hossein.bushehr.ws

مدینه … جستجو … ۸

مرامنامه خواندن!


نه. انگار این دیدنهایی که رویای صادقه می نامندش؛ نمی خواهد دست از سرم بردارد.دیوانه ام کرده اند.از قبل از سفر تا حالا بیشتر از ۱۰ بار دیده ام که اینجا و آنجا بوده ام و همه هم به همین سفر ربط دارند. انگار روحم تشنه تر از خود بوده و زودتر آمده لذت خودش را برده و رفته. راه میروم و به چشم میبینم که قبلا که زمانش حتی به ۲ سال قبل هم می رسد؛ اینجا بوده ام. خسته ام کرده اند.

آبی به صورتم میزنم تا به جلسه کاروان بروم. هر روز عصر جلسه داریم و مناسک یادمان می دهند. خیلی ها در اتاق هایشان خواب هستند و نیامده اند. بعضی ها هم دنبال کارهای خودشان رفته اند. احکام می گویند و می گویند این کارها را باید انجام دهید و این را نه. آخر هم مدیر کاروان است که باز مقررات می گوید و آخر صحبت هم می گوید عصر باشید تا برویم اولین بازدید.

ساعت نزدیک ۶ عصر است که می رویم.اول از همه میرویم مسجدی که امام علی (ع) می نامندش و انگار هیچ موقع از سال هم دربش را باز نمی کنند. از حرم دور نیست. شاید ۵۰ قدمی بیشتر هم نشود.توضیح می دهد و می گوید که فقط یکبار برای تعمیرات دربش را باز دیده و دیگر هیچ وقت ندیده است که دربش را باز کنند.

می رویم مسجد غمامه. این هم نزدیک حرم است فاصله چندانی ندارد. جالب است. اینجا هم مثل ایران که حسینیه ها زیاد شده اند؛ مسجد های زیادی هست. غمامه مسجد نماز جمعه ها و دعای باران است. درب این هم بسته است.توضیحات کوتاه است و می گویند بمانید تا دو رکعت نماز بخوانیم که هر چه می مانیم خبری نمی شود.بانی اش می آید و هر چه سید سید می کنیم؛ می گوید لا.وقت الصلاه مغرب. اینها هم معلوم نیست برنامه زندگی اشان چیست.

اشکان می خواهد برود.با هم می رویم.نزدیک هتل بازاری است که می رویم هم نگاهی بیاندازیم و هم شاید چیزکی بخریم.آنقدر می گردیم تا نزدیک نماز می شود.

حس خوبی ندارم.نمی دانم چه بلایی به سرم آمده.نمی دانم چه شده که یکباره اینگونه شده ام.می رویم وضو می گیریم و نماز را همانجا در صحن روی سنگ هایی که آفتاب آنقدر بر رویشان تابیده که نای ماندن زیر پاهای ما را ندارند؛ می خوانیم. سنگ ها گرمایی می دهند بیرون که پیشانی ات هنگام سجده می سوزد و یاد آفتاب داغ ظهر و تحمل این سنگ ها می افتی. هر چه گرمای آفتاب را گرفته اند؛ حالا دارند به تو انتقال می دهند و انگار با تو حرفهایی دارند.

غروب در مسجد النبی چه صفایی دارد.نسیم نسبتا گرمی هم می آید.به خودم می گویم یادم باشم یک روز غروب روی آن سنگ های سفید روبروی گنبد سبز نماز بخوانم.عاشق آن گوشه مسجد شده ام.نمی دانم چه حکمتی است که هر وقت آن صحنه را می بینم راه رفتنم را به تاخیر می اندازم.گنبد سبز و آن تک مناره رفیقش.باید دیدش تا فهمید عاشقی یعنی چه.

شب بازدید از مسجد و توضیحات آن را گذاشته اند که دیر می رسم.فقط می رسم به توضیحات ستونها و نگاهم به نگاه ستونی که می گویند درب خانه زهراست گره می خورد.می گویند نزدیک همین ستون بوده است.همین جا.آتش و خون و آخر پهلویی شکسته…

می روم در صحن چترها.این صحن و صحن بعدی اش را با چتر پوشانده اند. دورتادور این صحن اسامی بزرگانی را که تمایل داشته اند؛ با سنگ هایی دایره ای شکل و سبز نوشته اند. می خواهم نام مهدی را پیدا کنم که می گویند کلمه حی در آن دیدنی تر شده است.هر چه می گردم چیزی نمی یابم.هر دو صحن را می گردم و در آن تاریکی چشمانم چیزی را نمی بیند.

اینجا هر گوشه اش رازی دارد که باید دل ببندی تا ببینی. هر گوشه مسجد را دقیق شوی چیزی می بینی. ستون ها، محدوده ضریح، باب البقیع، باب الجبرئیل … حتی حیاط قدیمی مسجد و محل نماز شب های پیامبر.

اینجا هر گوشه اش تکه ای از بهشت را برای ما به هدیه گذاشته اند.

هنوز دارم می گردم که می گویند تعطیل!

از این کارشان متنفرم.نمی دانم چرا مسجد را می بندند. انگار حوصله کشیک دادن را ندارند.چه میدانم.شاید هم از ایرانی ها می ترسند.شاید می دانند که ما خواب را در چنین جاهایی بر چشمانمان حرام می کنیم تا بمانیم و تنهایی هایمان را پر کنیم.شاید می خواهند بخوابند و شکم های پر چربی اشان را هوا بدهند و به هر … که می خواهند برسند.

