hossein.bushehr.ws

دعا

 

صدها نفر برای بارش باران به درگاه خدا دعا کردند

غافل از اینکه خدا با کسی است که چکمه هایش سوراخ است!

 

.

دیدگاه‌ها برای دعا بسته هستند
دسته بندی : عمومی

نگاه ۲

 

 

خانم دکتر فاطمه ( خواهر مهندس علیرضا )

فارغ التحصیل رشته ورود به اول دبستان از مهدکودک بین المللی بهار

 

.

دیدگاه‌ها برای نگاه ۲ بسته هستند
دسته بندی : عکس

مدینه… حضور آخر… ۱۵

مرامنامه خواندن!


جمعه ها همیشه دلگیر بوده است و امروز دلگیرتر از همیشه. یک هفته پیش با ترس و لرزش در ابتدا و شور و اشتیاقش در انتها، آمدم به این شهر زیبا و نورانی. آمدم به جایی که یکبار در آن رنجی عظیم کشیدم؛ اما بیشتر از آن رنج و حتی بیشتر از لیاقت خاک بودنم؛ هدیه گرفتم.

امروز هم آرام آرام صبحدمش خواهد رسید و به روشنایی دوباره اش سلام خواهم داد و به انتهایش که غروب و تاریکی باشد خداحافظی…

امروز را هم روزه می گیریم. روز آخر حضور در مدینه.

جمعه!

یا اباصالح!

روز اول برایت خواندم:

یا مولای

یا صاحب الزمان!

هذا یوم الجمعه و هو یومک

روز تو شده است در آغاز سفرم

یا مولای فیه ضیفک و جارک

میهمان و پناهنده تو شده ام در سفرم

و حالا امروز نیز میهمان و پناهنده تو هستم برای خداحافظی از شهر شما و پدران و مادرانتان و سلام به شهری دیگر…

امروز نیز پناهنده توام برای سلامت و بودن و داشتن حس حضور و قدر دانستنش.

امروز به تو پناهنده شده ام برای تحمل یک حس تلخ و دردآور که از حالا عذابم می دهد.

امروز به تو پناهنده شدم که برسانی صدایم را به همه آنهایی که سلام دادم به آنها در این روزهای بودنم در این شهر و برسانی صدایم را با پیکی ویژه به صاحب شهر بعدی ام که به همه مقدسات عالم قسم می دهم همه را که این نباشد سفر آخر من به این شهر…

نماز صبح آخر حرم چه دلگیر است امروز. نماز امروزمان قبول نیست برای خواندن آیه سجده دار در میان نمازشان. چقدر دلگیر است خواندن نماز فرادی و ندانستن قبول شدن یا نشدنش؛ آن هم در آخرین لحظات حضورت…

نمازهای آخر را برای خودم و دیگران خوانده ام. باید بروم. باید بروم بقیع که دیگر عصر نیز فرصت حضور ندارم. باید بروم برای خداحافظی. باید بروم آخرین نگاه ها را بیاندازم؛ شاید دیگر فرصتمان ندهند که اینجا باشم و چشم به نور حضورشان در این شهر بدوزم.

با کاروانیم. می گویند بنشینید در بین الحرمین تا دعای وداعشان را بخوانیم. گوشه ای کز کرده ایم. همه کنار هم. دعا می خوانیم و هر کسی رازی می گوید و چیزی می خواهد در این دقایق آخر. اما یک حرف … یک دعا … یک التماس است که همه دارند و مشترک است:

آخرین سفرمان این نباشد!

دعایمان به نیمه رسیده است که همه را با باطوم بلند می کنند و راهی جز بلند شدن نیست.

به بقیع می رویم و در برابر چهار نور می ایستیم و باز می گوییم و می گوییم. صدای بعضی از بچه ها با صدای روحانی کاروانمان بلند شده است. دست خودشان نیست. آرامشان می کنیم اما نمی شوند و آخر حکم به اخراج از بقیع را کف دستمان می گذارند و آخرین خداحافظی امان می شود همین!

آرام آرام بیرون می آییم. من آرامتر.

سرعت گام هایم از همه کمتر است. کاروان جلو می افتد و من عقب مانده ام. نگاه می کنم و نگاه. مثل سحر اولین حضور. حریص می شوم. می خواهم ذره ذره حضور در اینجا را برای آخرین بار با خودم ببرم. قدم میزنم. آرام در حرم و روبروی گنبد سبز می ایستم و حرف می زنم و حرف. با هر قدمی که بر می دارم؛ بر می گردم و گنبد را نگاه می کنم. آنقدر این کار را تکرار می کنم تا دیگر گنبد را نمی بینم. در آستانه درب ۱۵ می ایستم و آخرین حرف ها را می گویم و تمام…

توی هتل هیچ کاری جز افتادن روی تخت و گریه کردن بی صدا و به دور از چشم دوستانم که خواب هستند؛ ندارم. دفتر را بیرون می آورم و می نویسم و باز آرام نمی شوم. هیچ کاری برایم نمانده که انجام دهم از این افکار بیرون آیم. از پنجره مردم را نگاه می کنم که دسته دسته به حرم می روند. اینجا از ساعت ۹ صبح برای نماز جمعه باید بروی جایی بگیری. برای همین شلوغ بودنش و نرسیدن به کاروان بود که وداعم را صبح قرار دادم. خیابان آنقدر شلوغ است که ماشین ها به زحمت حرکت می کنند.

