hossein.bushehr.ws

مکه… کوه صفا… ۲۲

مرامنامه خواندن!


خسته ام.

خسته تر از همه روزهایی که آمده ام. حتی خسته تر از روزهای عادی زندگی ام.

انگار اشتباهات بی شمارم تمامی ندارد و هر بار باید کاری کنم که خستگی روحی هم به خستگی جسمی ام اضافه شود. اشتباه در پی اشتباه. سرزنش پی سرزنش.

حرف های اشکان هم تاثیری ندارد. هر چند دلائلش منطقی است و وظیفه ای بر گردن من نمانده که انجام دهم؛ اما یک نه از من می توانست جلوی این اتفاق را بگیرد. فقط یک نه ساده. چه اتفاقی می افتاد اگر اینبار مراعات های همیشگی را کنار می گذاشتم و یک نه می گفتم.

سید هم همراهمان آمده در اتاق. همین حضورش و ماندنش در اتاق برای مدتی طولانی باز باعث می شود که خودم را سرزنش کنم. برای اینکه می دانم دوست داشت کنار ما بماند. حتی نگاهش هم گلایه ای را در پی دارد. خدایا منو ببخش.

مدت زمان تقریبا طولانی در اتاق با هم حرف می زنیم که صدای معاون کاروان از راهرو می آید و اعلام شروع جلسه می کند. با بچه ها به محوطه جلوی آسانسورها می رویم. انگار اینجا هم سالن در اختیار ما قرار نمی دهند و باید تا آخر هفته جلسات را در اینجا تشکیل دهیم. جالب اینجاست که محل جلسه دقیقا جلوی آسانسورها است و هر کسی که از آن بیرون می آید از بچه های کاروان خودمان است که مجبور میشود در جلسه بنشیند.

تبریک می گویند و نصیحت و نصیحت و نصیحت و در آخر هم برنامه های مکه را اعلام می کنند. بهترین برنامه همان دیدن عرفات و کوه نور است. عرفات… یک بیابان خشک و خالی که بیرون رفتن از آنجا امید لبخند خدا را برای تو دارد که می گوید بخشیدمت بنده من. آزاد باش و رها. مثل یک بنده خوب.

اشکان لیست برنامه ها را از مدیر کاروان می گیرد تا آنها را در چند نسخه با خطی خوش بنویسد و در تابلو اعلانات بزند. خیلی خسته ام و به شدت هم خوابم می آید. به اشکان می گویم که نزدیک اذان بیدارم کند. هنوز نیم ساعت هم نگذشته که رفت و آمدها شروع می شود. از سر و صدا بیدار می شوم اما خودم را به خواب زده ام تا شاید مراعات کنند. اما انگار خبری نیست. هر چقدر که اشکان بی سر و صدا می آید؛ بقیه که اصلا هم با من و اشکان کاری ندارند؛ با کلی سر و صدای اضافی می آیند و می روند. انگار استراحت به من نیامده. بلند می شوم و چرخی در اتاق و راهروها میزنم. هیچ کار خاصی تا نماز نیست که انجام بدهم. چای برای خودم و اشکان درست می کنم. تلویزیون نگاه می کنم. فایده ندارد. گاهی اوقات که مثل حالا کلافه می شوم؛ قدرت انجام هیچ کاری را ندارم. هیچ کار خاصی هم این کلافگی را از بین نمی برد. بدجوری عصبی شده ام. می خواهم اعتراض کنم اما اینبار فکر همه جوانب کار را می کنم. مصلحت نیست که چیزی بگویم. می ترسم با گفتن هر حرفی پشیمانی بدتری برایم به ارمغان بیاید. بی خیال موضوع می شوم و حتی به خودم قول می دهم که دیگر درباره کارهایشان هم ننویسم تا فراموشم شود هیچ وقت بیاد نیاورم.

نزدیک غروب با اشکان راهی مسجد می شویم. اصلا انگار این راه و حتی این مسجد همان مسجدی نیست که صبح و ظهر از دیدنش مست شده ام. قضیه سید و این کلافگی عصر بدجوری به هم ریخته ام کرده. به پشت چهار پنجره می رویم و گوشه ای می نشینیم تا نماز شروع شود. به کعبه نگاه می کنم که هنوز هم به خودش جذبم می کند. هنوز هم همان سوال های عجیب غریب که جوابی برایشان ندارم به ذهنم می آید. هنوز هم نمی فهمم این حس گنگ و نامفهوم لذت بخش در نگاه به کعبه چیست.

نماز که تمام می شود؛ اشکان می گوید برویم روی کوه صفا قرآن بخوانیم. مخالفت ضمنی می کنم و اشکان که مخالفتم را می بیند می گوید من می روم؛ اگر می مانی همین جا باش تا با هم برگردیم.

دوست ندارم رفیق نیمه راه باشم. قرآنی را بر می دارم و به سمت صفا می رویم.

صفا و مروه شلوغ است و پر از سر و صدا. می روند و می آیند. جمعیتی هم روی صفا نشسته اند و بعضی قرآن می خوانند و بعضی هم جمعیت را نگاه می کند. به زحمت جایی پیدا می کنیم و هر دو مشغول قرآن خواندن می شویم.

نمی دانم باید از کجا شروع کنم. این کلافگی حتی باعث شده قرآن را بی هدف ورق بزنم و فقط به صفحاتش نگاه کنم. بی اختیار شروع می کنم به خواندن سوره ای که حتی نمی دانم چه بود و تنها یادم می آید که از جزء سی بود.

۱۰ دقیقه ای گذشته است تا حس کنم لذتی عجیب تر نصیبم شده است. هر چه بیشتر می خوانم؛ مشتاق تر به ادامه می شوم. نمی دانم چرا اینطوری شد. می خواهم قرآن را ببندم و بروم؛ اما نمی توانم. انگار زبانم در اختیار خودم نیست و بی اختیار برای خودش می چرخد. نه در جای راحتی نشسته ام که بگویم در رفاه و آسایشم و نه لذتی از صبح مانده که بگویم از آن است. پس قضیه این چیست؟

اشکان می گوید برویم. با دست اشاره می کنم که کمی صبر کند. حالا من ماندگار اینجا شده ام و همینطور دارم می خوانم و حسی به من می گوید تا اخرین سوره را بخوان. نخواهم هم نمی شود. دارم آخرین سوره ها را می خوانم که مامور سعودی می آید و همه را وادار به ترک کوه می کند. می گوید وقت نماز عشا است. نگاهی به ساعت می کنم. نزدیک به یک ساعت اینجا مانده ام و قرآن می خوانده ام. از کوه پایین می آییم و آرام آرام به سمت چهار پنجره می رویم.

نماز جماعت را همراهشان می خوانیم و به سمت هتل حرکت می کنیم. انگار یک سوال دیگر هم به سوال هایم اضافه شده.

این لذت از قرآن بود یا کوه صفا؟

شام را که می خوریم به اتاق می رویم. ساعت ۹:۳۰ است. هر شب در مسجد، روبروی ناودان طلا دعای توسل گذاشته اند؛ اما اصلا نایی برای رفتن ندارم. ساعت رو برای ۲ شب تنظیم می کنم و هنوز چند دقیقه هم نگذشته است که با سر و صدایی بیدار می شوم. هم اتاقی امان است که برگشته. کمی عصبی شده ام. می خواهم چیزی بگویم که یاد قول و قرارم می افتم. ساعت رو نگاه می کنم.  ساعت ۱۲ شب است!! باورم نمی شود که همین چند دقیقه، ۲ ساعت شده باشد. چقدر خسته بوده ام که اصلا نفهمیده ام کی خوابم برده. آنقدر گیج هستم که دوباره خوابم می برد. بی آنکه حتی بتوانم اعتراضی بکنم.

ساعت آرام آرام زنگ می زند.

اشکان زودتر از من بیدار شده است. آرام و بی سر و صدا لباس می پوشیم تا به مسجد برویم. هنوز گیج خوابم. دلم می خواهد تا هر وقت که بتوانم بخوابم. اما می دانم همین تنبلی، فردا باعث پشیمانی ام می شود.

وارد مسیر می شویم. مغازه ها تعطیل هستند و خبری از شلوغی ساعت های گذشته نیست. تک و توک ماشین هایی توی این خیابان رد می شوند. آدم هایی هم هستند که مثل ما به مسجد می روند و بعضی ها هم بر می گردند و بعضی ها هم که معلوم نیست چکاره اند.

سکوت لذت بخشی است. هر چند به پای آن سحرهای دیوانه کننده مدینه و آن خنکی و نورهایی در فضا و آن عطر مست کننده مسجد نمی رسد. حسرتی وحشتناک و بغضی سنگین برایم به ارمغان می آید. یاد آن شب حضور اول و آن بهت زدگی و آن گنبد سبز…یاد آن سحر اول…

همه آنها رفتند و هیچ چیزی جز حسرت برایم نماند.

آرام آرام وارد مسجد می شویم. از پله های کوچک پایین می رویم و وارد صحن می شویم.

از همان ورودی ملک فهد وارد می شویم و مثل صبح سرم پایین است. می خواهم با دیدن دوباره کعبه سجده کنم.

پله های آخر را طی می کنم و…

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن سلامت می کنم می باشد و مطلب قبل از آن جشن غدیر می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!