hossein.bushehr.ws

پرواز … ۳

۱)

جناب آقای سعید نوذری

انتصاب شایسته جنابعالی را به سمت ریاست بخش روابط عمومی سازمان ملی جوانان تبریک گفته؛ و از خداوند منان توفیق و کسب حقوق کافی و به موقع را در این سمت، پس از سمت های کارشناس امور فرهنگی، کارشناس روابط عمومی و مشاور ریاست دانشگاه علوم پزشکی بوشهر، که همگی بدون ذره ای سود برای شما بوده؛ خواستاریم!!!

۲)

برنامه یک ساله شما را در این شب ها می نویسند.همه چیز در این برنامه هست. پس…

هر که دارد هوس کرببلا و حج … بسم الله!!!

۳)

مرامنامه خواندن!


هواپیما پرواز می کند.

شور و شوق بچه ها جایش را به شوخی های بچه گانه می دهد.

دلشان خوش است و دیگران را نیز می خواهند خوش کنند. به همه چیز می خندند. از آسمان گرفته تا… جمع دوستانه است و شکایتی نیست به رفتارهایشان. همین هاست که سالها شیرینی سفرهای گروهی را حفظ می کند. از هر گوشه ای صدایی می آید و شلوغی یکی که حرفی می زند.

آخرین ردیف هواپیماییم.

به همراه همسفر و همکلاسم اشکان.

نشسته ایم و به بیرون نگاه می کنیم.

به فکر مقصد هستم و آنچه که خواهم دید.آنچه که خواهد شد. به جده.به جایی که فرود خواهیم آمد و اول مادرمان را سلام خواهیم داد. یعنی می شود روزی بگویند بسم الله اول سفر…قبل از سلام به پیامبر… قبل از تکبیر کعبه… سلام باشد به مادر؟

به مدینه فکر می کنم.به اینکه ساعاتی دیگر می توانم اولین بار قدم بگذارم جایی که سالها جای قدم های نور و نور و نور بوده. اینجا او بوده و آنجا او و آنجایش دیگری. سراسر نور و نور.

کدام شهر است که اینهمه نور را داشته باشد؟ چه می شود؟

زمان دیرتر از آنچه که هست می گذرد اما بلاخره می گذرد و میرسیم به جده.

جده حالا شده سلام ما. سلام به آغاز سفر. سلام به همه آنچه که خواهیم دید و سلام ابتدایش هست به نام حوا… اول مادر مهربان همه ما.

وقت نماز است.همراهان می خواهند نماز جماعت بخوانند و من می شوم نگهبان وسایلشان تا برگردند.فرودگاه را نگاه می کنم و مردم درون آن.هر کسی به کاری مشغول است و به دیگری کاری ندارد.نماز جماعت سنی ها برگزار می شود و شیعه ها به انتظار اتمام نمازشان هستند تا آنها نیز جماعت بخوانند. می گویند اینجا ترمینال تمتع است و ترمینال اصلی جای دیگری است که زیباتر و تمیزتر است و حتی احترام مسئولینش بیشتر!

آخر چه فرقی می کند اینجا و آنجا.ما که برای اینها نیامده ایم.مقصد جای دیگری است.

باز به مدینه می روم.به تصویرهایی که خواهم دید.به اون گنبد سبز که همیشه از تلویزیون میدیدم و حالا چند ساعت دیگه از نزدیک خواهم دیدمش.خواهم دیدش. نزدیک.نزدیک تر از نزدیکی که همیشه می دیده ام.ضریح رو میبینم.خانه فاطمه.بقیع…

رشته افکارم با صدای دوستم پاره میشه که میگه برو نماز.

کاروان دارد حرکت می کند.بچه های اتوبوس ۱ رفته اند و می گویند سریعتر.وقت نیست برای جماعت با کاروان های دیگر.جانماز سفری ام را باز می کنم و همانجا کنار ساک ها نماز می خوانم و حرکت…

و بلاخره در راه مدینه قرار می گیریم.

نواری را پخش کرده اند که هر از گاهی تلبیه را می گوید.با هر لبیکش بدنم مور مور می شود و به فکر مسجد شجره و مکه و ترسی وحشتناک و ۵ ماهه!

دست خودم نیست.می ترسم از شنیدن آنچه که نباید شود. لبیک؟… لا لبیک!

چند ساعتی گذشته و شوخی های بچه ها جایش را به خوابی سنگین داده و من هنوز در فکرهای خودم غوطه ورم و نمی دانم چگونه این فکر ها را بیرون کنم.استرس عجیبی گرفته ام.برای رسیدن و دیدن.ماندن.

