hossein.bushehr.ws

پایان

غائله با نزدیک شدن به اهواز و معذرت خواهی مهماندارها تمام می شود. هر چند مقصر تعدادی از بچه هایی بودند که یادشان رفته بود به کجا سفر کرده اند و باید چه چیزهایی را مراعات کنند!

دیگر چیزی برای گفتن هم برایم نمانده جز نگاه های متوالی به ساعت که زودتر بنشینیم تا از شر این هواپیما هم راحت بشوم. از شروع دیوانگی برگشتن، شاید این اولین باری باشد که دلم می خواهد همه چیز زودتر تمام بشود. شاید اگر این اتفاقات نبود هرگز چنین آرزویی نداشتم. اما حالا می خواهم حتی زودتر به خانه برسم و تنها بشوم.

هواپیما در فرودگاه اهواز می نشیند و چشمان خواب آلود و اندکی نگاه های عصبی مسئولین آنجا که تو را به حرکت سریع تر و بیرون رفتن از محوطه قانونی تشویق می کنند؛ از تو و دیگران استقبال می کنند. فرودگاه شلوغ است و هر از گاهی صدای صلوات و هلهله خانواده هایی می آید که تا قسمت بار آمده اند. بارها در بدترین وضعیت ممکنه تحویل صاحبانشان داده می شود و صدای اعتراض هیچ کسی به جایی نمی رسد و حتی کارگرهایی که بارها را از هواپیما به روی ریل انتقال می دهند؛ فقط می خندند و بارها را حتی گاهی بی محابا بر روی ریل پرت می کنند و من اینجا با دیدنشان بیشتر دلم می خواهد این شهر را ترک کنم تا پیش از آنکه زبانم باز شود و اشتباهی دیگر مرتکب بشوم.

اینجا حتی کارگران فرودگاه چرخ های باری را گرفته اند و در ازای چند هزار تومان، بارت را به بیرون انتقال می دهند و حتی حاضر نیستند چرخ باری را در اختیارت قرار دهند. چیزی که تا به حال در عمرم ندیده ام!

از بیرون محوطه فرودگاه چرخ های باری را به زحمت پیدا می کنیم و بارهای خودمان را به بیرون انتقال می دهیم. حتی جلوی درب ورودی هم تو را رها نمی کنند و به بهانه اینکه باید چرخ ها را جمع کنند؛ بارت را به زور روی زمین می گذارند و چرخ را می برند. و باز زبان به دهان می گیرم و سکوت می کنم.

باید به ترمینال برویم. بلیط اتوبوس رزرو کرده اند و باید سریعتر و تا قبل از ساعت ۸ به ترمینال برسیم. خانواده امین به اهواز آمده اند و حالا اولین خداحافظی شروع می شود. هر چند در بوشهر باز خواهم دیدش اما سخت است مدتی را در کنار همدیگر باشی و حالا بخواهی خداحافظی کنی.

خانواده سید هم از رامهرمز آمده اند. او هم خداحافظی می کند و در جواب حلالیت من چیزی جز لبخند ندارد و باز هم بابت تمام بی توجهی ها و مخصوصا تعویض اتاق مکه ازش عذر میخواهم که مثل همیشه می خندد و می گوید مسئله ای نیست. اما نمی داند که چه بلایی بر سر من آمده و من دارم چه می کشم.

بچه های دیگر هم یکی یکی خداحافظی می کنند. هر چند با خیلی هایشان ارتباط نزدیکی نداشتیم اما حسی مشترک درون همه هست که این لحظات آخر انگار دارد رشد می کند و لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده می شود… اندوه جدایی و دلتنگی!

وقت نماز صبح است و به مسجد فرودگاه می روم. خیلی از بچه ها آمده اند. نمی دانم چطور نماز بخوانم. بعد از مدت ها باید مثل سابق مهر بگذارم و نماز بخوانم. حالا دیگر می دانم اینجا نه مسجد النبی است و نه مسجدالحرام و نه هتلی در نزدیکی آن که حس لذت را داشته باشم!

مهر را می گذارم و الله اکبر را نگفته ام که بغضی وحشتناک گلویم را می فشارد و حتی الف را نمی گذارد بگویم. اشک هایم در حال ریختن است و تند تند آنها را پاک می کنم و باز مثل همان بغض سنگین طواف آن را فرو می خورم تا دیگران اشک های بیشترم را پس از شکستن بغضم نبینند. به سختی نماز می خوانم. کلمات را به درستی نمی توانم ادا کنم و همه را شکسته و با مکث می گویم. سلام را می گویم و سریع از نمازخانه بیرون می آیم و گوشه ای می ایستم تا کمی آرام بشوم. آبی به صورتم می زنم و به پیش اشکان می روم.

بچه ها که جمع می شوند به ترمینال می رویم. ترمینالی که هنوز باز نشده و حتی ما یک ساعت زودتر رسیده ایم. اولین قدم در ترمینال مساوی است با دیدن رویای صادقه ای دیگر که انگار چند سال پیش دیده ام. دیگر مطمئنم که قبلا یکبار این سفر را آمده ام و حالا خودم آمده ام!

