hossein.bushehr.ws

مدینه… مسجد مباهله… ۱۲

مرامنامه خواندن!


مباهله!

اینجا مسجد مباهله است.

جایی که یک طایفه از ۵ نفر ترسیدند و شرط را پذیرفتند.

اینجا یهودی ها از پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین ترسیدند. گفتند نفرین اینها نابودمان خواهد کرد. راست می گفتند. نفرین اینان همه چیز را نابود خواهد کرد. نفرین فاطمه ستون های قدیم همین مسجدی را که به چشممان می بینیم بلند کرده است و ترسی در دلشان انداخته که عاجزانه به پایش افتاده اند. یکی می خندد که واقعیت ندارد و یکی می گوید واقعیت ها زمانی حقیقت می یابند که گروه های درگیر اختلاف یک واقعه را تایید کنند و اینجا جایی است که همه تایید کرده اند و از نفرین گفته اند. روحانی کاروان می گوید نماز مغرب را با اینان و عشا را خودمان اینجا می خوانیم. باز دلم هوای چند متر آن طرف تر را می کند. اینجا به مسجد النبی نزدیک است. اینجا صفای آنجا را ندارد. وقتی فکرش را می کنی که جلوتر از تو یک گروه ایستاده اند و در آرامشی بزرگ نماز می خوانند؛ حسادت وجودت را می گیرد. شاید حسادت نباشد. شاید یک دلتنگی و حسرت باشد…

نماز را خوانده ایم. حتی نماز مغرب را.جالب است که خادم اینجا می داند روحانی ما چند بار اینجا نماز خوانده! حالا یا هوش بالایی دارد یا روحانی ما تنها روحانی است که اینجا نماز جماعت می گذارد. البته شاید هم ترسی نهفته دارند. ترس از اجابت دعای حاضرین در مسجد. آخر اینجا مسجد الاجابه نیز هست. دعا در آن اجابت می شود. حتی خود آنها اعتقاد عجیبی به آن دارند. می گویند هر گاه باران نمی آید؛ گروه بزرگی اینجا نماز باران می خوانند و هر بار نیز باران می آید!

حالا ترسشان هر چه باشد؛ خدا را شکر که کمی اینجا فکرشان حرکت دارد.

به هتل بر می گردم. می گویند شبها روضه خلوت تر است. می توانی راحت نمازت را بخوانی. زیارت بخوانی تا موقع بستن مسجد. حتما خواهم رفت. تنها مثل آن روز. شاید لذتی دیگر بیابم.

سلام باب السلام. سلام به تو که تا امشب پذیرای من بوده ای. اینجا تو آغاز سلامی هستی که بسیاری آرزویش را دارند. سلام آغاز به رسول و سلام به فاطمه و همه.

سلام می دهم و به سمت ضریح می روم. باز این وهابی ها هستند. نشد یکبار راحت بایستیم و زیارت بخوانیم. پشت ستون نزدیک ضریح می ایستم و زیارت نامه را می خوانم. به دور از چشمان جستجوگر آنها. زیارت را که می خوانم به سمت روضه می روم.

چقدر شلوغ است.

بین صف ها راه می روم تا انتهای روضه. نیست. بر میگردم به ابتدا. باز هم نیست.

نا امیدم نکن!

می ایستم به امید اینکه یک نفر نمازهایش تمام شود.

یکی بلند می شود و سریع می نشینم در جای او. نزدیک راه عبور است و سخت اذیتت می کنند رفت و آمدها. اما همین هم غنیمتی است.

باز همان حس می آید که لذتی دو چندان فرایت می گیرد و خسته نمی شوی و نمازها را به دور از هر چه فکر است می خوانی. نمازها را یکی یکی می خوانم. برای هر کسی که یادم نبوده. می خوانم و می خوانم که چقدر نماز خواندن اینجا لذت دارد.