وقتی نهایت کارشان غذا و شهوت زنان متعدد و نماز به قصد زنان بهشتی باشد؛ انتظار دیگری هم ازشان نیست.آخر اینان چه می دانند معنی

«هر که شدم محرم دل در حرم یار بماند» را

.

دیدگاه‌ها برای مدینه … جستجو … ۸ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مدینه … روضه النبی … ۷

مرامنامه خواندن!


نزدیک ظهر است و مست از حضور صبحم هنوز، که باز راهی می شوم. آرام آرام از درب شماره ۱۵ وارد می شوم. آفتاب به شدت می تابد و سنگ های مرمرین اطراف حرم نور را با شدت تر به چشمانت انتقال می دهند. به سمت همان دربی می روم که اولین بار از آن وارد شده ام. حالا بهتر می بینم. بهتر آشنا می شوم. خوب نگاه می کنم اطراف را تا ببینم کجا هستم و کجا می روم. کنار درب می ایستم و نگاه می کنم.

باب السلام!

اولین دربی که پذیرای من به مسجد شده است. وارد می شوم. همه چیز در نظرم تازه است؛ غیر از مردمی که قبلا هم دیده ام. حالا آرام تر قدم بر می دارم تا بدانم آن شب کجاها را رد کرده ام. سمت راست دیوار است تا میانه اش که محرابی است و می گویند محراب امام جماعت است.

سمت چپ، منبرروضه النبیمحراب و در انتها ضریح.

می روم روبروی ضریحت تا سلامی بدهم و نمازت را بخوانم. روبرویت ایستاده ام و نگاه می کنم و می خوانم. چقدر تاریک است ضریح تو. تاریک و قدیمی و غبار گرفته. پیدا نیستی که به جایگاهت سلام بدهم و نگاهم را به نگاهت گره بزنم تا پیمان نگاهم شود.هر چه می کاوم چیزی نمی یابم و زیارت را می خوانم که کسی تکانم می دهد. سرم را بالا می گیرم و می گوید: لا.لا.حاجی. فقط السلام علیک یا رسول الله.فقط.حرک!!

سرم را پایین می اندازم و می روم تا از رد نگاهش دور شوم و راحتم بگذارد. پشت ستونی روبرویت مخفی می شوم و می خوانم تا برسد به نوبت نمازت.

وقت نمازت است و به دنبال جایی هستم که بخوانم برایت و بخوانم برای دیگران. یادم می آید سفارش می کردند به حضور در تکه ای از بهشت که افضل است به همه زمین ها و زمان ها. یادم می آید که ورودی طلا مانندی داشت. می گفتند سقف سبزی هم دارد. می روم و از ورودی طلا که نوشته است روضه النبی، نگاهم را به زمین می اندازم. همین جاست. روضه النبی. فرش سبز گسترده اند. نگاه می کنم به جمعیتی که هیچ فاصله ای جز راه کوچکی که مامورین باز گذاشته اند؛ بینشان نیست و عده ای به نمازند و عده ای به التماس برای دو رکعت نماز!

بین جمعیت راه می روم و هر از گاهی دستی بالا می آید که یعنی رد نشو دارم نماز می خوانم!

نیست.نگرد.نمی یابی.

نا امید نیستم.می روم جایی می ایستم که مشغول نظافت هستند.حائل زده اند و جارو می کشند. سخت مشغولند. همه چیز را تمیز می کنند و غبار روبی. دارند جمع می کنند که یکیشان می آید و می گوید: حاجی عقب.حاجی عجله نه. پرده کنار می رود و عرب و عجم و افغان و … می دوند. انگار می خواهند به ضریح برسند و من به این حرکتشان تاسف می خورم که چرا اینجا آرام نیستند. می ایستم و نگاهشان می کنم که هر کدام دیگری را کنار می زند برای سبقت گرفتن. با خودم می گویم این همه جا، چرا اینجا دارند اینکارها را می کنند؟

آرام قدم بر می دارم و جایی می نشینم. خلوت و بدور از دیگران. هنوز هم دارند می دوند و هر از گاهی بدنهایشان سر و دست و کمر مرا مورد لطف قرار می دهند. بلند می شوم تا نماز بخوانم. می خواهم تکبیر بگویم که فرش سبز را می بینم و خودم را که تک و تنها به میان یک فرش سبز ایستاده ام و احدی هم کنارم نیست .می گویم نه.اشتباه می کنم.اگر اینجا بهشت بود که من راحت نمی ایستادم و راحت تر جایی نمی یافتم. حتما همان جایی است که دارند برایش خودشان را به زحمت می اندازند و این همه عجله دارند.

می خواهم تکبیر بگویم که یادم می آید نماز اول قصد کردی به شکرانه حضور باشد؛ هر بار که آمدی!

تکبیر می گویم و نماز می خوانم و سلام می دهم و می ایستم که تکبیر نماز زیارت بگویم ….

چشمانم باز می شوند. گوش هایم می شنوند. سرم حرکت می کند و غلغله جمعیت و صفوف انتظار را می بیند و چشمان ملتمس آن مردمی که ایستاده اند و انگشتشان را به شماره ۲ گرفته اند و می خواهند بفهمانند که دو رکعت نماز می خواهند بخوانند و تازه باورم می شود که اینجا همان بهشت است که برای ۲ رکعت نمازش صف می گیرند و خانمها حسرت همان ۴ ساعت در روزش را دارند و من آرام و بی دردسر بساط خودم را این میان پهن کرده ام و …

نگاه می کنم و ماذن بلال را می بینم. منبر… محراب را… من، اینجا، بین منبر و محراب و پشت ماذن بلال نشسته ام! نمی دانم بخندم یا گریه کنم که این طور ساده و بی هیچ زحمتی راهی پیدا کرده ام و جایی و بی هیچ نگرانی، ایستاده ام و نماز خوانده ام!

ناراحتم از دیروز که چیزهایی گفته ام و امروز اینگونه میهمانم کرده اند. صبحش آن بود و حالا ظهرش این. شروع می کنم نماز ها را خواندن و هر که به یادم می آید و هر که به یادش نیستم و همه رفتگان.

نماز می خوانم و گذر زمان را هم حس نمی کنم. ۲ ساعت گذشته و هنوز خسته نیستم. عشق صبح و عشق حالا نگذاشته خسته شوم. مگر می شود در بهشت باشی و خسته شوی؟ می خوانم تا آنجا که خسته شوم اما نمی شوم. اشکان را هم خبر می کنم بیاید تا نماز بخواند.

نزدیک ظهر است و نماز جماعت.تکان نمی خوریم در میان فشار جمعیتی که می خواهد به هر طریقی جایی در روضه بیابد برای نماز جماعت.بین آن جمعیتی که از فشار آن، شانه هایمان جلو افتاده و جایی برای سجده اش به راحتی نیست ؛ نماز ظهر می خوانیم که شاید دیگر فرصتمان نشود جماعت را اینجا باشیم. نماز عصر را هم همانجا می خوانیم اما راحت تر.

باز هوس می کنم که برای دیگران بخوانم. سه چهار باری نیست که دو رکعتی خوانده ام که می آیند و می گویند بروید. فرصتمان ندادند ادامه دهیم. انگار ساعت ورود به بهشت برای خانمها رسیده است و ما باید برویم.

دلمان نمی خواهد برویم اما می گوید شوق آنکه کمتر می آید بیشتر از آنست که بیشتر آید!

می رویم تا فرصتی دیگرمان دهند.

.

دیدگاه‌ها برای مدینه … روضه النبی … ۷ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

آشپزی

پسران و دختران

آقایان و خانم ها

پیرمردان و پیرزنان

اگر می خواهید شیوه پخت آش پشت پا را یاد بگیرید؛ با این مطلب همراه باشید.

شما در پایان این مطلب یک آشپز حرفه ای خواهید شد که می توانید با افتخار به دیگران بگویید که من آش پشت پا می پزم!

تنبلی را کنار بگذارید که هر دقیقه غفلت، یک عمر پشیمانی را در بر دارد.

همین امروز اقدام کنید!

فردا دیر است!

دستور پخت آش پشت پای بلاگرولینگ!

قبلا به شما دستور پخت آش پشت پای بلاگرولینگ را داده بودم. اما در آن دستور پخت شما از اجاق گاز بدون زمان سنج Feedreader استفاده می کردید و اگر خدای ناکرده غذایتان (کامپیوتر) می سوخت؛ ( از بین رفتن اطلاعات ویندوز به هر دلیل) دیگر نمی توانستید آن را بازگردانید. اما امروز از اجاق گاز زمان سنج دار گوگل استفاده می کنیم!

مواد لازم!

۱)مرورگر فایرفاکس!

تو را به خدا حرف های صد من یه غاز خوشم نمیاد؛ دوستش ندارم؛ اخ این چیه و … را بیاندازید دور. فایرفاکس سرشار از ویتامین های مقوی جهت افزایش قدرت شما در استفاده از اینترنت و کاهش دهنده حمله باکتری های اینترنتی است!

اکسپلورر بلااستفاده را بیاندازید دور. این مرورگر جزء بیچارگی چیزی برای شما ندارد.

۲)یک اکانت در سرویس جی میل!

۳)افزونه گریزمانکی

۴)مراجعه به این صفحه

۵)اندکی صبر، تحمل و خلاقیت!

دستور پخت!

ابتدا فایرفاکس را دانلود کرده و آن را نصب می نمایید. چنانچه هنوز نمی خواهید حرف بنده را گوش فرا دهید و به صورت کاملا سنتی و مبتدیانه به اکسپلورر چسبیده اید؛ پس در پایان نصب، ابتدا اطلاعات خود را ایمپورت و سپس فایر فاکس را به عنوان مرورگر پیش فرض انتخاب نکنید. هر چند سخت در اشتباه خواهید بود.

حال افزونه گریزمانکی را دانلود کرده و آن را به شیوه گرفتن و رها کردنروی فایرفاکس نصب کنید.

توضیح: با کلید سمت چپ موشواره روی افزونه گریزمانکی کلیک کنید. حال با فشار دادن کلید چپ موشواره، افزونه را روی صفحه فایرفاکس رها سازید.پیام نصب ۴ ثانیه ای برای شما می آید. بعد از نصب پیام راه اندازی مجدد فایرفاکس در برابر شما قرار می گیرد.روی کلید راه اندازی مجدد با کلید سمت چپ موشواره فشار اندکی بدهید تا فایرفاکس مجددا راه اندازی شود. ملاحظه می کنید که شما یک افزونه نصب کرده اید.

ادامه آشپزی:

حال به این صفحه بروید و بر روی جمله Add subscription کلیک کنید. مشاهده می کنید که مجددا پیام نصب برای شما ظاهر می شود اما فایرفاکس مجددا راه اندازی نمی شود.

حال یک اکانت در جی میل بسازید. اگر هم دارید که چه بهتر.

سپس وارد این صفحه بشوید و اطلاعات خود را وارد نمایید. به طورپیش فرض باید چشمتان به جمال یک ظرف سفید و خالی بیافتد که یهو یک نخودی در اون ظاهر می شود!

اینجاست که نصف آش شما پخته است.

حال بر روی گزینه Add subscription کلیک نمایید و فید وبلاگ های مورد نظرتان را وارد نمایید.

آش شما آماده است.

می توانید بلاگرولینگ را راهی کنید و سالها از استرس بودن یا نبودنش راحت شوید و در کنار دوستان ساعات وبلاگی خوبی را داشته باشید!

نکات تکمیلی برای آشپزینی که می خواهند ماهرتر باشند.

۱)همه می دانیم که در حال حاضر همه سایتها با فایرفاکس استانداردسازی نشده اند. پس افزونه IE-TAB به کمک شما خواهد آمد. کافی است؛ هنگامی که وارد آن سایت خراب و در هم شده اید؛ روی تصویر فایرفاکس، یک کلیک کوچولو بنمایید.

۲)چنانچه دوست دارید هم آش پشت پا درست کنید و هم در وبلاگ ها نظر بدهید و بی معرفت هم از سوی دوستان لقب نگیرید؛ میتوانید به این صفحه بروید و اسکریپت مربوطه را نصب نمایید. به گوگل ریدر خودتان بروید. متوجه می شوید که تغییر کوچکی در انتهای هر مطلب بوجود آمده است. روی کلمه Preview کلیک نمایید. ملاحظه می کنید که به آرزویتان (هر چند گاهی با کمی بدمزگی) خواهید رسید.

صبر، تحمل و خلاقیت شما بستگی به جستجوی دقیق شما در اکانت گوگل ریدر شما دارد!

شما می توانید دستپخت های خود را پوشه بندی نمایید. میتوانید بهترین دستپخت هایتان را برای خودتان ستاره دار نمایید و یا اینکه دیگران را نیز در دیدن دستپخت تان مشترک کنید.

.

یک نظر »
برچسب ها :
دسته بندی : فیدخوانی

مدینه … حضور … ۶

مرامنامه خواندن!


دیگه دارم عاشق میشم که هر روز صبح بگویم برای یکی که امروز این باشد:

هذا یوم الاحد و هو یومک و باسمک

و انا ضیفک فیه و جارک!

فاضفنی یا مولای!

و یا فاطمه الزهرا

سیده النسا العالمین!

می دانم که نمی دانی و نمی توانی باورش را کنی!

دارم راه می روم. دارم می روم که اولین نماز حرمم را بخوانم.

از هتل بیرون می آیم و اولین جمله ای که به ذهنم خطور می کند: «چقدر این سحر دیوانه کننده است!»

از بین هتل ها، آرام آرام می روم. از خیابان های کوچک می گذرم. باورم نمی شود که اینجا چنین سحرگاهی دارد. اینجا دیوانه می شوی. انگار اینجا صدای بال فرشته ها می آید که بوی بهشت را ارمغان آورده اند؛ برای آنها که دارند به نماز می روند. قدم میزنم. بعد از آن بیماری وحشتناک. نفس می کشم بعد از آن بیماری وحشتناک. سرشار از لذتم و مستیُ بعد از آن بیماری وحشتناک! حریصم در قدم زدن و نفس کشیدن در اینجا. آنقدر رویایی است که نهایت ندارد. اینجا بهشت را یکجا گذاشته اند برای ما.

مردم می آیند. کوچک و بزرگ. زن و مرد. همه فقط به یک سو می روند.

مسجد النبی!

آنقدر زیادند که بین جمعیت گم شده ام. مسجد و سحرش دیوانه ترم می کند. اصلا می خواهم کافر شوم و تمام سنگ های کف و دیوار را بغل کنم و ببوسم که دیوانه وار اینجا مستم کرده اند در این سحر زیبا.

وارد مسجد می شوم. آنقدر شلوغ است که جایی برای سوزن انداختن نیست. مسجد قدیم را می گویم. نشسته اند. آنقدر نزدیک به یکدیگر که راهی برای رد شدن هم نیست. به صحن جدید می روم. من حالا اینجام.درست جایی که سالها خودم و دیگران حسرت ایستادنش را دارند.سالها حسرت ایستادن برای نماز خواندن جماعتش را. اینجایی ام که درست خانه و ستونهای مسجد و زمین نماز شب و تکه ای از بهشت روبرویم است!

من اینجا…

در حیاط مسجد النبی قدیم ام که حالا سقفی چترگونه بر آستانش زده اند و خود نیز جزئی از مسجد است!

من اینجا…

در حرم امن نبوی ام و می خواهم نمازی را بخوانم که اولین نمازم در مسجدالنبی است!