تعاونی مربوطه تعطیل است و هر چه منتظر می مانیم باز نمی کند. یکی دیگر از تعاونی ها باز می کند و اولین سرویسش هم یک ساعت بعد است. دلم می خواهد زودتر از این شهر بروم بیرون تا اتفاقی دیگر نیافتاده. بلیط ها را می گیرم و نیم ساعت بعد که تعاونی اصلی باز می کند برای عذرخواهی و حذف رزرو به پیش مسئولش می روم.

در جواب حرف های تند و کنایه آمیزش فقط عذرخواهی می کنم و دلیل تعویض بلیط را زودتر رسیدن پرواز و خستگی بیش از حد بچه ها و مخصوصا تاخیرشان در باز کردن دفتر اعلام می کنم و برای پایان بحث با لبخند به او می گویم که حالا من که با پای خوده ام آمده ام و عذرخواهی می کنم. اگر نیامده بودم چه؟

می گوید: هیچ. بلیطت را می دادم به دیگری و چهار تا فحش هم نثار خودت و … می کردم و پشت دستم را داغ می کردم که دیگر بلیط برای کسی رزرو کنم.

سکوت می کنم و فقط نگاهش می کنم. خیلی دوست دارم جوابش را بدهم. جواب بی احترامی سنگینی که به من و خانواده ام کرده. جواب تمام بدی هایی که از مردم شهرش کشیدم. اما فقط می گویم بازم معذرت می خواهم و به سمت بچه ها که در محوطه نشسته اند می روم. بگذار زودتر بروم تا دیگر رنگ این شهر را نبینم.

یکی از بچه های کاروان هم می آید و بلیط برای بندرعباس برایش پیدا نمی شود. به خانه زنگ می زنم تا بلیط بوشهر-بندر عباس را برایش بگیرند و با ما بیاید تا در این شهر بیشتر از این نماند. می ترسم غریبی اش مثل غریبی من شود و غریب نوازش کنند.

مسیر وحشتناک اهواز به بوشهر را به سختی سپری می کنم. مسیرش را دوست ندارم و همین عدم دوستی باعث شده است؛ آرزوی سریع تر رسیدن را بکنم.

هیچ حس خوشایند یا اتفاق خوشایندی نیست که این لحظات را با آن بگذارنم جز سکوت های متوالی و حرف های هر از گاهی که با اشکان می زنم.

رسیدن لحظه به لحظه به بوشهر و یادآوری رسیدن به خانه و آن حرف آخر، استرسم را زیادتر می کند که ناچارم با آن روبرو شوم.

اتوبوس می ایستد و همه بلند می شوند. باید پیاده شویم!

خانواده همه ما هستند. سلام می کنند و روبوسی. همه چیز دارد مثل یک فیلم بی صدا جلو می رود. همه چیز مثل همه استقبال های عادی دیگر است و با یک تفاوت که من آمده ام و دیگران استقبال کننده اند.

از اشکان و حسین خداحافظی می کنم و همسفرمان را که تا ساعت حرکتش به بندرعباس زمان زیادی مانده به خانه می برم. درب خانه را بر خلاف نظرم پارچه زده اند. گفته بودم که کاری نکنند اما انجام داده اند. حتی نگاهی به پارچه ها هم نمی اندازم آخر دوست ندارم ببینم چه نوشته اند. از آن کلمه پیش از اسمم می ترسم که حالا می دانم قبول نیست و چه اشتباهاتی به پای آن اسم مرتکب شده ام. اشتباهات نابخشودنی.

وارد خانه می شوم و استقبال بیشتر می شود و آخر من آن حرفی را که روز رفتن به جده می خواستم بگویم؛ زیر لب زمزمه می کنم:

خدایا!

یک روز از این درب خداحافظی کردم و گفتم یک روز می رسد که از این درب وارد می شوم و سلام می کنم و همه چیز تمام می شود.

یک روز روی پله های هواپیما ایستادم و گفتم می رسد روزی که دوباره بایستم و بگویم برگشتم.

به مدینه رسیدم گفتم باز می گردم.

به مکه رسیدم گفتم باز می گردم!

خدایا!

از مدینه و مکه خداحافظی کردم و به همان جایی رسیدم که آن روز ظهر ایستاده بودم و از آنجا هم خداحافظی کردم!

حالا به درب این خانه سلام می کنم که سلام من پایان همه چیز شده است.

خدایا!

آن روز عهد کردم که امروز دعا کنم که کمکم کنی برای پایبندی به عهد هایی که در این سفر با تو بستم. اما خدایا!

حالا از تو می خواهم که مرا بازگردانی که اشتباهی بس بزرگ مرتکب شدم و حتی نمی توانم در حق خودم دعای پایبندی به عهد های نصف و نیمه ام را بکنم.

خدایا!

من باید بازگردم تا اشتباهاتم را جبران کنم!

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن موج سودا می باشد و مطلب قبل از آن بدبختی می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!