hossein.bushehr.ws

مکه… ۲۵

مرامنامه خواندن!


قدم میزنم تا دردم آرامتر شود. اشکان بر می گردد و آرام به سمت کوه ابوقبیس راه می افتیم. با قدم های متوالی درد لحظه به لحظه کمتر می شود و من از شر این عذاب وحشتناک راحت می شوم.

نزدیک صفا و مروه در حال ساخت و ساز هستند. در طول صفا و مروه دارند راهرویی دیگر می سازند. کار ساخت و سازشان چشممان را می گیرد. در ۲۴ ساعت شبانه روز مشغولند و فقط موقع نماز ساکت هستند و نیمه شب ها نیز آرام تر کار می کنند. تمام سازه ها هم بتنی است و با بهترین ماشین آلات!

بالای کوه ابوقبیس قصری ساخته اند که می گویند از آن ملک عبدالله و خاندانش است. اینها هر جا دستشان رسیده پول هایشان را دور ریخته اند. آن از هتل روبروی مسجد که از هر کجای شهر هم نگاهش کنی پیداست و این هم از قصر روی کوه. آن قصر مدینه اش هم با آن زمین های وسیعش هم که به جای خود.

مسیر را به درستی بلد نیستیم و فقط جلو می رویم. قصد داریم خریدی بکنیم. چرخیدن در بین مردم اینجا هم گاهی آزار دهنده است؛ چه برسد به بازار رفتن.

یک ساعتی در میان شلوغی بیش از حد یک مکان نه چندان دلچسب، چیزی جز خستگی و بی حوصلگی برایم به ارمغان نمی آورد و بازگشت شادمانه ترین خبر برایم است.

به هتل بر می گردیم. لابی شلوغ است. کلی از ساک های بچه ها گذاشته شده. انگار فردا گروهی از اینجا خداحافظی می کنند و گروهی دیگر سلام. دلم می گیرد و باز ترس برگشتن به سراغم می آید. تلخی وحشتناکی وجودم را فرا می گیرد از تصور رفتن خودم. دلم می خواهد همین جا بمانم و هیچ جا نروم. رستوران شلوغ است. عده ای از مسجد تنعیم آمده اند و احرام پوشیده اند و می خواهند بعد از شام برای عمره مجدد بروند. عده ای هم دارند برنامه غار حرا را می چینند که چگونه نیمه شب بروند و صبح برگردند. نمی فهمم شام چه می خورم. بیشتر از همه این تصویرهای اطرافم، تصویر رفتنم آزارم می دهد. یعنی پنجشنبه شب من هم باید مثل اونها ساک هایم را اینجا بگذارم و جمعه بروم؟ یعنی باید بروم و به انتظار بازگشتی بنشینم که شاید هرگز نباشد؟ لعنت به این گذشت زمان. لعنت به این زمان.

به اتاق می روم و باز باید چشم و گوشم را با زبانم و از همه مهمتر دستانم را ببندم تا باز… خسته ام خدایا از این دقایقی که دوستشان ندارم. چرا اینجا. در کنار خانه ات و در این شهر؟

خوابم نمی برد و دائم جابجا می شوم. فکر برگشتن بدجوری عذابم می دهد. فکر ترک اینجا. رسیدن به شهر و باز همان اتفاقاتی که همیشه آزارت می دهد. همان نامردمی ها و همان دنیاگرایی ها و هزار وصله ناجور دیگر…

نیمه شب شده و هنوز بیدارم. به سرم میزند بروم مسجد و برگردم. اما نه. اگر رفتم ماندگار می شوم و ممکن است توان ماندن تا نماز صبح را نداشته باشم. کتاب دعا را باز می کنم و می خوانم تا شاید از خستگی خوابم ببرد. یک ساعت می گذرد و باز بی خوابم. امشب انگار باید تا صبح بیدار باشم. می دانم اگر اینطور باشد؛ فردا صبح از شدت خستگی و خواب هیچی نخواهم فهمید.

اشکان صدایم می زند. یه سختی بیدار می شوم و ساعت را نگاه می کنم. فقط ۲ ساعت. خدا بداد امروزم برسد.

نمی شود گفت شب های مسجد تکراری است. هر شب اینجا برای خودش حال و هوایی دارد و هر بار هم حسی داری تو. هر شب برایت تازگی هایی است که تو را خسته نمی کند. نشستن و دیدن کعبه. نماز خواندن در میان این حجم مشکی پوش پر از ستاره و میان این سفیدی مطلق و روبروی یک مکعب چادر مشکی پوش، لذتی دارد که باید از نزدیک چشیدش. طعم هر باره کلام های اینجا با بار قبل متفاوت است و از همه اینها بالاتر، چرخیدن بدور این مکعب است. وقتی سرت پایین است و زیر لب دعا می خوانی برای دیگرانی که نیستند و برای آنها که هستند و دورند و برای خودت که آرزو داری اینجا باشی و بدانی که واقعیت چیست و سراسر لذت شوی. آرامشی در این قدم های آرام است که تو را مشتاق تر به ادامه می کند. مشتاق به جلو رفتن. جلو رفتنی که در اصل داری میچرخی.

جای همیشگی نشسته ام و مثل همیشه نماز می خوانم. نزدیک اذان است که پیرمردی به کنارمان می آید و شروع به نماز خواندن می کند. خسته ام از بی خوابی و می نشینم و کمی با اشکان حرف می زنم. دقایقی نگذشته که پیرمرد تذکراتی می دهد. حرف هایش درست است اما نمی داند خسته ام و از چند ساعت پیش اینجا بوده ام. این روزها از این نصیحت ها زیاد شنیده ام.

شلوغ می شود اطرافمان. بلند می شویم تا به پشت چهارپنجره برویم. نیم نگاهی از دور می اندازیم و می بینیم جایی نمانده. خب انگار اینبار باید نماز جماعت مستحبی بخوانیم و نماز صبحمان قبول نیست. توی صف جلویی روحانی نشسته. میروم کنارش و ازش سوال می کنم که جریان این امام جماعت چیست؟ الان کجا می ایستد؟

میگوید صبح ها و غروب نزدیک مقام ابراهیم و ظهرها پشت چهارپنجره. الان شما صف دوم به بعد باشی نمازتان مشکلی ندارد.

تازه می فهمم که جریان چی بوده و ما چقدر اصرار داشتیم همیشه پشت چهارپنجره باشیم. حالا میفهمم که فقط ظهر باید آنجا باشیم و صبح و غروب در صف های بعد بودن اشکالی ندارد.

نماز صبح که تمام می شود؛ سریع تر از همیشه به هتل بر می گردیم تا از برنامه امروز جا نمانیم. به شدت خسته ام و خوابم می آید. فرصت استراحت نیست و باید حرکت کرد.

شاید اگر عرفات نبود؛ هرگز نمی رفتم.

می خواهم بدانم عرفات…این بیابان خشک که می گویند سراسر امید است چگونه است و چه حسی دارد.

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن مکه… عرفات… ۲۶ می باشد و مطلب قبل از آن پرواز می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!