من اینجا…

کنار نورهایی هستم که بی آنها، نوریی در زمین نبود!

نماز می خوانم و نماز و نماز و نماز…

مست مستم از هر کلمه ای که می گویم.

نماز جماعت شروع می شود. در سکوت وحشتناک سحرگاهی و سکوت وحشتناک تر مسجد، امام جماعت شروع می کند به خواندن که…

که صدایش در این دیوانگی سحر، ما را دیوانه تر می کند. بعد از آن همه رنج و درد و این همه شور و اشتیاق و این سحر و لذت های بیش از اندازه، نماز می خواند در آن مسجد زیبا و سراسر نور و برکت، با صدایی زیبا که انسان را جذب می کند به شنیدن و دقت کردن.

نمازمان تمام می شود و کاش تمام نمی شد. اما تمام شده است و باید بروم جایی دیگر که سالها انتظار دیدنش را داشتم.باید می رفتم و در غبارش، غربت را حس می کردم و به کبوترهایی سلام می کردم که سالهاست از ما بهتران هستند که فرصت بوسیدن دارند و ما نداریم!

با کاروان می رویم. آنقدر شلوغ است که جای پایی برای خودت پیدا نمی کنی و فکر می کنی قیامتی برپا شده. آنقدر نزدیک چهار نور جمعیت ایستاده است که نمی توانیم به آنها نزدیک شویم. از همان جایی که به زحمت ایستاده ایم؛ زیارت می خوانیم و سلام می دهیم و می رویم به قسمت های دیگر.

نگاه می کنم. خاک و سنگ و کبوتر و دیگر هیچ. برهوت کامل! نگاه می کنم به انبوهی از غریبی و تنهایی که سالها بوده و حالا اندکی تسلی یافته. تسلی به چند ساعت در روز. نگاه می کنم به دنیایی از تنهایی و مظلومیتی که جز سنگ، نشانی از نورهایی اهل بیت نمانده. به تنهایی که جز با کبوتران پر نمی شود. اینجا همه غریب مانده اند. من اینجا از آدمیت خجالت می کشم. از این همه پستی آدم و رذل بودنش که اشرف مخلوقات نامیدنش و با همنوعانش چنین می کند. نمی دانم آفتاب خجالت نمی کشد اینگونه می تابد بر روی نورهایی که نور خودش هم از اینهاست؟ روی ما سیاهست از این همه حماقت و رذالت این سفید پوشان که هم نوع ما هستند؛ آخر تو چرا آفتاب؟…

هیچ نشانه ای نیست جز سنگ. هر جا نگاه می کنی همان است. زمین پهناور خدا که هیچ چیزی هم در آن نمی روید. جستجو فایده ندارد که اینجا خاک و سنگ و کبوتر، تنها چیزی است که اسم بقیع را روی خود نهاده اند.

می خواهیم خارج شویم که مزار ام البنین را نشانمان می دهند.

مزار ام البنین شده جایگاه پرسش و پاسخ وهابیت! ایستاده اند و جمعیت را فرا می خوانند و دلیل و برهان می آورند که فلان است و فلان. فارسی را هم روان و عالی صحبت می کنند. دلیل می آورند و دلیل آوردی و جوابی نداشتند؛ دستگیر می شوی! همین!

بیرون می آیم با یک دنیا غبار تنهایی و دلگیری که تنها دیدن او مرهمی می شود برای این دلگیری …

.

دیدگاه‌ها برای مدینه … حضور … ۶ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مدینه … بیماری … ۵

مرامنامه خواندن!


همراهم زنگ میزند.بیدار باشی برای شروع یک حرکت است صدایش.بلند می شوم و بچه ها را هم بیدار می کنم تا مبادا خواب بمانند که سحر امروز دنیا را برایمان غل و زنجیر می کنند و بهشت را دو دستی تقدیممان که بیایید این حرم و این نماز و این بقیعی که سالها سوختید در ندیدن از نزدیکش! بهشت مبارکتان باد.

بلند می شوم. از دیشب تا حالا هنوز درد دارم.انگار نمی خواهد دست از سرم بردارد.اما نمی داند لجبازتر از اون منم که می خواهم برسم.وضو می گیرم و یواش یواش می خواهم آماده شوم.لرز میگیرتم.می نشینم روی تخت تا شاید این لرز لعنتی برود.رفتنش که هیچ، مهمان هم برایم می آورد.تمام بدنم درد می گیرد.انگار با خوابم همه اشان خواب بوده اند که حالا با بیدار شدنم آنها هم بیدار می شوند.میروم که آبی به صورتم بزنم که آن هم نمی شود و حالم بهم می خورد. آنقدر حالم بد می شود که نزدیک است صاف زمین شوم. به زحمت بر میگردم به روی تخت. درد آنقدر زیاد است که نای حرکت ندارم. چند دقیقه نگذشته که باز حالم به هم میخورد.نمی دانم چه بلایی به سرم آمد. انگار مسموم شده ام.به آینه نگاه می کنم و به خودم می گویم تو امروز دعوت نیستی!

بچه ها نگران نشسته اند. دلشان پر میزند که بروند؛ اما مانده اند کنار من که چیزی ازم نمانده. به زور بچه ها را راهی می کنم و کنار تخت می نشینم و می گویم:

رسم مهمان نوازی این نیست میزبان مهربانم که همه باشند و من نه!

این همه راه را نیامدم که خانه نشینم کنی و حسرت به دل، به وطنم بازگردانی!

بیدار می شوم.نمی دانم چقدر خوابیده ام. اصلا نمی دانم کی خوابم برد.سرم به شدت گیج می رود.نای راه رفتن هم ندارم.به زحمت وضو می گیرم و نماز می خوانم و زیارت حضرت رسول را می خوانم و آخرش نیز اضافه می کنم که:

انا ضیفک فیه و جارک

فاضفنی!

مهمانت شدم!

پناهنده ات شدم!

پس بپذیر!

حرف میزنم و حرف میزنم.آنقدر که باز خوابم می برد.همانجا. کنار تخت.

بچه ها می آیند و از خواب بیدار می شوم.تعریف می کنند از نماز.از حرم.از بقیع! چه خوش می گویند. از نماز طولانی و صدای قشنگ امام جماعت می گویند. من هم می خواهم بگویم.نه از آنچه بوده.از حسرت نرفتن و ماندن در این چهار دیواری مسخره.

انگار اشکان هم حالش خوش نیست.او هم مثل من شده.میخواهد استراحت کند و بعد برود دکتر.می خوابند و من بیدار می مانم و با دردهایم می خواهم اندکی زندگی کردن در مدینه را یاد بگیرم!بیدار می مانم تا کمی هم فکر کنم و حرف بزنم تا مبادا فرصت ها به باد فنا رود و فردا که نبودم بنشینم و زانوی ماتم بغل کنم که رفت که رفت! زیر پتو می روم و حرف میزنم و حرف. بی صدا و بی صدا و تنها. گریه امانم را بریده. اما نباید بفهمند دوستان.

نه… انگار امروز قرار نیست من دست به کاری بزنم. باز خوابم برد.نمی دانم سرم چرا اینقدر گیج می رود.بدجوری خوابم می آید و می گیرد! راه نمی توانم بروم. اشکان را بیدار می کنم تا به درمانگاه برویم.درمانگاه نزدیک است و ایرانی.وارد مطب دکتر می شویم.انگار دکتر خودش هم بیمارتر از ما است.اشکان می گوید که درد داریم و سرمان گیج می رود و… نشانه ها می گوید مسموم شده ایم.اما دکتر چیزی می گوید که به عمرمان هم کسی این چنین بهمان نگفته:

_ مواد مصرف می کنید؟

نمی دانم با این حال خراب و این درد و این عاصی شدن بخندم یا به حال خودم گریه کنم که در مدینه این را بهم گفته اند.

دارویی می دهد و سوزنی و بیرون می آییم.بدنم درد می کند هنوز. آنقدر زیاد که دلم می خواهد خودم را مثل دیوانه ها به دیوارهای بتنی اینجا بزنم. عصبی شده ام و ناتوان از راه رفتن و هر کاری. عاجز مانده ام اینجا که چه باید بکنم. هیچ اشتهایی هم ندارم.نه ظهر و نه شب.درد بیشتر از دعوت نشدن است و عدم اجازه ورود.مانده ام کی می گذارد بروم.کی می شود من هم بگویم دیدم نادیدنی ها را…

غروب شده است و هنوز درد دارم.تب و لرز هم هست.بچه ها می خواهند باز به حرم بروند و من مانده ام اینجا تنهای تنها. توی این گرما می گویم کولر را خاموش کنید.لرزم گرفته.دارم از سرمای درونم یخ می کنم. سرما تا مغز استخوانم را زده.آنقدر که با دو سه تا پتو هم سردم است.لعنتی درد هم هست.درد، لرز، سر گیجه و… دارم تا حد مرگ عذاب می کشم.آخر این چه سرنوشتی است؟اعصابم بهم می ریزد و در دلم داد میزنم و می گویم:دعوتم کردید که مریضم کنید و حسرت به دلم بگذارید؟ این چه وضعی است؟ اینجا دارید با من چه می کنید؟

آنقدر درمانده و مستاصل شده ام که نمی فهمم چه می گویم. مثل روانی ها درد و لرز و سرگیجه و … را دارم تحمل می کنم.چشمانم دارد از حدقه میزند بیرون. توی این هوای گرم، زیر سه پتو و دو ملحفه، سردم است. سرد. دارم می لرزم هنوز. این دیگر چه مرضی است که گرفته ام؟

یاد تیرماه ۸۴ می افتم و آنهایی که اتفاق افتاد و گفتنی هایی که گفتم تا همه چیز حل شد.

فرصت خوبی است.

یواش یواش حرف میزنم و آخر هم اسم او را می گویم و ساکت می شوم.

زیر پتو جمع شده ام تا شاید گرمم شود و درد از بین برود.اما فایده ای ندارد و باز خوابم می برد!

تمام پتو و ملحفه ها رو با قدرت می اندازم کناری. روی زمین می افتم.نفس نفس میزنم. نفسم به زحمت بالا می آید. داشتم خفه می شدم.خیس عرق شده ام. نقش زمین می شوم و آرام نفس می کشم تا شاید خوب شوم.نگاهی به ساعت می اندازم.۲ ساعت بیشتر نیست که خوابیده ام.نمی دانم چه بلایی سرم آمده. به زحمت بلند می شوم تا کمی آب بخورم و شاید حالم بهتر شود. آب میخورم و میروم کنار پنجره اتاق و بیرون را نگاه می کنم.

چند دقیقه ای می گذرد تا بفهمم چه شده است.

روی پاهای خودم ایستاده ام. بی درد و تب و لرز. حتی بهتر از زمانی که آمده ام!

.

دیدگاه‌ها برای مدینه … بیماری … ۵ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی

مدینه … آغاز … ۴

مرامنامه خواندن!


معاون کاروانمان می گوید:

ببینید.از این منطقه ورود غیر مسلمانان حرام است و باید شهر مدینه را دور بزنند.

بچه ها…

به مدینه خوش آمدید.

باورم نمی شود.

اینجا مدینه است؟

چشمانم تمام گوشه های قابل دیدن شهر را جستجو می کند تا حرم را ببیند. اما هیچ چیزی را نمی بینم.بچه ها نیز مشغول دیدن هستند. چشم بعضی ها را ساختمانهای بلند و ماشین ها گرفته و با آب و تاب برای یکدیگر نشان می دهند. بعضی ها نیز مثل من دنبال مناره ها یا نشانی از حرم و دوست هستند. تلاشمان بیهوده است.بیشتر از ده دقیقه است که چشمانمان حرم نبی خدا را می کاود و چیزی یافت نمی کنند. باورم نمی شود که حتی یک مناره را هم نتوانسته ایم ببینیم.

جستجویمان بی نتیجه است و آخر به هتل می رسیم. کاخی است این هتل. هتل جوهره العاصمه.

بدو ورودش این بشارت را می دهد.تزئینات سعودی ها همه جا به چشم می خورد. به قول یکی از دوستان بوی نفتی پیچیده اینجا که بیا و ببین.

بچه ها همگی توی لابی جمع شده اند. اونقدر شلوغ است که بچه ها را گم کرده ام. به زحمت پیدایشان می کنم و کنار هم می ایستیم.

حرف میزنند. توصیه می کنند. قوانین می گویند. احترام و … و ناگهان چیزی می گویند که برقی در چشمان خیلی ها رد می شود و نگاه ها به یک سمت خیره می شود…

می گوید: از درب جنوبی-همین درب روبرو- اگر بروید حرم رسول الله را می بینید.

نگاهی به درب می اندازم که انگار دارد زائرین را دعوت می کند به سوی خودش.انگار افتخاری است برایش که شده است درگاه بین مامن استراحت جسمی و روحی بچه ها.

می گویند استراحت کنید. نماز بخوانید. غسل زیارت کنید. شام بخورید و بیایید تا ۲۱:۳۰ برویم به زیارت حضرت دوست.

می رویم اتاقمان.

طبقه ۱۴٫

اتاق ۱۴۲۲

هیچ کس باورش نمی شود که دانشجوها را در این هتل راه داده اند. با آن همه اعتراض سال های قبل از هتل ها و تخفیف هایی که صبح تا شب می گفتند داده ایم و شما ارزانتر سفر می کنید؛ دیدن این هتل و امکاناتش، همه حرف ها را می خورد.

هم اتاقی جدیدی داریم از رامهرمز. سید است و احترامش واجب. سید صادق رجایی فرد

اشکان هم می آید و اتاقمان تکمیل می شود.

ساک ها را می گذارم و به سوی پنجره می روم… چپراست… هیچ چیز نیست جز مردم و خیابان. باز ندیدن حرم.

ساعت ۲۱:۱۵ است.همه آماده شده اند. اشکان بعد از شام رفت کنار هتل دوری بزند و گفت در لابی منتظرم. حالا که وعده دیدار نزدیک شده است و همه در لابی هستند من در اتاقم.دردی دارم که باید صبر کنم. از همان استراحتگاه بین راهی شروع شد. نمی دانم چه بلایی سرم آمده. اما هر چه هست؛ بد دردی است. به خودم می گویم اینهمه راه را نیامده ای که اول راه را جا بزنی.

ساعت ۲۱:۳۵ شده و سید هم منتظر آمدن من است.با هم می رویم و منتظر می مانیم تا آسانسور بیاید….۱۰…۱۱…۱۲…۱۳…

اه.لعنتی.برق آسانسور قطع شد. این هم نمی خواهد بگذارد ما بریم حرم.

۵ دقیقه ای می گذرد تا درست می شود و می رویم و آخر چیزی را که نباید ببینیم؛ می بینیم.

کاروان رفته است ما مانده ایم! حق هم دارند. با آنهمه وقتی که تلف شد اینها که نمی مانند.

نگاهی به همان در می اندازم و راهی می شویم.

بسم الله.

بدون هیچ نشان و راهی می رویم.

خیابان را رد می کنیم و از خیابان های کوچک بین هتلها نیز می گذریم.

درب ۱۵

و…

سلامزائر!!!

خدای من.

اینجا همان جاست؟

این همان صحن و اینها همان مناره ها هستند؟

اینجا همان جاست؟

پاهایم می لرزد .نمی دانم کجا باید بروم. فقط راه می روم و حرم را نگاه می کنم. بی اختیار فقط می روم.می خواهم گنبد سبز را پیدا کنم. می روم تا اینکه به اون برسم.

اصلا نمی دانم کجا دارم می روم.

