود. سرم پایین است و هنوز چشمانم برای خودشان حرف می زنند. پست شدی پست. بد کردی به خودت بد. چرا فکر نکردی بچه. این چه بازی بود که شروع کردی دیوانه. آن هم اینجا…

هنوز خودم را نهیب میزنم و بین بچه ها حرکت می کنم که صدای الله اکبرشان می آید و نگاه می کنم که آغاز راه است و حجرالاسود در کنار و طواف در انتظار…

.

دیدگاه‌ها برای مکه… اولین دیدار… ۱۸ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

کل انداختن

 

 

۱)

رو به قبله ورزش و رو به همه چیز عبادت!

 

 

۲)

مخابرات چرا؟

میسوزه عماد!!!

میسوزه!!!

   

 

۳)

در راستای یک قرارداد موسوم به کل انداختن بین اینجانب و مستر خرما، اینجانب و ایشان متعهد می شویم که کاپشن هایی ۲ برابر اندازه هیکل خودمان، موسوم به کاپشن احمدی نژاد که ۴ سال پیش * خریده شده است و تا به امروز در کمد خاک می خورده است را بپوشیم! مدت این قرارداد تا پایان زمستان است. جایزه برنده هم یک گوشی ۶۳۰۰ یا ۶۱۲۰ نوکیا است!

 

 

* ۴ سال پیش اسمش این نبود و پوشیدنش بی هیچ مشکلی. حالا که اسمش تغییر کرده؛ پوشیدنش… 🙁

 

.

دیدگاه‌ها برای کل انداختن بسته هستند
دسته بندی : عمومی

مکه… آغاز… ۱۷

مرامنامه خواندن!


با صدای ضعیفی از خواب بیدار می شوم.

خوب گوش می دهم. صدای اذان است که در سکوت محض اتاق به گوش می رسد. بلند می شوم و ساعت موبایل را نگاه می کنم. نیم ساعت زودتر از موعد بیدار شده ام. هنوز چند دقیقه از بیدار شدنم نمی گذرد که باز این استرس لعنتی به سراغم می آید. از دیشب تا حالا امانم را بریده و راحتم نمی گذارد. وضو می گیرم و نمازهایم را می خوانم. شکر برای حضور. پدر… مادر و … نماز خواندن در این تنهایی و این لباس و این سرمای نسبی هم عالمی دارد. تنهایی ایستاده ای روبروی کعبه ای که می خواهی چند دقیقه بعد ببینی اش و حرف میزنی با خدای خودت از او می خواهی که این اضطراب تو را بگیرد و قدرت ایستادن در برابر خانه اش را به تو بدهد!

هر از گاهی صدای پچ پچ هایی که از کنار در می گذرد به تو نهیب می زند که باید زودتر بروی. روی سجاده نشسته ام و تسبیح کربلا رو در دست گرفته ام و نمی دانم به انتظار چه هستم. حوله ها را محکمتر به دور خودم می پیچم تا این سرمایی که از شب قبل توی اتاق موج می زند؛ اذیتم نکند. فکر دیدن راحتم نمی گذارد. چند قدم تا مسجد فاصله است؟ کعبه از نزدیک چه شکلی است؟ مسجد چطوری است؟ چه اتفاقی برایم می افتد؟

معاون کاروانمان به درب میزند و می گوید خواب نمانید. درب اتاق ها را می زند و بچه ها را بیدار می کند. چند دقیقه ای نگذشته که صدای همهمه ای در راهرو می پیچد. انگار همه منتظر اعلام رفتن بوده اند و بیرون نمی آمده اند.

ساعت ۵:۱۵ است که به سمت رستوران می روم تا صبحانه بخورم. بدجوری ضعف کرده ام. از این حالات خودم خنده ام گرفته. همیشه موقع اضطراب اشتها ندارم و حالا به اندازه ۲ نفر دارم صبحانه می خورم. توی رستوران اکثر بچه های کاروان خودمان هستند. همان طور که نشسته ام  راه پله را هم نگاه می کنم و هر گروهی که از آن پایین می آید را جستجو تا شاید اشکان و سید صادق (هم اتاق جدیدمان) را ببینم. اما هیچ کدام نمی آیند. هنوز ۱۰ دقیقه هم نگذشته که مدیر کاروان می گوید بچه ها کم کم در لابی جمع شوید تا برویم.

سید (هم اتاق مدینه ای) هنوز نیامده. نگرانم. نمی دانم خواب مانده یا با گروه دیشب رفته. به سمت اتاقش می روم. هر چه در میزنم جوابی نمی دهد. دوباره بر می گردم رستوران و تک تک میزها را می گردم تا شاید پیدایش کنم. اشکان پشت میزی نشسته و خوشحال و خندان دستانش را بالا می آورد و می گوید که حاجی شدم. من حاجی شدم. سید صادق هم هست. کنار میزشان می آیم و چند دقیقه ای با آنها حرف میزنم.