چند ساعتی گذشته حالا.استراحت گاه را گذرانده ایم با آن غذای عجیب و بدمزه اش. معاون کاروان برایمان مداحی می کند.انگار شانسمان است که معاونمان مداحی هم می کند و تا آخر سفر در اتوبوس ما مسئول است.از مدینه و بقیع و بی بی زهرا می گوید.اتوبوسی که آن همه شلوغ و شوخ بود؛ ساکت شده است و صدای گریه های بی صدا می آید.مگر می شود در راه مدینه و دیدن آرزوهایی باشی که سالها فقط حرفش را شنیدی و گریه نکنی؟ آخری ها که شلوغ ترین بوده اند؛ ساکت ترینند و دل داده ترین…

مداحی تمام می شود و بعد از زمان کوتاهی باز صدای بچه ها بلند می شود.

دلم می گیرد.دلم هوای بچه های دوستان وبلاگی رو کرده.دلم می خواست با سعید همراه بودم تا همینجا… توی اتوبوس… برایمان می خواند.می خواند از شادی ها و غم ها.برایش پیام می فرستم که کاش با بچه ها اینجا بودی و برامون کوه نور می خوندی.

زمان کوتاهی گذشته که همراهم زنگ میخورد.اینجا شماره هم نمی اندازد که بدانی کیست.شاید نتوانی جواب بدهی و بعد بخواهی تماس بگیری.نمی شود.باید جواب دهی…

– الو؟

_

سعید می خواند و من آرام گریه می کنم.صدایم بیرون نمی آید و فقط توانایی این دارم که بگویم دستت درد نکند.ممنون.

تماس قطع شده و من با خودم زمزمه می کنم…

بیا بریم کوه کدوم کوه همون کوهی که کوه نور باشه اسم اون

نفسی تازه کنیم در نفس پاک رسول الله تا گیریم همون

یا علی گوییم و دل در طلب عشقش نهیم

یار مولا شویم ما که غلام درگه ایم

بگو یا احمد محمد تویی نور خدای عالمین

تویی تمام بهار و قرار و صفای مومنین

اومدم پابوس تو ای نفس سبز زمین

بین منبر و حرم بوسه زدم ای ماه دین

رو به عرش کبریا نماز حاجت بخونیم

قدر این لحظه های غار حرا رو بدونیم

دل مدینه است نگاه رو به بقیع و حرم پیغمبره

چشمم از حادثه عشق و تمنای تو ای آقا تره

من درمانده و تنها اومدم دیدن تو

دیده و دل همه غرق است به بوسیدن تو

آرام آرام و بدور از هیاهوی بچه ها شعر رو زمزمه میکنم. تا برسیم به مدینه…

.

دیدگاه‌ها برای پرواز … ۳ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

اهواز … ۲

مرامنامه خواندن!


یا مولای

یا صاحب الزمان!

هذا یوم الجمعه و هو یومک

روز تو شده است در آغاز سفرم

یا مولای فیه ضیفک و جارک

میهمان و پناهنده تو شده ام در سفرم

شلوغ است بازار خداحافظی خانواده ها از فرزندانشان.

همه هستند.

مادرها بیشترند و اشکهایشان نیز هم!

در اینجا.

اهواز.

شهری شلوغ … گرم … غریب و دلگیر.

خاطرات تلخ این شهر میزبان را، در همین دو روز میهمان بودنم در میانشان و رفتارهای بعضی هایشان را می خواهم از ذهنم بدور کنم که مبادا چیزی بماند برای رفتن و ناراحتی آنجا.

مانده یک کار، که نیمه است و هر چه تلفن را نگاه می کنم نتیجه ای ندارد.بوق های متوالی.

می شمارم در ذهنم تا ببینم چند تا می شود.

یک…دو…سه…چهار…

بدون جواب.

باز هم تماس و باز هم بی جواب.خواب است حتما.

پاسپورت، بلیط، کارت شناسایی و بطاقه… هنوز نیامده.اینجاست که نشان می دهد این عمره دانشجویی است و ثانیه آخر هم شاید جا بمانی!

نگرانم.نگران این خداحافظی آخری که حتما باید انجام شود.لبخندهای گاه و بیگاه مصنوعی را تحویل دیگران می دهم که شادم از سفر و چیزی نمانده.هیهات که نگاه دائم می چرخد به صفحه ای که نام می نویسد و آخرش هم قطع تماس!