به لابی می روم تا شاید بتوانم با کامپیوتر آنجا عکس های سفر را انتقال دهم. برای هر دو دستگاه صف کشیده اند. هیچ دوستی هم نیست که در کنارش این بی قراری را از بین ببرم. هیچ کسی. حتی دلم رضا نمی دهد باز به حرم برگردم. می دانم طاقت رفتن دوباره را ندارم.

باز برمی گردم اتاق و باز افکار مختلف در سرم رژه می روند. کلافه ام. نمی دانم چه کاری را باید انجام دهم تا راحت بشوم. هیچ فکر درست و حسابی به ذهنم نمی رسد.

تنها به ذهنم می رسد دیگران را در حسم شریک کنم.

به حمید پیام می فرستم تا برایم در وبلاگ بگذارد

دیروز سلام .
سلام به بقیع
سلام به فاطمه
سلام به نبی
سلام به مدینه

امروز وداع
وداع با بقیع
وداع با فاطمه
وداع با مدینه

فردا سلام .
سلام مکه
سلام کعبه
سلام رهایی

نزدیک ظهر است. از پنجره اتاق بیرون را نگاه می کنم. نماز جمعه تمام شده است و این بار خیابان ها شلوغ تر از موقع رفتن است. مردم از هر سمت و سویی در خیابان می آیند و به هر سمت و سویی می روند. بچه ها هم بیدار شده اند. وسایل احرام را مرتب می کنم. کار دیگری ندارم. منتظرم زمان رفتن برسد. این کلافگی وحشتناک اینجا دارد عذابم می دهد. ساعت ۴ باید اتاق ها را تحویل بدهیم.

زمان دیرتر از معمول می گذرد و بلاخره وقت رفتن می رسد.

غسل می کنیم و فقط دو حوله می بندیم.

وحشتناک است. احساس می کنم کفن پیچم کرده اند. جز سرم تمام بدنم را کفنی پوشانده. بچه ها هم حوله های احرام را می بندند و همگی به سمت لابی می رویم. لابی یکسره سفید است. بچه هایی که کنار همدیگر ایستاده اند. مثل صحنه شروع عملیات های جنگی شده است. آنجا رفیقت کوله پشتی و سربندت را درست میکند و اینجا حوله شانه و دکمه هایش.

معاون کاروانمان می خواند. از وداع با این شهر و از آنچه که برایمان اتفاق خواهد افتاد. دعای آخر را هم مقدس می کند به نام همه نورها و اعظم نور النور که این سفر آخر ما نباشد.

سوار اتوبوس می شویم و به سمت مسجد شجره حرکت می کنیم. مسیر اتوبوس می شود آخرین نگاه ما به مسجد النبی و دیگر هیچ. در دلم فریاد می زنم و گریه می کنم که ای مدینه و حرم، دارم می روم. حرم… بقیع… ضریح… روضه النبی… احد… زیارت… گنبد سبز زیبای همه، دارم می روم. همه و همه مثل آلبوم عکس از روبرویم رد می شود.

هیچ گاه اینقدر دلتنگ و خسته و درمانده نبوده ام.

دلم گرفته ای خدا…

مسجد شجره…

مامن آخرین حضور ما در مدینه.

از اتوبوس ها پیاده می شویم. هر چند دقیقه دو تا سه اتوبوس می آید و سپید پوشان دیگری را با خود می آورد. مسجد بسیار بزرگتر از آنی است که از دور دیده ام. بزرگ و با معماری خاص و زیبای خودش.

کاروان یک سوی مسجد جمع می شود و نکات ابتدایی را می گویند و سپس به طرف داخل مسجد می رویم. بچه ها صلوات می فرستند. لبیک می گویند. لبیک ها را پیرمردی از کاروان دیگر می گوید و بچه ها تکرار می کنند. تا نزدیک درب های ورودی لبیک می گوییم و پیرمرد می گوید آنچنان قدر بدانید که تا حالا ندانسته اید. آنچنان قدر بدانید که تا به حال قدر بهترین های زندگی اتان را ندانسته اید. جوانید و در جوانی دعوت شده اید. به جایی دعوت شده اید که نهایت همه چیز است در این دنیا…

پیرمرد می رود و ما آرام آرام به مسجد وارد می شویم. می گویند نمازهای تحیت و مستحبی و شکر را بخوانید تا لبیک را بگوییم.

ترس وحشتناک ۵ ماهه به سراغم می آید. اینجا دیگر آخر خط است و یا باید همین بمانی و بی هیچ سود و منفعتی راه را ادامه دهی و یا باید از نو راهی دیگر آغاز کنی.