صدای روحانی کاروان می آید که می گوید می خواهیم حرکت کنیم. خداحافظی می کنم و به سمت لابی می روم. نمیدانم چه شد که سید را فراموش کردم. یادم رفت از اشکان بپرسم که شب قبل با شما آمده یا نه؟

قرار است بچه های حاضر با روحانی کاروان بروند و بقیه هم با رئیس و معاون کاروان بیایند.

گروه اول که خودم نیز با آنها هستم؛ پیاده به سمت مسجد الحرام می رویم.

استرستم بیشتر می شود. فکر دیدنی های چند لحظه دیگر به شدت نگران و مضطربم کرده. هوا سرد نیست اما یخ کرده ام. سرم را پایین انداخته ام و با گروه می روم. از خیابانی که انگار قرار است تا آخرین روز پذیرای من و دوستانم باشد می گذریم. بساطی است اینجا. از مسافرخانه های کثیف تا مغازه های بدتر از آن. خیابان به مرور زمان آنقدر سیاه شده است که انگار هیچ پاک کننده ای یارای پاک کردن آن را ندارد. مغازه های مختلف فراوانند اینجا. صبح به این زودی همه مغازه ها باز است و مشتری های آنها هم در کنارشان. معلوم نیست چه می کنند اینجا؟

آخرین پیچ خیابان را که رد می کنیم محوطه باز و خیابان و بلاخره دیواره های سفید و خاکستری و مناره های عظیم مسجد پیدا می شوند. آرام آرام از پله هایی که کفشان چوب است پایین می رویم و روبروی درب ملک فهد می نشینیم تا گروه دیگر بیاید.

از درب باز، درون مسجد را سرک می کشم تا ببینم چیزی پیدا هست یا نه. هیچی نیست. انتهایش چیزی پیدا نیست. نشسته ایم آرام و ساکت و در تیغ نگاه دیگرانی که در رفت و آمد هستند. گروه دیگر هم می آید و روحانی کاروان صحبت هایش را شروع می کند.

می گوید باز هم توبه کنید. پشت این دیوارها خانه ای است که قداستش بیش از هر چیز است و … هر کلمه از حرف هایش درونم را به لرزه در می آورد و در آخر می گوید سرهایتان پایین باشد و هر گاه گفتم سرهایتان را بالا بگیرید و خدا را… خدا را… خدا را برای این دعوت سجده شکر کنید!

بلند می شویم. یاد قول و قرار مغرورانه خودم و ایستادگی در برابر کعبه و تعدادی سنگ می افتم. می خواهم بدانم چقدر می توانم در برابر سنگ هایی که من باید در برابر آنها سجده کنم و همگان می گویند خودت، بی اختیار می افتی؛ مقاومت کنم. بازی ام گرفته در این لحظات آخر. کتاب دعا را بیرون می آورم و دعا می خوانم. هنوز چند قدم نرفته ام که تعادلم را از دست می دهم. تازه یادم می آید که می گفتند کعبه پایین تر است و پله دارد تا نزدیک خودش. دعا را می خوانم و نگاهم را به زمین معطوف می کنم تا این دقایق آخر، بعد از ۵ ماه انتظار سالم به مقصد برسم. فرش… پای ستون…پای آدم… کفش… اینها تنها چیزهایی هستند که چشمانم می بینند. وسوسه ام می گیرد که سرم را بالا بیارم؛ ببینم چی می بینم. سرم را بالا می گیرم… نه خبری نیست. بین گروه هستم و تنها چیزی که می بینم بچه ها هستند که سرهاشان پایین است. سرم را پایین می اندازم.

کم کم اطرافم روشن می شود. هنوز سرم پایین است. دیگران هم همین طور هستند انگار. این را از برخوردهای گاه و بیگاهشان و بهم خوردن صف میشود فهمید. در قدم های همه اشان نوعی تند رفتن کم کم به چشم می خورد. انگار آنها نیز استرس دارند. آرامتر قدم بر می دارم تا جزء آخرین نفرات باشم. روشنایی بیشتر می شود و وسوسه دیدن زودتر بیشتر. قدمهای بچه ها تند تر می شود. انگار فهمیده اند که نزدیک هستند و می خواهند زودتر برسند.

بلاخره در یک فضای کاملا باز قرار می گیریم. روشنایی و هوای باز آنجا نوید حضورمان در محوطه اصلی را می دهد.

روحانی کاروان می گوید برادران عزیز سرهایتان را بالا بیاورید و خداوند رحیم را به پاس حضورتان در این مکان مقدس سجده شکر کنید.

آرام آرام سرم را بالا می آورم….

دیدگاه‌ها برای مکه… آغاز… ۱۷ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی