hossein.bushehr.ws

چادر

_ چند شبی هست که پشت سر هم خواب های آشفته میبینم.خواب زنی که نمی بینمش که از بس روشن است، تاریک است و در حجاب است و نمی شود دیدش.و چادری که خاکی است…

_ گفتی خدا تو را طلبیده و تنها! اصلا سر از کارهای تو و خدای تو در نمی آورم.طلبیدن کدام است؟قرعه می کشند و پول می دهیم و هواپیما سوار می شویم و هتل می رویم و خودمان پا داریم و پول و امکانات! دیگر چه طلبیدنی؟

گفتی: الحمدلله رب العالمین!

_ باز خواب دیدم!

اتاقی بود که عطر یاس می داد و دستی از نور که نمی دیدمش، بس که پر نور بود.قلمی که آن هم از نور بود به دست گرفته بود و می زد به دواتی که از آن نور بیرون می زد و می نوشت.صدای زنی می گفت _و نمی دانی چه صدایی بود آن صدا. حالا که دارم می نویسمش حسرت می خورم که کاش باز آن صدا را بشنوم _ آن صدا می گفت: هر حرکتی که قلم دارد برای نوشتن؛ نه از قدرت قلم است که از قدرت دست است اما دست می نویسد با قلم.قلم می نویسد و دست می نویسد و آنچه دست و قلم می نویسد یکی است و قلم می نویسد به جوهرهای دوات.پس دست می نویسد و قلم می نویسد و جوهر می نویسد و البته همه یکی هستند!

سر جنباندم و دیدم که نوشته بود «ن» و آن می درخشید.مثل ماه بدر کامل!

_ معجزه؟ گفتی معجزه اینجا نباشد؛ کجا باشد؟ صدای بال فرشته ها را نمی شنوی؟

_ گفت سرها را بالا بگیرید و سجده کنید!

همه سجده کردند و من خشک ایستادم.خشکم زده بود.

چه می دیدم؟

سنگی بزرگ در پهنه سفید زمین و آبی آسمان با چادری مشکی!

_ گفت توحید این است که وقتی به خود خورشید نمی توانی نگاه کنی؛ از بس پر نور است؛ از نورش غافل نشوی! رشته ای نور بگیری و جلو بروی تا به مقام قرب منبع نور برسی.

_ باز هم خواب دیدم.اینبار بانوی چادر سپید را خواب دیدم که لبخند میزد بین آن همه نور.دلم می گفت همان بانوی چادر مشکی خاکی است.همانی که دیدی.همانی که گوشه کوچه بنی هاشم چادرش خاکی شد…

.

این مطلب در دسته بندی شخصی, عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن RSS می باشد و مطلب قبل از آن بنزین می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!