نمازها را با ترس می خوانم. ترسم از خدایی که از کودکی در ذهنمان ساخته اند؛ نیست. مدتهاست که آن خدای ساختگی در ذهنم مرده و جایش را به دیگری داده که نمی ترسم از او. نمی ترسم از خشمش. هیچ ترسی از این خدا ندارم فقط برای اینکه رفیقم است!

ترس فقط از این است که بگویم سلام رفیق و جوابی نشنوم!

رفیق خوب همیشه رفیق خوب می ماند. ناراحتش کنی؛ می بخشتت. دوری کنی؛ به سویت می آید. هر کاری کنی؛ رفیقت می ماند. اما اگر دوری کند …

می گویند خودتان را آماده کنید. خودتان قاضی خودتان شوید. اینجا آغاز راهتان است…

موارد احرام را مجددا می گویند. برگه های ذکر لبیک را هم توزیع می کنند و بلاخره می گویند…

نیت می کنیم و…

لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمه لک و الملک، لا شریک لک لبیک

بدنم یخ می کند و مور مور. دیوانه ام می کند گفتن هر کلمه این ذکر. چه سری دارد این؟

می گوییم و می گوییم و التماس می کنم که جوابم را بدهد اما چیزی حس نمی کنم!

به سمت حیاط مرکزی مسجد می رویم. منتظر می مانیم تا غروب که نماز بخوانیم و بعد حرکت کنیم به سوی مکه و انجام اعمال…

بدجوری کلافه شده ام. دوباره جنگ های درونی ام شروع شده است.

فکر کرده ای این انتهای راهت است و بعد از این هیچ مشکلی نداری؟

تمام شد. از امروز می توانی به خودت افتخار کنی که آدم خلق شدی. قبول شدی.

غرور؟ از همین حالا؟

دیدی کاری نداشت؟ دیدی اون همه از رفیقت شرم داشتی و حالا چه راحت…

خسته شده ام از دست این جنگ های درونی این و آن که نمی دانم کدام درست است و کدام غلط. بلند می شوم و در مسجد نماز می خوانم تا شاید این فکرها از سرم بیرون رود.

الله اکبر…

دروغ نگو!

بسم الله الرحمن الرحیم…

گفتم دروغ نگو!

الحمد لله رب العالمین…

باز دروغ گفتی؟

الرحمن الرحیم

چه اصراری داری دروغ بگویی؟

مالک الیوم الدین

قیامت؟ مگه بهش اعتقاد هم داری دیوانه؟

الرحمن الرحیم

درغگویان را خدا دوست ندارد.

سبحان ربی العلی و بحمده

به ذاتت لعنت که تو آدم بشو نیستی و هنوز می گویی…

نه انگار تمام نشده است. همه چیز خراب است. هیچ چیز درست نشده است.

می ترسم هنوز. باز هم می ترسم. نگفتم داری بازی ام میدهی؟ نگفتم دلت سوخته و دعوتم کرده ای که از سر خودت بازم کنی؟

خجالت نمی کشی با رفیقت اینطوری حرف میزنی؟ تو همان بی شعوری هستی که قبلا بودی. هر چه بهت نشان داد که می خواهد تو بیایی؛ باور نکردی. همیشه ناامید بودی. حق تو و امثال تو همان آدمیتی است که قبلا بودید.

سرم رو بین دستهایم می گیرم و درون خودم فریاد میزنم. فریاد میزنم. به مرز جنون رسیده ام اینجا رفیق. به فریادم برس که تحمل ندارم.

نماز مغرب و عشا رو در پوچی محض می خوانم. پوچم از همه آنچه که اطرافم است و خودم هستم. پوچم از همه آنچه که خلقت می نامندش. دیوانگی محض گرفته ام و از هجوم این همه فکر و این همه ندای دیوانه کننده خسته ام. اصلا کی گفته اینجا و آنجا نهایت همه چیز است؟ مگر من پوچ نیستم الان؟ مگر جوابم را داده که اعتقاد داشته باشم؟

لعنت به من که این همه امید به آمدن داشتم. اصلا این همه راه را برای چه آمدم؟ این همه هزینه برای چه بود؟ اینجا و آنجا ندارد.

دلم می خواهد فریاد بزنم از این دیوانگی و نا امیدی و پوچی. اینجا چه خبر است رفیق؟

می گویند لبیک بگویید و به سوی اتوبوس ها بروید.

زبانم بی خود و بی جهت می چرخد و پاهایم بی خودتر از همیشه برای خودشان قدم بر می دارند. به راهروی زیبای مسجد می رسیم. راهرویی که سقف گنبدی شکلی دارد. حالا دیگر معاون کاروانمان برایمان لبیک نمی خواند. یکی از بچه ها می گوید و دیگران جواب می دهند.

هنوز چند قدم در این راهرو نرفته ایم که انگار سیلی محکمی می خورم.

قدم دیگری می گذارم و انگار سیلی دیگری.

تمام وجودم از پوچی محض و دیوانگی محض تر بیرون می آید. انگار خواب بوده ام و هیچ نمی فهمیده ام. زبانم با فرمان خودم می چرخد و پاهایم با فرمان خود راه می روند. حالا می توانم بگویم یا نگویم. راه بروم یا نروم. حالا می فهمم که چه خبر است. گوش هایم می شنوند. صدای لبیک دسته جمعی بچه ها مو بر تنم سیخ می کند. عرق سردی بر تنم می نشیند. میانه های راه یخ می کنم از همه این ترس و لرزها. اینبار سیلی نمی زنند. اینبار انگار کسی روبرویم است و با دستانش سرم را گرفته و به چشمانم خیره شده است و با چشمانش با من حرف می زند.

می گوید بگو لبیک.

نمی گویم. زبانم هست اما قدرت ندارم.

میگویمت بگو لبیک..

لب

سرم را محکمتر فشار می دهد و چشمانش را به چشمانم خیره می کند و با چشم هایش حرف می زند و می گوید:

بگو لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمه لک و الملک، لا شریک لک لبیک

می گویم. می گویم. می گویم.

هی می گویم و هی من تکرار می کنم. یکی او و یکی من. آنقدر می گوید و می گویم تا به محوطه باز مسجد می رسیم. نگاهم می کند و سرم را در آغوش می گیرد و می رود.

دلم می خواهد سوار اتوبوس شوم. نای ایستادن ندارم. نمی دانم دور و برم چه خبر است. خیس عرقم و نسیم بیرون خنکی را برایم به ارمغان می آورد. پاهایم سست شده. خسته ام از این همه درگیری درونی و دلم استراحتی می خواهد.

سوار اتوبوس می شوم و گیج و منگم از این اتفاقات. نمی دانم چه شده است. اصلا نمی دانم چه خبر است. شاید… شاید چه؟ حرفی نزن و ساکت باش…

شام را در همان اتوبوس می دهند و بعد از نیم ساعت توقف برای خوردن شام به سوی مکه حرکت می کنیم…

.

دیدگاه‌ها برای مدینه… حضور آخر… ۱۵ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

نگاه

 

 

علیرضا... خواهرزاده من

 

 

علیرضا... خواهرزاده من

 

.

دیدگاه‌ها برای نگاه بسته هستند
دسته بندی : عکس

مدینه… غروب آخر… ۱۴

مرامنامه خواندن!


اشکان بیدارمان می کند. امروز را هم میخواهیم روزه بگیریم. هر کسی به قصد حاجتی بسم الله می گوید. خدمه آشپزخانه نان تازه، کره، مربا و پنیر داده. چای هم هست. با همین ها سحری می خوریم و روزه را شروع می کنیم.

خیلی خسته ام. شب های اینجا در نظرت خیلی کوتاه تر از شب های دیگر است. اینجا فرصت خواب بسیار کم است و فرصت بیداری بسیار زیاد. خستگی امان نمی دهد و خواب نیز بیشتر اما قدم در راه حرم که می گذاری تمام است. تاریکی و حجم نورهای زیاد و خنکی نسبی هوا و آرامش سحرگاهی توام با سکوت، با ارزشترین لذتی است که نصیبت می شود. آهنگ سحری اینجا، گام های نمازگزاران است که پیوسته تکرار می شود.

بعد از نماز به هتل بر می گردم. امروز شاید به آن غاری راهمان دهند که می گویند عطر دل انگیزی دارد که مستت می کند از لذت بخش ترین رایحه های این دنیا.

ساعت ۷ است که راهی می شویم. خیلی ها مانده اند در هتل. اتوبوس خالی است.

مسیر از پیش تعیین شده است و انگار خبری از پیاده شدن نیست. میگویند این مسجد را به جهت استراحت رسول الله زده اند.این مسجد خانه پیرانی بوده که میزبان شده اند و …

نزدیک کوه احد می شویم و مسیر سبز و رویایی ما را نشانمان می دهند. می گویند: از این کوچه بروید به سمت کوه و از کوه کمی بالا… غاری است که…

همین. آرزوی ما شد یک نگاه و بس… می گویند نمی رویم آنجا و اتوبوس را تنها برای ۲ ساعت گرفته ایم کاروان دیگر هم باید راس ساعت ۹ حرکت کند و دیگر هیچ!

اتوبوس حرکت می کند و جاهای مختلفی می رود. آشپزخانه هتل های مدینه، چاه های حفر شده بدست امام علی، نخلستان های علی، مسجد شجره و … همه و همه سواره.

دو ساعت نشستن در اتوبوس، مساوی شد با از دست دادن وقت و حاصل نشدن چیزی.

به هتل بر می گردیم. تعدادی از بچه ها می گویند بیا برویم فروشگاه. روز آخر است و خرید نکرده ام. همراهشان می روم.

از این فروشگاه هایشان خنده ام می گیرد. انگار می دانند فقط ایرانی ها مشتری آنها هستند. خوش آمد گویی هم به زبان فارسی نوشته اند. زندگی درون فروشگاهشان هم که نگویم بهتر است. باید دید و شکر ایران کرد که ما کجاییم و اینها کجایند. اینجا یا همه چیز گران است یا ارزان. گران ها را که تو نمی توانی درست و حسابی بخری و ارزان ها هم که چیزی نیستند جز اجناس تولید چین که مشخص نیست با چه ساخته اند و چه بر سرش خواهد آمد.

با همان راننده ای که آمده ایم بر میگردیم. رفیقمان خوزستانی است و خوب با راننده گرم گرفته. از زمان آمدن برایش حرف زده و مولودی خوانده. با راننده حرف میزند و برای ما ترجمه می کند.

می گوید شیعه است و تنها زندگی می کند. از سختی های زندگی اش می گوید و از اینکه دلش می خواهد ماشین نویی بخرد تا بتواند درآمد بیشتری کسب کند. راست می گوید. شورلتش را دیگر در هیچ خیابانی پیدا نمی کنی.

از غریبی شیعه می گوید. از فضای بسته اینجا و خفه شد عقیده اش. از اینکه نمی تواند راحت زندگی کند و به خاطر شیعه بودنش در سختی است. حرف هایش دل آدم را بدرد می آورد.

برایمان مولودی میخواند.

مولودی علی!!!

در صدایش و نگاهش غربت و دردی است که تا عمق جانت حسش می کنی. غریبی شیعه و خودش و تنهایی اش.

هتل نمی رود و ما را در شهر می گرداند. بی هیچ چشمداشتی در شهر و بین این خیابانهای شلوغ شهر می گردانمان. کاخ و منطقه حفاظت شده ملک عبدالله را که دور از همه و بر فراز تپه ای است؛ نشانمان می دهد. مسجد شجره. ورزشگاه شهر. نمایشگاه های مختلف و …

ساعات آخر بودنمان در کنارش نیز بهترین هدیه را می دهد.

ما را می برد به نخلستان هایی و می گوید اینجا و نخلستان های اطراف و حتی بیشتر نخلستان ها… جایی است که حضرت علی آنها را به این برکت رسانده. ما را به کنار دوستانش می برد و می گوید که هنوز برکت حضور علی اینجاست و نخلها اینجا نمی میرند. می گوید اینجا هر چاهی که علی زده است؛ آب شیرین داشته و تا حالا هم آب شیرین دارند و هر چاهی که در این سالهای متمادی مردم زده اند؛ شور بوده!

حیف روزه ایم و نمی توانیم حتی یک رطب کوچک از محصولات این نخلستان بخوریم. رطب ها هم خیلی گران هستند و تا آنجا هم که می توانند به ما تخفیف می دهند؛ اما باز هم قدرت خرید نداریم.

یکی از دوستانش یک بسته به ما هدیه می دهد که دوستان بر می دارند. ساعتی در زیر سایه نخل ها می نشینیم و با همان راننده شیعه حرف می زنیم.

نزدیک اذان است که به هتل بر میگردیم. بین راه بر سر یک چهارراه آنقدر معطل میشویم که اذان را هم می گویند. اینجا در نزدیکی حرم همه چیز تابع یک قانون است.

نماز!

حتی چراغ ها را زمان های طولانی قرمز نگه می دارند؛ فقط برای عبور نماز گزاران.

اینجا نماز و نمازگزاران در اولویت هستند.

جلسه کاروان برگزار نشده. گفته اند آخرین جلسه را بعد از شام برگزار می کنیم. ظهر هم خوابمان نمی برد. نشسته ایم در اتاق و بحث می کنیم. باز هم از همان بحث هایی که برای هر کداممان سوالی است و احتمالا جوابش را دیگری می داند.

ساعت ۴ بعدازظهر است. اینبار من به اشکان پیشنهاد می دهم که برویم خرید. میخواهم زودتر برویم و برگردیم که آخرین غروب را در حرم باشیم.

نمی دانیم کجا باید برویم. راننده ما را به فروشگاهی می برد که صبح تعدادی از دانشجوهای هتلمان رفته. آنجا راهمان نمی دهند. میگویند مجرد را راه نمی دهیم. راننده جایی دیگر می بردمان. فروشگاه بدی نبود. خریدهایمان را سریع انجام می دهیم و یک ساعت قبل از نماز بر می گردیم به هتل که به نماز جماعت مسجد برسیم.

اشکان می گوید که داخل نرویم و همین بیرون نماز بخوانیم. یاد تصمیم روزهای قبل خودم می افتم که می خواستم یک روز روبروی آن گنبد نماز بخوانم. می رویم روی سنگ های مرمرین سفید روبروی اون گنبد سبز می نشینیم. اینجا قلبت آرام می شود. اینجا همه زندگی ات را فراموش می کنی و دلت به آن آرامشی که برایت هدیه می دهند می رسد. باید هم آرام و لذت بخش باشد. زمین اینجا سالها پذیرای قدم های بهترین خلق های خدا بوده است. اینجا کوچه بنی هاشم است. خانه های قدیم و قدمگاه پیامبر است. اینجا فاصله بین بقیع و حرم است!

همه روبروی قبله نشسته اند و من و اشکان روبروی گنبد سبز!

گیج و منگ از دیدن این گنبدم. یک هفته با این گنبد زندگی کرده ام. حالا فکر خداحافظی اش دیوانه ام می کند. اینکه می روم و معلوم نیست دوباره با چشمان خودم اینجا را ببینم؛ شیرینی حضور را در کامم تلخ می کند.

کم کم شلوغ می شود. انگار دیگرانی هم هستند که مثل ما عاشق نشستن در این مکان هستند. جمعیت زیادی می آید. کم کم تا نزدیک بقیع جمعیت می نشیند. نماز، آن هم در بین الحرمین!

همه به نماز می ایستند در آن روشنی و تاریکی غروب و آن نسیم که می وزد و سکوتی که برقرار است و جز صدای امام جماعت چیزی شنیده نمی شود. حتی صدای کار در ساختمان های اطراف.

نماز تمام می شود. آخرین نماز جماعت مغرب در مسجد…

شیرینی همه چیز در کامت تلخ می شود با یادآوری آن…

آخرین جلسه کاروان در مدینه بعد از شام برگزار می شود. جشن است. جشن میلاد سالار شهیدان. می دانند که بچه ها ناراحتند از رفتن. مولودی می خوانند و شیرینی پخش می کنند.

تبریک می گویند و تبریک.

و چه زود تلخی ها بر می گردد آنگاه که مدیر کاروانت می گوید: یک هفته حضورمان در مدینه به اتمام رسید و فردا با مدینه وداع می کنیم و سلام می کنیم به خانه خدا.

دلت می خواهد سرت را به دیوار بکوبی و از درد رفتن گریه کنی. دلت می خواهد از این ادمیان فرار کنی و بروی گوشه حرم پناهنده بشی. دلت می خواهد که ای کاش میشد جایی مخفی شد که کسی تو را نبیند اما حیف…

می گوید امشب دعای کمیل در رستوران هتل است. بعد از دعا ساک هایتان را درب اتاق بگذارید تا به هتلتان در مکه انتقال دهند.

می گوید فردا صبح همه باشید تا دعای وداع با مدینه و بقیع را در کنار بقیع با هم بخوانیم.

جلسه را با دادن جانمازهایی به آنها که نامشان حسین و سجاد و ابوالفضل است خاتمه می دهند و همه با هم به رستوران می رویم تا دعای کمیل را در مدینه و کنار دوستان دیگرمان بخوانیم.

.

دیدگاه‌ها برای مدینه… غروب آخر… ۱۴ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مدینه… روزه… ۱۳

مرامنامه خواندن!


امروز چهارشنبه است و در این روز مهمانتان هستم.

مهمان شما در دیاری که بوده اید و حالا جایی دیگر هستید.

امروز مهمان شمایم یا موسی ابن جعفر یا محمد تقی و علی النقی

امروز مهمان توام ای میهمان غریب

مهمان و پناهنده توام یا علی ابن موسی الرضا

خورشید آسمان طوس

میهمان توام که غریب نیستی در دیارمان و غریب ایناند که زائرشان کبوتر است و آفتاب

اشکان زودتر از ساعت بیدارمان میکند. بی خوابی به سرش زده و بیدار مانده. می خواهند با سید روزه بگیرند. سحری هم جز نان و پنیر و کره و مربا چیزی ندارند. همین ها را از رستوران گرفته اند. باز جای شکرش باقی است که اینجا چایی ساز هم دارند و چایی هم می توانی خودت درست کنی.

نصیب هر کسی نمی شود که جمعه تا جمعه در مدینه و مکه باشد. می توانی راحت ۳ روز روزه بگیری برای برآورده شدن حاجت هایی که داری. آن هم در مدینه! روزه برای مسافر در همه جا حرام است. حتی در مکه. اما اینجا را ۳ روز می توانی روزه بگیری. شهر خانه خدا حرام و شهر خانه پیامبر خدا حلال و ثواب و برآورده شدن حاجت! در حکمت خدایت مانده ای که صدای بچه ها از فکر بیرون می آوردت. می گویند بیا روزه بگیر. می گویم نمی توانم. از درد کلیه می ترسم.می ترسم زمین گیرم کند.

وضو می گیرم و می روم حرم. نماز می خوانم.باز هم برای همه. اصلا یادم نبود که نمازهای قضایی هم دارم که باید بخوانمشان. اینجا خیلی چیزها یادم رفته.نمی دانم چرا اینطوری شده. آن از شروعش و این هم از فراموش کردن نمازهای خودم. آن هم از جنگ های درونی ام که هنوز ادامه دارد و نمی دانم کی آتش بسی برای آن اعلام می شود.

نزدیک اذان است. یک لیوان آب زمزم می خورم و روزه می گیرم!

این هم از همان جنگ ها و آتش بس های موقتی است. اینکه چه شد که یکباره تصمیم گرفتم روزه بگیرم؛ خودم هم نمی دانم. بین گرفتن و نگرفتن جنگی سخت بود و نگرفتن را به جهت بیماری یک ماه پیشم بود و حالا… نمی دانم.

نماز جماعت را می خوانم و … باز این رویاهای صادقه ام شروع شد. دلم خوش بود که چند روزی خبری ازشان نبود. باز آمد. آن هم نه یکی، دو تا. مانده ام این همه رویا برای چه بوده. از قبل از آمدن دائما دارم می بینم و دست از سرم بر نمی دارند. گاهی اوقات از دستشان خسته می شوم. تکرارشان برایم عذاب آورند. عذاب برای اینکه قبلا آمده ام و چیزی به خاطر نداشته ام تا حالا. برای آن همه نا امیدی پیش از آمدن به سفر.

مسیر حرم شلوغ است. ساعت کاری اینجا خیلی جالب است. یاد اهواز می افتم که صبح ساعت ۶ یک ساعت به دنبال یک سوپرمارکت بودم تا صبحانه ای بخرم اما دریغ از یک مغازه باز. اما اینجا تا دلت بخواهد مغازه باز است.۲۴ ساعته ها که جای خود دارند. دستفروش های اینجا که ساعت ۵ صبح کارشان شروع می شود.

بچه ها خوابیده اند. امروز جز کلاس برنامه ای نداریم. مانده ام چه برنامه ای برای خودم بریزم که امروز را از دست ندهم. هیچ برنامه ای به ذهنم نمی رسد. با خودم می گویم بروم یکی از این فروشگاه ها و خرید کنم. میبینم حوصله اش رو ندارم. دلم می خواهد برم غاری که نزدیک کوه احد است. اما آن هم برنامه فردای کاروان است. البته آن هم معلوم نیست ببرند یا نه. میگویند غار عجیبی است و عطر عجیب تری از آن به مشام می رسد. می گویند همان غاری است که رسول خدا بعد از زخمی شدن در جنگ احد به همراه حضرت علی به آنجا رفته اند و حضرت فاطمه نیز به آنجا آمده و با خاکستر زخم های حضرت محمد را درمان می کرده.

باید تا فردا صبر کنم ببینم چه می شود. اصلا اگر شد با بچه ها می رویم آنجا.

اه. کی خوابم برد؟ ساعت ۱۱:۳۰ شده. اصلا یادم رفت ساعت موبایل را هم فعال کنم. سریع لباس می پوشم و می روم حرم که به نماز جماعت برسم. از درب هتل که بیرون می آیم؛ آفتاب چنان به سرم می زند که چشمم سیاهی می رود. امروز چه بلایی سر آفتاب آمده. چرا اینقدر داغ است. تازه می فهمم چه خبر است. کلاه یادم رفته بیاورم. این هم از برنامه امروز ما. بی خیال برگشتن به هتل می شوم. اگر برگردم به زیارت و نماز نمی رسم. بعد از نماز جماعت هم که روضه را می بندند و فرصت از دست می رود.

سریعتر راه می روم تا برسم. اینبار از درب ملک فهد وارد می شوم. می روم زیارت نامه را می خوانم و به امید پیدا کردن جایی در روضه بین جمعیت حرکت می کنم. فایده ندارد. نزدیک نماز جماعت است و در نیم متر جا دو نفر نشسته اند.آنقدر جمعیت اینجا زیاد است که بعضی اوقات باید کل صف رو دور بزنی تا مزاحم نماز خواندن بقیه نشوی. روضه تمام می شود و جایی پیدا نمی کنم. اینبار قرار است نماز را در خدمت ملک فهد باشیم. چاره ای نیست. همانجا می نشینم.

نمی دانم امروز امام جماعت چش شده بود. چقدر نماز زود تمام شد. آخرش ما نفهمیدیم اینها چرا اینطوری اند. با خودم می گویم حتما چهارشنبه ها نماز ظهر کسر زمانی دارد!!

از بس این روزها رفتارهای عجیب و غریب دیده ام؛ گیج شده ام. اینجا هم با اندکی تفاوت مثل هند است. نمازهای هر کدامشان با دیگری تفاوت دارد. حتی جماعت و فرادی هم فرق دارد. یکی ذکر رکوع می گوید و یکی نمی گوید. یکی تشهد می خواند و یکی نمی خواند. هر کدام یک جور نماز می خوانند و فقط در ۳ مورد انگار اشتراک دارند.

۱) نماز خواندن

۲) آمین گفتن بعد از حمد

۳) بازی کردن با انگشت اشاره دست راستشان در هنگام خواندن تشهد!

این آخری را نمی دانم دیگر کدامشان اختراع کرده اند و اصلا فلسفه اش چیست.

باتوم به شانه ام می خورد و می گوید: حاجی خلاص. حرک! خلاص!

به سمت هتل می روم. حتی تند تر از آمدن. آفتاب وحشتناک است امروز. انگار سر جنگی با ما دارد. خدا رو شکر می کنم که هوای گرمتر و شرجی تر از این هم تجربه کرده ام و اینجا فقط همین آفتاب است که گاهی سر ناسازگاری می گذارد؛ اگر هوا شرجی بود که با این آفتاب فاتحه همه خوانده شده بود.

