hossein.bushehr.ws

مهمان

 

مهمونای جدید من

 

از ۲ فروردین مهمون داشتم.نمیرفت خونه اشون، مجبور شدم اینا رو برای کمک بیارم!

 

.

دیدگاه‌ها برای مهمان بسته هستند
دسته بندی : عمومی, عکس

امتیاز

 

بانک … میگه: با هر طلوع آفتاب به شما امتیاز می دهیم!

 

آقا اجازه!
اگه یه روز هوا مثل امروز ابری باشه؛ تکلیف امتیاز ما چی میشه؟

 

.

دیدگاه‌ها برای امتیاز بسته هستند
دسته بندی : عمومی

صلیب

 

 

دیدار با سالمندان برگزار شد.

یگی گفت بهتون خوش گذشته.

یکی گفت کو گزارش کامل؟

یکی گفت اطلاع رسانی.

یکی گفت این

یکی گفت آن.

 

خسته ام! از تمام حرف ها و مردمی که برای هر رخداد و هر اتفاق همه چیز می خواهند.

خسته ام از مردمی که قانع نیستند.

گزارش کامل به چه درد شما می خورد؟

می خواهید بدانید که چه شود؟

 

می گویم تو بنویس.می گوید تو.

می گویم تو بنویس.می گوید من نبودم.

می گویم تو بنویس.می گوید به من چه.

می گویم سخته.نمیتونم.می دونم که نمیتونم! میگه میتونی.

میگم تو بیا بنویس.میگه رئیس تویی.منو سننه!!!

 

 

از من گزارش می خواهید؟

از کجایش بنویسم؟

شاد بنویسم؟

پر محتوا؟

هیجانی؟

 

آره.ما شاد بودیم! گزارش هم نشون میده که ما شادیم!

پای پیاده بوشهر را برای خرید اقلام متر کردیم.همان صبح.شاد بودیم که کار گروهی می کنیم و دوباره یک جمع! داریم.شاد بودیم که خستگی را فراموش کردیم.

میوه خریدیم.سفره هفت سین.ظرف پذیرایی.پول جمع کردیم.خرید کردیم و خرید.شاد بودیم که از روی شادی گل رز و میخک خریدیم.قرمزی رز را به نشانه عشق، سفیدی میخک را به نشانه روح امید خریدیم.

خریدیم و شاد رفتیم و عکس گرفتیم و آغاز راه بود که همه چیز شروع شد.

 

زهرم شد وقتی دیدم مادری با همان چادر قدیمی کنار درب نشسته و کوچه سرد، بی روح و خلوت را می بیند.مادر ساکت بود و حتی گل ما را تحویل نگرفت.مادر حکایت تلخ بی وفایی را برایمان شروع کرد.

قدم گذاشتیم و فریادی را شنیدیم که سمت چپ بود و همانی بود که سال گذشته شادمانه عینک به چشم زده بود امروز گوشه حیاط افتاده بود و پول می خواست!

نایی برای راه رفتن نبود.

زندان بود وقتی به چشم خود دیدیم مرکز را!

دیوار های تیره.موزائیک های کثیف.درب های کثیف تر.

نکند اشتباه آمده ایم؟ اینجا زندان است یا آسایشگاه؟

از خودم می پرسم و جوابم را در تخت های پر از مادران و پدران خوابیده بر آنها می گیرم.

این چه زندگی است که برای آنها ساخته اند؟

اتاق به اتاق.

نا امیدی با نا امیدی.

سیاهی با سیاهی.

چقدر وحشتناک است اینجا.

قلبم درد گرفته و نفسم بالا نمی آید.

 

می رویم و می رویم.اتاقها به اتاق.اتاق به اتاقها.

هیچ روزنه امیدی نمیبینم.مددکار را میبینم که خودش بی شباهت به زندانبانان نیست و اخلاقش بدتر!

اینجا اجازه عکاسی و فیلمبرداری نمی دهند تا بوی گندکاری اشان بیرون درز نکند! اینجا آخر دنیایی دیگر است که ما انسانها ساخته ایم!

 

دیدار تمام شده است و پی هفت سینیم.

خانمها کمک می کنند و هفت سین چیده میشود.

سکوت و نا امیدی همه جا هست.

سعید مراسم دارد.می خواهد بخواند.

بعضی ها می آیند و صداها شروع می شود.

صدای دست و شعر می آید.

شب شهادت است؟

خوبیت ندارد؟

جمع کنید این شعارهای مسخره مذهبی را.اینها خسته اند و تولد و شهادت نمی دانند.چه تفکر مسخره ای دارید که ما را به سبب جشن کوچکمان در شب شهادت توبیخ می کنید.

آنکه باید ناراضی باشد؛ راضی است.شما متحجران بساط دینداری اتان را جمع کنید…

سعید می خواند.از قدیم و قشون انگلیس و ناخدا.از چلچله باد شمال.هر چه قدیم است می آید و همه دست می زنند و من نگاهم به آن پدری خیره شده که سرش را پایین انداخته و دست می زند و با هر بیت شعر، یواشکی اشکی میریزد و باز دست میزند و من یاد حرف چند دقیقه پیشش می افتم که گفت: من بچه ای ندارم…اما شما بچه های تازه من هستید.

مادرها دست میزنند.پدرها دست میزنند.مولودی می آید و اونی که یاری مثل تو نداره…

 

خوشحال شده اند.شادند.دست میزنند.

می آییم و پذیرایی می کنیم.دلم بیشتر به درد می آید وقتی می بینم که اینها حتی سوتغذیه هم دارند و با کمترین پذیرایی چگونه اشتهایشان باز شده است.

 

خداحافظی میکنیم.

هوا دارد تاریک می شود که بیرون آمده ایم.

دارم با خودم فکر می کنم که شبها اینجا چه وحشتناک است و اینها چه می کنند؟

من در این شهر دلم می گیرد و دلم به اتفاقات کوچک خودم شاد است… اما اینها در این زندان چه می کشند؟

 

آنجا امیدی نبود.

آنجا تنها امید همان مادری بود که هزار بار دعایمان کرد که به دیدارش آمده ایم.

همان مادری که سالم تر از همه بود و تنها ماسکی به صورت داشت.

چقدر دعایمان کرد و با هر دعایش زخم خجالتی به دلمان نشاند و نشانمان داد که چقدر قانع است به همین دیدار ساده و کوچک!

 

آنجا امید مرده بود.

آنجا زندگی مرده بود.

آنجا مهربانی مرده بود.

 

آنجا همه مهر و محبت دنیای ما کوچکترها را به صلیب کشیده بودند!

 

 


 

 
.

دیدگاه‌ها برای صلیب بسته هستند
دسته بندی : عمومی