سید نیز با من می آید. بدون هیچ حرفی. حریصم. حتی در نفس کشیدن که شاید دیگر بوی اینجا را حس نکنم. طمع کرده ام در آرام راه رفتن که شاید دیگر اینجا راه نروم. هر چه راه می روم و نگاه می کنم و بو می کشم؛ باورم نمی شود. سید هیچ چیزی نمی گوید. انگار دوتایی شوکه شده ایم.

به یک درب می رسم. گنبد سبز را ندیده ام. نمی دانم کجاست. اینجا را بلد نیستم. چاره ای نیست کفش ها را در می آورم و بی توجه به همه جا فقط می روم. نه به راست و نه به چپ. نشسته اند و نماز می خوانند. عرب و عجم و شرقی و … فقط نگاه می کنم و راه می روم. نمی دانم کجا دارم می روم. فقط می دانم که باید کاروان را پیدا کنم.

آن روبرو ها دربی است. شاید کاروان محوطه بیرون آنجا باشد. می روم به سمت درب و باز نگاه می کنم. می ایستام و مثل دیوانه ها جایی را نگاه می کنم. نگاه می کنم… نه … نگاهم قفل شده و بدنم نیز هم!

این… این… این ضریح است؟ اینجا ضریح است و من کنارش ایستاده ام؟

نه. نه جدی جدی این خودش است؟ اشتباه نمی کنم؟ خودش است؟

با خودم می گویم و گیج و منگ از همه جا فقط نگاه می کنم.

خودش است.همه ایستاده اند و زیارت نامه می خوانند.

مانده ام که چه بگویم. همه چیز یادم رفته. آن همه برنامه دیدن و سلام گفتن و حرف زدن هایی که ترتیب دیده ام کو؟سید دارد سلام می گوید و من انگار مسخ شده ام و خواب می بینم.

زبانم می چرخد و تنها می توانم بگویم السلام علیک یا رسول الله…همین!

بهتم زده است و همه چیز را فراموش کرده ام. اصلا یادم رفته که دنبال کاروان هستم و باید کاروان را پیدا کنم.

یادم می آید که باید چکار می کردم. به سید می گویم و از درب روبرو می گذرم و باز می گردم.می گردم تا گروه را پیدا می کنم.میبینمشان. آن دورها هستند. دارند به سمت ما می آیند.

سریع می روم به سویشان و در بین جمعیت. دارند زیارت می خوانند.

کتاب دعایم را باز می کنم و سریع زیارت را پیدا می کنم.زیارت رسول است.

خط را پیدا می کنم.کلمه را حفظ می کنم و سرم را بالا می آورم تا با گروه بخوانم.

و اشهد انک…

زبانم بند می آید و باز نگاهم قفل می شود و شوک دیگری برم وارد می شود.

(مانده ام حس اینجایم را چگونه انتقال دهم. بگویم ناله زدم؟ بگویم جیغ زدم؟ چکار کرده ام؟

ساده بگویم. ناله خفیفی بین آن همهمه جمعیت زدم. ناله خفیف هممم و دل شکستنی و ندانستن حال و روز آن دقیقه… چرا؟)

سالها تصویر نشانت دهند و حالا خودت را درست روبروی جایی ببینی که سالها از حجم چهار گوشه عکس ها و تلویزیون دیده ای.

حالا جایی باشی که ساعت ها… نه… روزها… بازم نه… ماههای متمادی از خبر حضورت در اینجا، به انتظار دیدنش را داشتی.

درست همین جا.

روبروی گنبد سبز.

با آن تک مناره همراهش!

زیارت خواندن یادم رفته است و فقط نگاه میکنم.پاهایم با گروه حرکت می کند و زبانم نه! خشک شده است و نمی دانم باید چه بگویم.

زیارت گروه تمام شده است و من گیج و منگ از آن همه شوک یکباره ایستاده ام.

اصلا نمی دانم باید چکار کنم. تنها می شنوم که می گویند باید برویم و وعده دیدارمان نماز جماعت صبح فردا و بقیع!

می گویند برویم هتل. دارند تعطیل میکنند. نگاه می کنم. یکی یکی چراغ ها را خاموش می کنند و حرم را انگار تعطیل. مگر حرم را هم تعطیل می کنند؟

رسیده ایم کنار درب ۱۵ که باز توضیح می دهند و من چیزی می دانم که نمی دانم افتخار کنم یا شاد باشم یا بخندم یا گریه کنم؟ نمی دانم.

می فهمم که گروه هنوز داخل مسجد نرفته اند و زیارت نکرده اند و من و سید اولین نفرات بوده ایم!

انگار این گیجی وحشتناک نمی خواهد دست از سرم بردارد.

بار اول ببین چه بلایی سرم آمد. چه میدانم چه شده.

آرام آرام از مسیری که آمده ام بر میگردم.

یاد اونایی می افتم که سفارش کرده اند.یاد دوستان وبلاگی…

به حمید پیام می فرستم که در وبلاگم بگذارد:

اینجا :

شهر نبی

شهر علی

شهر فاطمه

شهر همه عاشقان

اینجا مدینه !

راستی سلام!

عیدتان مبارک

و آرام آرام می روم به سمت هتل…

.

دیدگاه‌ها برای مدینه … آغاز … ۴ بسته هستند
دسته بندی : عمره دانشجویی