بچه ها توی اتاق هستند.۲ ساعتی هم تا جلسه کاروان مانده. مانده ایم چه کنیم. هر کسی کاری میکند. بچه ها خاطره می نویسند و من هم برگه های دفتر را ورق می زنم و روزها را به یاد می آورم. شنبه را هیچ وقت فراموش نمی کنم با آن مسمومیت کذایی و آن حرفهایی که زدم. یکی یکی ورق می زنم و تا آخر می رسم. خودکار را بر می دارم و می نویسم:

یادت باشد که جنگ را عقیده اینجا برده است نه عقیده دیارت!

ساعت ۴ شده و صدای معاون کاروان می آید که با مولودی شروع جلسه را اعلام می کند. توضیح مناسک تمام شده و بیشتر اطلاعات رفتن به مکه و سوالات در جلسه رد و بدل می شود. می گویند صبح فردا هم بقیع نروید و جلوی درب باشید تا برویم بخش هایی از شهر را ببینیم.

به اتاق می روم. تا اذان یک ساعتی مانده. با سید و اشکان حرف می زنیم. درباره همه چیز. از بحث های اتاق راضی ام. هر کسی از هر چه می داند می گوید. یکبار درباره دعا بود. یکبار دعوت به این سفر. حالا هم راز و رمزهای اینجا و آنجا که خواهیم رفت و خواهیم دیدش.

لذت بحثش در جوانی است و تازگی های آن. نه مثل بحث های تکراری قدیمی!

نزدیک اذان است و با اشکان به مسجد می رویم. تنها خوبی کار اینها همین فاصله بین اذان و نمازشان است که می دانی وقت نماز است و به مسجد می رسی. وگرنه کارهای دیگرشان که…

نماز را می خوانیم و به هتل برمی گردیم. به سمت غذاخوری می رویم. غیر از خدمه کسی نیست و ما اولین ها هستیم که آمده ایم.خدمه ها می گویند بنشینید تا غذا آماده شود.

به یکی اشان می گوییم روزه ایم. نمی فهمد.می گوییم افطار. باز هم نمی فهمد.

سیدی! الصیام! الافطار. طعام القلیل فی الافطار!

تا این را می گوییم خودش و رفقایش عین برق گرفته ها می شوند. دستمان را می گیرد و و میبرد پشت میز می نشاند می گوید نعم.الافطار.روزه.نعم روزه.

می روند و چند دقیقه بعد با انبوهی غذا بر می گردنند.نزدیک به ۲۰ موز و ۳ بطری آب معدنی و چند بسته نان و ماست و… حتی ۵۰ لیوان یکبار مصرف هم می آورد.

سیدی! لا. طعام القلیل. کافی.بس. نیار برادر. نمی خواهم برادر. بابا نیار بسه.

لا لا.لا مشکل. تفضل. انت الصیام. افطار.

می رود غذا هم جداگانه برایمان می آورد. اصلا وظیفه اینها توزیع غذا نیست. خودش برایمان غذا می گذارد و می خواهد مطمئن شود کم و کسری نداشته باشیم. کنارمان ایستاده است و نگاه می کند. اشکان قضیه سحری را می گوید.

به انگلیسی و عربی مخلوط می گوید: ساعت ۱۰ بیایید. مشکلی نیست.

هاج و واج مانده ایم از این همه احترامشان به روزه و روزه دار.

کم کم صندلی ها پر می شود و می آیند برای شام. چشمانشان گرد شده است از پذیرایی های جلوی ما. شک می کنند که شاید مسئولی هستیم که اینقدر بهمان رسیده اند.

خودمان هم باورمان نمی شود از کاری که کرده اند.

به اتاق بر می گردیم.می گویند ساعت ۹ در همین طبقه باشید تا دعای توسل بخوانیم. بین رفتن به حرم و دعا مانده ام. توی اتاق نشسته ام و تلویزیون نگاه می کنم. دلم می خواهدبروم حرم و نماز بخوانم. آن هم در روضه. اما امان از این دو دلی این جنگ. مدتهاست دعای توسل نخوانده ام. دوست دارم با جمع باشم؛ اما حرم هم چیز دیگری است.

این کلیه لعنتی هم باز درد گرفته. اینجا هم ولمان نمی کند. تمام غذایم شده قرص و قرص. معلوم نیست می خواهد چه بر سرم بیاورد. شاید هم از روزه امروز باشد. فقط خدا کند زمین گیرم نکند که …

صدای مداحی می آید.چه زود ۹ شد. هنوز هم دو دلم. بعضی ها دارند می روند حرم. نه انگار همه دارند می روند حرم.۳۰ نفر بیشتر نیستند. بمانم؟ بروم؟…باز این جنگ شروع شد. یک تصمیم درست نتوانستیم بگیریم. نگاه و نگاه و آخر تصمیم!

می مانم و دعا می خوانم.همین جا…

.

دیدگاه‌ها برای مدینه… روزه… ۱۳ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی