hossein.bushehr.ws

گنجشک

 

روزها گذشت و خبری نشد و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند. و خدا هر بار با فرشتگان اینگونه می گفت : می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.
سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت های دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب های او دوختند و انتظار حرف هایش را کشیدند؛ اما گنجشک هیچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست.
گنجشک گفت: لانه محقری داشتم؛ آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را از من گرفتی. آخر این طوفان بی موقع چه بود ؟ … و سنگینی بغض راه بر کلامش بست.

سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند و هیچ نگفتند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی و آزاد گشتی.
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

.

این مطلب در دسته بندی عمومی قرار دارد . مطلب بعد از آن مکه… اولین شب… ۲۳ می باشد و مطلب قبل از آن سلامت می کنم می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!