بین نماز است که می گویند بروید بیرون که مسجد تعطیل است. اینجا زمان معنی ندارد. ساعت را می خواهی چکار. اینجا لذت خاص خودش را دارد که بخوانی و بخوانی.

نماز را تمام می کنم. اطرافم خلوت شده است و پلیس ها می آیند. دیگر باید بروم.

وسایل را برمی دارم که نگاهم خشک می شود به روبرویم.

محراب پیغمبر است! فقط دو قدم!

چقدر خلوت!

نه می توانم بروم و نه قدم به جلو بگذارم. ماتم برده و نگاه می کنم به جایی که رحل قرآنی گذاشته اند. انگار محراب دعوتت می کند به آمدن و نماز خواندن. قدمی بر میدارم به جلو که پلیسی می آید و روبروی محراب می ایستد. می خواهم بروم جلو و حداقل از نزدیکتر ببینم. نزدیک تر می شوم که پلیسی دستم را می گیرد و به طرف بیرون هدایتم می کند.

بیرون می آیم.کفش هایم را می پوشم. فکر نزدیکی به آن محراب و دیدنش در آن لحظه هنوز به بازگشت وسوسه ام می کند. اما باید جلوی این وسوسه را بگیرم.

بازگشت و اصرار مساوی است با همه چیز.

حتی دستگیر شدن!

.

یک نظر »
دسته بندی : فیدخوانی

مدینه… جدال… ۱۱

مرامنامه خواندن!


سه شنبه است و سلام می دهم باز به میهمانی شما و پناه به شما…

امروز راحت تر می توانم به شما پناهنده شوم.

شما اینجایید و کنارم. همین نزدیکی ها.

آن سوی حرم.

در بقیع.

زائر یک سنگ و اندکی خاک، از نشان محل آرامگاهتان هستم.

شما اینجایید. در کنارم.

یا سید الساجدین

یا باقر العلوم

یا جعفر الصادق

با اشکان می رویم برای نماز جماعت صبح. و باز دیدن سحری دیگر در حرم! تکرار مکررات است برایم که روزی برگردم و باز بخواهم خودم بخوانم که هر روز خط سیاهی نگاشته ام که عاشق این سحرهایم و کسی چه می داند عاشق شدن در مدینه یعنی چه مگر آنکه آمده باشد.

می دانم که روزی برخواهم گشت و وجودم مالامال از حسرت خواهد شد که نهایت لذت را از قدم های سحرگاهی برداشتی و حالا چشمانت حرکت می کنند بر روی خطوط و در ذهنت به یادت می آوری که آری… یادش به خیر!

نماز صبح را خوانده ایم و به سوی بقیع می رویم.وارد می شویم و باز آنقدر شلوغ است که نمی توانیم جلو برویم. آنقدر شلوغ که نزدیک درب ورود فقط برای ایستادنت جایی است. محشری است اینجا. فقط می توانی جای پاهایت را پیدا کنی و بس. قیامت که می گویند همینجاست!

اشکان می رود زیارت دیگر نورها و من می مانم برای زیارت امروز که روزشان است. زیارت ها را می خوانم و سلام میدهم از سوی خودم و دیگرانی که سفارش کرده اند که اینجا یادشان باشم.

زیارت دیگر نورها را می خوانم و منتظر بازگشت اشکان می مانم. دیر می کند و از بقیع بیرون می آیم و از همان بلندی گنبد سبز را نگاه می کنم. آفتاب کم کم خودش را به بقیع می رساند. سلام می دهد و بعد به گنبد می رسد. بوسه می زند و آنگاه همه جا را روشن می کند.مانده ام این گنبد چه در خود دارد که عاشقش می شوی. نگاه می کنی و نگاه و نگاه. اما سیر نمی شوی.

اشکان می آید و میرویم هتل. تا عصر برنامه خاصی نداریم. بچه ها می خواهند بروند فروشگاه های اطراف. نمی روم.حوصله بازار ندارم.می خواهم کمی استراحت کنم و نزدیک ظهر بروم برای نماز جماعت.

نزدیک ظهر است که بیدار می شوم. بچه ها هنوز نیامده اند .لباس میپوشم که برم حرم. دفتر رو باز می کنم و خلاصه وار این چند روز رو میخونم. حس عجیبی دارم. دفتر فراز و نشیب احساسی زیادی دارد.حس بدی در درونم بوجود می آید. انگار در نوشتن احساساتم زیاده روی کرده ام. نمی دانم چه شده. حس تنفری عجیب از خودم و قلمم ناگهان برایم بوجود می آید. تنفر از افراط و تفریط در نوشتن و حس کردن اینجا. به خودم می گویم قرارت این نبود که اینگونه باشی. قرار بود جور دیگری باشی که سالهاست می خواهی باشی! دفتر رو می بندم و میروم به سوی حرم و در راه باز با خودم حرف میزنم. احساس می کنم باید تغییری در این رفت و آمدها بدهم. باید کاری کنم که بعضی چیزها تغییر کند. نمی دونم. حس غریبی دارم که وقتی از حرم و بقیع دور میشوم؛ میاید سراغم. حالا نمی دانم چرا این حس همزمان با بازار و فروشگاه شروع میشود! بعضی وقتها فکر می کنم دارم بزرگش می کنم. با خودم میگم که بچه ها رو ببین چقدر راحتند. هم حرم هم خرید هم تفریح دوستانه ها را دارند. نمی دانم. شاید غرور در وجودم در حال رشد کردن است. شایدم غرور نباشه و دارم اعمال خودم رو…نه…حس های خودم رو بزرگ می کنم…آره…باید تجدید نظر کنم. اینجوری که پیش میروم حتما بعدها از اینهمه احساس هایی که بزرگشون کردم پشیمون میشم…

از صحن گذشته ام و مثل همیشه از باب السلام وارد میشم.مستقیم میروم سمت ضریح و شروع می کنم به خواندن زیارت…و باز حس غریب سستی و ناتوانی در تصمیم. انگار این جنگ غریب نمی خواهد دست از سرم بردارد. زیارت را تمام می کنم و به سمت روضه می روم. جای سوزن انداختن نیست. قدر اون یکشنبه و اون راحت نشستن را حالا می فهمم. هر چقدر بین صف ها می گردم؛ نا امید تر می شوم. کنار ستونها. بین مسیرها و … هیچ جایی نیست.

توی حیاط قدیم و نزدیک روضه جایی هست. همانجا می نشینم و شروع می کنم نمازها رو خواندن و باز همان حس غریب دست از سرم بر نمی دارد.

مگر می شود دست از این حرم و لذت های اون کشید؟ این زرق و برق هم شد زندگی؟

مگر تو آدم نیستی؟ مگر نباید همه چیز رو ثبت کنی؟

اینکه اینجا معماری اش چنان است ومن امروز چنان کردم و خندیدم و افتادم و.. هم شد خاطره؟

خاطره همین زمان های خوب و دیدن و سیاحت کردن و… است.

حتی حوصله مجادله با این افکار خودم رو هم ندارم. می نویسم. اینجا برای خودم می نویسم. از تمام اون حس هایی که دارم.

نماز جماعت رو می خونم.بعد از نماز هم می مونم و دعاهایی رو می خونم تا اینکه مامورها می آیند و بیرونم می کنند تا مسیر را برای ورود خانمها آماده کنند.

در راه برگشت به ذهنم خطور می کند که چند روزی هست برای وبلاگ چیزی نفرستاده ام. می خواهم از این احساس های غریب بگویم که پشیمان میشوم. مانده ام چی بنویسم. اینجا هم این جنگ دست از سرم بر نمی دارد. خوب یا بد. حس زیبای بودن یا حس اسیر تجملات اینجا شدن و یا شاید هم حس جنگ بین همه اینها؟

پیروز این جنگ و مجادله چند ساعته همانی است که از اول بوده و شروع می کنم به نوشتن برای حمید تا برایم بنویسد

اینجا میدانی که زیارت رسول (ص) را کجا بخوانی

اینجا میدانی که زیارت ائمه بقیع را کجا بخوانی

اینجا میدانی که چه دعائی را کجا بخوانی

اما ……

اینجا نمیدانی که زیارت فاطمه (س) را کجا بخوانی

.

دیدگاه‌ها برای مدینه… جدال… ۱۱ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

اصلاح فید

 

ای جماعت فید باز!

و اینک فید این وبلاگ پس از مدتهای زیاد به دست مبارک خودم اصلاح شد!

حالا می توانید به راحتی فید این وبلاگ را بخوانید.

بدون ایرادات:

متنی

لینکی

تصویری

 و صوتی!

 

 

 

پ.ن ۱: لینک فید این وبلاگ با لینک های روزانه برای فیدبازان!
پ.ن ۲:خب مثل اینکه صوتی اش در گوگل ریدر مشکل دارد.
 

.

دیدگاه‌ها برای اصلاح فید بسته هستند
دسته بندی : فیدخوانی

مدینه… زیارت دوره… ۱۰

مرامنامه خواندن!


چشم بر هم نگذاشته ایم که در مسیر زیارت دوره ایم. همه بچه ها نیستند. اندکی خواب صبح را به همه چیز حتی به نماز جماعت صبح هم ترجیح می دهند. حتما آنها جور دیگری عاشق شده اند. من عاشق شب شده ام آنها روز. مهم عاشقی است که همه عاشق شده ایم.

می گویند پیاده شوید و سلام کنید بر احد و حمزه.

احد… تنها… تنها در میان کوه های اطراف. انگار از دور با تو هزاران حرف نگفته دارد.انگار تو را می خواند تا با دیگران بر بلندی اش بروی و بایستی و از سپاه محافظت کنی. می گوید تو و همراهانت بیا و بر من بایست و اسیر دنیا مشو که دستور داده اند باشی تا دستور دیگری آید که برگردی. می گوید بیا. بیا بر من راه برو من زمین زیر پایت می شوم .استوار نگه ات می دارم. اما بمان و نگذار حمزه برود! حمزه برود هیهات می شود.

و باز اینجا فاطمه است. احد هم فاطمه را در دل سنگ های خود خاطره کرده است. انگار غم و ناراحتی این احد هم پایان ندارد. حمزه را در کنار خود از دست داد. روزهای سخت فراق حمزه برای رسول را دید. آخر هم روزهای بدتری را دید که فاطمه پیاده می آمد در کنار حمزه و شکایت و شکایت…

چقدر دور است اینجا پیاده آمدن از مدینه قدیم که کل شهر کوچکتر از مسجد النبی حال بوده است. اینهمه راه برای حرف زدن و شکایت؟ زیر این آفتاب؟

زیارت می خوانیم که باز هم می آیند و جلوی ما را می گیرند. اینجا همه چیز ممنوع است.همه چیز. اصلا انگار می خواهند نفس کشیدن را هم از تو بگیرند. دستشان رو دورت می کنند و آنقدر در تنگنا قرارت می دهند که نتوانی کاری بکنی.

زیارتمان را در سکوت می خوانیم و سلامی به حمزه و کبوتران همراهش می دهیم و آرام و خسته از باری که از تاریخ بر دوشمان نهاده اند؛ می رویم به سوی مسجد ذوقبلتین.

مسجد تغییر قبله!

چه فضای آرام و دلنشینی دارد.انسان می خواهد اینجا بماند و جایی نرود. روحانی می گوید بگذار به قبا برسیم. قبله قدیمش را برداشته اند و فقط اثری بر سقفش گذاشته اند.

زودتر از همه کاروان سوار بر اتوبوس می شوم و منتظر آمدن بقیه می شوم. جمع کردن کاروان سخت ترین کار شده است. میان آن همه دستفروش و اجناس ارزان چینی. نمی دانم این جنس های ارزان چینی را می خواهند چکار؟ بین تمام دستفروشها می چرخند و دست هایشان را پر می کنند. انگار بعد از این دیگر جایی برای خرید ندارند. هر کدام که می آید چند کیسه پر از اجناس چینی با خود می آورد و فخر شکستن قیمتش را به دیگری می دهد.

بلاخره می رویم. می رویم تا برسیم به جایی که میخواهیم به ایرانی بودنمان افتخار کنیم.ذهنم رویایی زیبا می سازد و رویا به حقیقت می پیوندد و محل جنگ احزاب را می بینیم.

مسجدی بزرگ که در دست ساخت است و احتمالا در آینده فضای زیبایی برای اطرافش هم می سازند.

کاروان هنوز نیامده و از نرده ها بالا می روم که مسجد را ببینم. عکس می گیرم و با خودم می گویم احتمالا مسجد علی و سلمان یکی شده است. صدای روحانی می آید که دارد توضیح می دهد.

توضیح می دهد از جنگ و پیشنهاد سلمان و پیشنهاد مسخره خلیفه اینها و به راستی افتخار می کنیم به ایرانی بودنمان. می گوید که روزه بوده اند و خندق زده اند و همگان اراده مردان را ستایش می کنند.

می گوید میرویم به مسجد فتح و سلمان که نماز بگذاریم.مسجد فتح و سلمان تنها؟یعنی چه؟ پس مسجد علی و فاطمه چه؟

با دست مسیری را اشاره می کند که نگاه همان و خاکستر شدن رویاهایم همان.

می گوید این مسجد زیبا را به اسم ابوبکر می سازند و احتمالا مسجد های کنار هم خراب خواهند شد. مسجد فاطمه و علی هم همین جاست میان باغ ها. مسجد علی را قفل بر دربش زده اند و مسجد فاطمه با بلوک پوشانده اند.

می رویم بالا. رویاها خراب و خراب تر می شوند. مسجدی کوچک که ۵۰ نفر به زحمت در آن جا می گیرند. زیر تیغ گزنده آفتاب به زحمت نماز می خوانیم و به سمت مسجد سلمان می رویم.

اصلا قدرت داخل رفتن ندارم.

اینست مسجد سلمان فارسی؟ صحابه مورد اعتماد رسول و علی؟

اینها دیگر کیستند که این سرزمین را گرفته اند و حکمرانی می کنند؟

می روم به سمت اتوبوس. از مسجد فاطمه هم منصرف می شوم که دیگر سرنوشت آن را هم می دانم چیست.

می نشینم و به بیرون نگاه می کنم تا کاروان بیاید. نگاه می کنم به سعی و تلاش بچه ها برای خرید جنس ارزانتر. خیلی ها اصلا مسجد نرفته اند. همین پایین مانده اند و خرید می کنند. بهم ریخته ام از این همه تصورات غلط آنها و اینها. چه می کنند؟

خرید اینها که تمام می شود بعدی ها می آیند. خسته شده ام. می خواهم سریع برگردم هتل تا شاید به نماز جماعت برسم. بلاخره رضایت می دهند و همه می آیند و راهی مسجد قبا می شویم.

می گویند قبا در محله اعیان نشین است و بیشتر به آن می رسند. راست می گویند. اینجا همه چیز بهتر از جاهای دیگر است. حتی هوای بهتری هم دارد.

وارد مسجد می شوم. راست می گفت روحانی. آرامش اینجا بیشتر از ذوقبلتین است. سکوت اینجا لذت بخش است. اینجا حس مسجد النبی را دارد.

روی سنگ ها در حیاط قدیم مسجد هستم و نماز می خوانم.برای آنها که اینجا نیستند. چقدر نماز خواندن در فضای آرام بخش اینجا لذت دارد. می نشینم. اشکان هم کنارم است. هر دویمان از این فضا لذت می بریم. باید دید تا حس کرد.

وقت تنگ است باید برویم. باید برویم تا به نماز برسیم.

باز هم دستفروش ها کاروان را متلاشی کرده است. می روم سوار اتوبوس می شوم. راننده دیگر شاکی شده است. از صبح من زودتر از همه می آیم و او به خیال خوش که همه دارند می آیند و زودتر می رود؛ درب را باز می کند اما کلی معطل می ماند. با غرغر خودشان درب را باز می کند و پیش دوستانش می رود. حوصله این را هم ندارم. می نشینم تا بچه ها بیایند.ساعت نزدیک ۱۲ است و هنوز بچه ها نیامده اند. کم کم حالم از این دستفروش ها و بازار دارد بهم میخورد. نمی دانم شهر به این بزرگی فقط اینجا بازار دارد که دارند خرید می کنند؟ کاش بازار بود؛ همه دستفروش هایی هستند که اجناسشان هیچ ارزشی ندارد.

بلاخره با سلامی و صلواتی کاروان جمع می شود و سوار می شوند. نتیجه این تاخیرها می شود از دست رفتن نماز جماعت ظهر.

هیهات از این فرصت سوزی ها… هیهات

.

دیدگاه‌ها برای مدینه… زیارت دوره… ۱۰ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مدینه … سحر … ۹

مرامنامه خواندن!


هذا یوم الاثنین و هو یومکما و باسمکما

و انا فیه ضیفکما

فاضیفانی

و احسنا ضیافتی

یا مولای

یا حسن بن علی

یا ابا عبدالله…

جای یک زیارت عاشورا برای خواندن و لذت بردن کم است.حیف و صد حیف که هر چه گفتند گوش دادیم و حتی تکه برگ هایی هم با خودمان نیاوردیم که اینجا مرهم دلمان شود.

هوا هنوز تاریک است که قدم به خیابان می گذاریم و به سوی حرم می رویم. نیمه شب است هنوز. می رویم تا باز هم عاشقی را بچشیم و من به شکرانه حضورم باز هم بخوانم و بگویم از هر چه مانده در این سالها در دلم!

وارد می شویم.

چقدر دوست دارم اینجا را. نمی دانم حرم شبها چرا زیباتر و عاشقانه تر می شود با آن نورهای دست ساز بشر و ذره های عجیبی که در هوا می بینیشان و نمی دانی شبنم هستند یا غبار یا چیز دیگری که تو نمی دانی و هر چه هست عجیب است و دوست داشتنی. دوست داشتم ورودم همیشه از روبروی آن گنبد سبز دوست داشتنی باشد تا روحم هر بار تازه تر و سرمست تر از بار قبل شود از حضورم برای اولین بار در اینجا. اما انگار حکایت دوری و دوستی را گذاشته اند تا بیشتر عاشق بمانیم و بیشتر بیاییم.

چقدر دوست دارم ذره ذره حرم را توصیف کنم تا روزی که بر می گردم و خط به خط این سیاهه ها را می خوانم؛ با دل و جان حس حضورم را دوباره بچشم. اما هیهات که نمی شود. نمی شود گفت جز از آن مناره های سر به فلک کشیده و آن گنبد سبز و آن تک مناره رفیقش. باید باز هم رفت. باز هم رفت و باز رفت و باز آنقدر رفت تا دید…نه… باید باز هم دعوت شد تا حس حضور… نه … تا عاشقی را درک کرد. باید دعوت شد تا چشید که حرف من و دیگران از عاشق شدن… عاشق آن گنبد سبز شدن یعنی چه. باید دعوت شد تا غربت بقیع و فاطمه و حتی غربت رسول خدا را در این زمانه درک کرد. باید غربت ها را با وجود این همه زائر درک کرد تا بدانی غربت زمان خودشان چیست.

هنوز هم ندانسته ام که اینجا چه دارد که دلمان را در غل و زنجیر عاشقی می کنند و نگه می دارند.

هنوز ندانسته ام…

وارد حرم می شویم تا نمازهایمان را بخوانیم. باز شکرانه به جا می آورم که اگر تا سالها و روزها و ساعت های آخر عمرم هم شکرانه به جا آورم؛ باز هم کم است. کم است شکر حضور در اینجا که سالها چشم انتظار می مانند دیگرانی که بیایند و چشمشان بسته می شود و لذت عاشقی را نمی چشند. کم است بارها و بارها پیشانی بر سنگ های اینجا… حتی فرش های اینجا بگذاری و بگویی الهی به لطف دعوتت، به رحمت دعوتت و … اصلا بگویی خدایا به خدائی تو بر من! شکر که اینجا هستم.

حتی کم است که بارها و بارها بگویی خدایا به آدم گفتی تو و تمام آدمیان و خلقت را خلق کردم به وجود محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین! پس به این مهربانان… شکرت از دعوتت!

می خوانم. می خوانم .می خوانم. تا باز می رسم به فاطمه و باز سوال و ندانستن که باید کجا بخوانم اینها را که نزدیک او باشد. باز نمی دانم که باید چه کنم.مانده ایم مثل بی پناهان گم گشته که هیچ راه مقصودی و هیچ راهنمایی هم ندارند که بیابند مقصود را.

نماز می خوانم.زیارت می خوانم و چیزی به خاطرم می آید.

دیروز روز فاطمه بود و من دیروز اجازه حضور یافتم .چه حرم و چه بقیع…مانده ام شاد باشم یا غمگین. شاد باشم که روز به آن عزیزی آمده ام یا غمگین از آن جهت که روز نبی نیامده ام. نمی دانم. اصلا نمی دانم چرا اینجا سوال هایم زیاد شده اند. نمی دانم چرا هیچ کسی نیست جوابم را بدهد.

می نشینم و فکر می کنم و از نمازهایم غافل می شوم. اذان که می گویند یادم می آید که هنوز باید بخوانم. تکبیر می گویم تا فرصت هست می خوانم تا نماز صبح شروع شود.

نماز جماعت اینجا را دوست دارم. نه برای نوع خواندنشان. برای سکوت سحرگاهی و لحن صوت زیبای امام جماعتشان. سوره حمد را بیشتر دوست دارم که بخواند و تکرار کند و تکرار کند. باز هم نمی دانم چرا عاشق این تکرار شده ام.

نماز تمام می شود و سریع برمی گردیم هتل.امروز زیارت دوره داریم و بقیع را باید روز دیگر که فردا باشد رفت…

پ.ن: مطلب بعدی دوشنبه.

دیدگاه‌ها برای مدینه … سحر … ۹ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

زنگ تفریح

 

بعد از مدتهای زیاد

یک فوتبال ۱۲ نفره

در نبود امین و ابی و خیلی های دیگه

 

 

قبل از شروع بازی:

آخ… آخ… وای مختار… آخ مختار… چه کردی مختار…این چه بود زدی مختار

بابا این شوت ها مخصوص علی شیرازیه. نه من.

آی…

 

وسط بازی:

آخ… آی سوختم.

امینو رستم جبری نامرد. سوختما. حالا چطوری بشینم.

نامرد اونورتر شوت بزن. آی…

 

کماکان اواسط بازی

آخ… آی مردم.

مجتبی نامرد. کمتر دریبل کنا. تکل زدم دست و پام همه یکی شدااا… آی

 

 آخر بازی

یه سوپر گل زیبا در حد جام جهانی از طارمه به حسین بختیاری.

 

البته گل به خودی!

 

 

پ.ن: شنبه مطلب بعدی!

 

.

دیدگاه‌ها برای زنگ تفریح بسته هستند
دسته بندی : عمومی