گفتم بگویم قبل از سفر؟ گفتی نه.برو آنجا. حالا آمده ام اینجا و باز می گویی نه؟ چرا؟

صدا می زنند که بیایید مدارک را بگیرید.

آقای…

آقای…

اشکان زحمت گرفتن همه مدارک را برعهده گرفته. یکی یکی می گیرد و نگه می دارد. همه مدارک هست و فعلا اسم مسافر را بر روی پیشانی امان می نویسند.

باز هم تماس و باز هم بدون جواب. چرا نمی خواهی؟ دارد دیر می شود.پشت این دیوارها دیگر فرصت نیست حبیب. اینجا آخر خط است.چرا باز می گویی نه؟

خداحافظی آخر رسیده و همراهان با شادمانی می روند برای ورود. دست ها به دور فرزندان و برادرانشان حلقه می شود و آنها که بیشتر اشک می ریزند؛ مادر هستند و دل نگران تر از همیشه که این سفر را بعضی هایشان نرفته اند و فرزندشان می رود. آزادیم ما. کاروان ۵ نفری بوشهریِ میهمانِ اهواز.خداحافظی هایمان را کرده ایم و آمده ایم. اینجا اگر خانواده ای نیست؛ بزرگ و رحیمی هست که تنهایی ما را پر کرده است. اینجا اوست که نگاه می کند مهمانانش (که سالهاست مهمانش بوده اند اما حالا مهمان خانه اش هستند) همه باشند و مبادا رنجشی برایشان شود جز به آنچه حکمت است. اینجا او بیشتر با ماست.

وارد بازرسی می شویم و انتظار برای تحویل بار و …

صف طولانی است و من گاه و بیگاه زنگ میزنم.

تحویل بار.

خروجی پروازهای خارجی و باز تماس و باز…

سالن انتظار و باز هم هیچ. هیچ تماسی برقرار نشده و من مانده ام چرا اینجا هم نه می گوید.

حسرت به دل مانده ام که پیامی می آید و … آری. اینجاست که نه را به رخم میکشی و و باید تسلیم تو شوم که اینجا هم نمی خواهی به پرسشهایم پاسخ دهی که حکمتت چیست اینجا؟

سرد شده ام.خالی شده ام از شوق رفتن.نمی دانم داری چه بازی را برایم شروع می کنی؟ که می آید:

به چه ظن کرده ای که اینگونه مانده ای.

به ما سپردی عاقبت خود را که ما آگاه ترینیم.

سالن انتظار است که سرشار از شور و شوق بچه ها شده است.

صلوات می فرستند.

دعا می خوانند.

شوخی می کنند.

دست در دست یکدیگر و کنار هم اولین عکس های شروع سفرشان را می گیرند و من گوشه ای نشسته ام و به حرکات همه نگاه می کنم.کتاب دعا را بیرون می آورم دعای سفر را میخوانم.به دور از نگاه های دیگران. قرآن می خواهم بخوانم. دلم آرام نمی گیرد. یس را می خواهم بجویم. نیست. مگر می شود؟ قرآن یس نداشته باشد؟ ندارد. اشتباه چاپ شده .این کتاب ناقص است. کتابی که هدیه داده اند به دانشجوها. کتاب همه درست از جز من…با کتاب خودت هم می خواهی باز بگویی نه؟ آرام نشده ام هنوز که جوابی برایم می رسد و دیگر یقین حاصل می کنم که این نه واقعا نه است و اینجا جایش نیست.

برایمان می خواند. معاون کاروانمان را می گویم. میخواند از بعثت. از این روز جشن. از این سعادت برای ما. و چیزی می گوید که پایان این جنگ های درونی من می شود…

ای که مرا پرورده ای

بر درگه ام آورده ای

با بنده بی شرم خود

یا رب صبوری کردی

گر چه نکردم جز جفا

از تو ندیدم جز وفا

راضی مشو بار دگر

من جا بمانم ای خدا

ای مهربان و یا رحیم

یا ربی و یا رب و یا کریم

خوب بود و به موقع.مرهمی شد برای دل ما.

فکری به ذهنم می رسد.تماس می گیرم و به دیگری پیام می دهم که انجام دهد.

صدای حرکت می آید و همه می روند.عجله دارند که زودتر بروند. من و دوستانم آخرین نفرات هستیم که از سالن خارج می شویم. از پله های هواپیما بالا میروم و نگاهی به اطراف می اندازم و در دلم حرفی میزنم که روز آخر خواهم گفتش.

.

دیدگاه‌ها برای اهواز … ۲ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی