hossein.bushehr.ws

گذر زمان

جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۸۹

هیچ کس نیست. همه بچه ها رفته اند و من روی تخت پایینی نشسته ام و به دیوار روبرویم که ترک بزرگی خورده نگاه میکنم. هنوز تب دارم و آثار اون همه سرم و سوزن و دارو، توی بدنم هست. دیشب فرمانده فهمید که هنوز تب دارم و این یعنی که اگر این بیماری تمام نشود؛ همه برنامه های بعدی ام از بین می رود و باز میهمان اینجا خواهم بود. تخت بالایی رو تکیه گاه سرم می کنم و به این فکر می کنم که ۲۶ اسفند چه خواهد شد و ۲۰ فروردین و ۲۰ اردیبهشت سال دیگه من کجا هستم و به چه فکر می کنم؟

شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰
روی تخت خوابیده ام و در سکوتی که از عدم حضور بچه هاست؛ به سقف نگاه می کنم. بیماری برگشته و دقیقه به دقیقه بدتر میشه. هیچکدام از داروها جوابگوی این بیماری لعنتی نیست و لحظه به لحظه ضعیف تر می شوم. به تمام سختی های قبل از عید و شیرینی آن روزهای عید فکر می کنم. باید این ۹ روز باقیمانده را بجنگم تا تمام شود. باید طاقت بیاورم تا همه چیز تمام شود. مثل ۲۶ اسفند که رسید و پایان آن همه سختی شیرینی بود. به این فکر می کنم که ۲۰ اردیبشهت کجا هستم و به چه فکر می کنم؟

سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰
خانه ام. خانه ای که تمام آن روزها انتظار حضورش را داشتم و حالا در آنم. به تمام آن لحظه های سخت گذشته و این هفته پر از دوندگی فکر می کنم. به این سنگ اندازی های قانونی که دارد مانع از رفتنمان می شود و هر پایان روز من ناامید می شوم و هر بار دیدن شوق رفتن تو، عزمی بیشتر برای جنگیدنم می شود. به ۲۰ اسفند و ۲۰ فروردین فکر می کنم و آن روزها و این روزهای سخت که می دانم می گذرند….

پ.ن۱: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که ۲۶ اسفند ۸۹ آنقدر شیرین باشد که نگهبانی شب و  ۴۰ ساعت بیداری نگذارد لحظه ای پلک بر هم بگذارم…شکر رسیدن و دیدن همه و تو بانو….بعد از آن همه روزهای سخت…
پ.ن۲: هیچ وقت فکر نمی کردم که بیماری آنقدر سریع پیش برود که ۲۱ فروردین دوباره راهی همان بیمارستان و همان بخش و همان اتاق بشوم. صدای تمسخر پرستارها می آید که می گویند باز برای استراحت آمده و من در عفونت خون و تب ۳۹ درجه می سوزم و کسی نیست که باورم کند. متنفرم از اینها…متنفرم…
پ.ن۳: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که حتی به ۲۹ فروردین نرسم و طاقتم در حد همان ۲۳ فروردین باشد و جنازه ام را خانواده ام به خانه برگردانند. صدای آن پرستار لعنتی هنوز در گوشم می پیچد که می خواهد سعید، رفیقم و تنها همراه و امیدم در بیمارستان را بیرون کند و بلند داد می زند که یعنی چی خانواده اش نمی تونن بیان؟ بچشونه و باید بیان اینجا و تو بری….نمی فهمید که ما خیلی چیزها را در دل خودمان نگه می داریم. نمی فهمید… نمی فهمید…
پ.ن۴: هیچ وقت فکر نمی کردم اعتماد به حرف آنقدر برایم گران تمام شود که سوم و چهارم اردیبهشت، بدتر از روزهای بیماری برایم شود و مشتی درجه دار، بازیچه ام کنند و در دلشان بخندند و من برای فرار از آن شهر لعنتی، امیدم به اون بالایی و تک تک سربازهایی باشد که می فهمیدند چه می گویم و مخفیانه کمکم می کردند.
پ.ن۵: هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که این روزها نیز بازیچه شوم و هر روز بهانه ای بیاورند و هر روز دورتر از هدفم بشوم هر روز ناامیدتر از دیروز بشوم.

اما امروز…
امروز همه آن اتفاقات گذشته اند و لبخند تو و شکر هزار باره صاحب و صاحبان سفر، شیرین ترین خسته نباشید برای من است. خیلی خوشحالم که نه تو تنهایم گذاشتی و نه صاحب و صاحبان این سفر.

به امید روز رفتن…

 

 .

این مطلب در دسته بندی شخصی قرار دارد . مطلب بعد از آن عشق می باشد و مطلب قبل از آن مشهد می باشد .


۵ پاسخ برای گذر زمان