hossein.bushehr.ws

مکه… مسجد تنعیم… ۲۷

ببخش که نبودم.

نبودنم از همه روزها بیشتر شد و شاید باز هم بیشتر شود.

چه می دانستم بی پروایی و ندانسته های من تمامی ندارد و هر بار باید کاری کنم که بعد از آن پشیمان بمانم. چه می دانستم خنده های من به عرفات است.

ببخش که از دیروز برایت کامل ننوشتم و امروز هم به نیمه آمده ام در کنارت که شاید اندک مطلبی برایت ثبت کنم. شاید تو تنها محرم دنیایی من باشی که همه حرف ها را بر رویت می نویسم و هیچ صدایت هم بیرون نمی آید.

می دانستی از روزی که آمده ام اینجا حتی زیارت روزانه ام هم فراموش کرده ام؟

می دانستی اینجا کارم شده فقط هتل، مسجد، هتل، مسجد …؟

بد شده ام. بد.

دیروز هم مثل همه روزها جلسه بود. جلسه ای که دو خبر و یک گلایه داشت.

گلایه اش جالب بوده رفیق. انگار شب قبل که من راحت برای خودم در مسجد سیر می کرده ام؛ یکی صدای این آژیر را در آورده. البته روزهای پیش هم کارش همین بوده و دیشب نامردی اش را به اوج رسانده تا آنجا که پای پلیس هم به میان آمده و…

کاش می دانست که شوخی هایش چه پیامدهایی داشته که چهره مدیر کاروان سراسر ترس و نگرانی بود در جلسه دیروز. کاش می دانست شوخی هم حدی دارد.

خبر بدشان این بود که ما شما را به غار حرا نمی بریم. مسئولیت اتفاقات احتمالی را نمی توانیم بپذیریم و شما خودتان پول ناچیزی بپردازید و بروید و بیایید.

خب انگار قسمت ما این است که غار حرا نرویم. نمی دانم چرا این حس لعنتی خراب شدن تمام لذت ها دوباره به سراغم آمد. نمی دانم چرا دوباره تصمیم گرفتم که نروم. باید ببینم چه می شود و فردا می شود رفت یا نه.

خبر دیگرشان عمره مجدد بود. گفتند ما شما را تا مسجد تنعیم می بریم و محرم می کنیم و به هتل می آوریم و اعمال با خودتان. تاکیید ما این است که بهتر است انجام ندهید اما مانع نمی شویم.

خب بازم جای شکرش باقی بود که این یکی را مانع نمی شوند.

دیشب هم مسجد بودم رفیق. مثل همه شب های پیش و باز تا صبح نماز و طواف. ببخش که برایت کامل ننوشتم اما نمی دانم چرا حس می کنم نوشتن بیش از اندازه اش از لذت بی نهایتش کم می کند. دیگر حتی توان نوشتن لذت طواف در آن شب های ملکوتی را ندارم.

کاش تو زنده بودی و کنار من این حس را می چشیدی.

اگر بدانی چرخیدن دور یک مکعب و چنگ زدن به پرده ای که کلمه های الله مخفی آن بر اثر سایش دست مردم نمایان شده و زیر لب زمزمه کردن چه لذتی دارد. اگر بدانی خیره شدن در آن آسمان پر ستاره در کنار این مشکی پوش چه لذتی دارد.

نماز ظهر امروز تنها بودم و بعد از نماز نمی دانم چرا خواستم زیر آن آفتاب نماز بخوانم. شاید می خواستم مقاومت خودم را در برابر سختی ها بچشم.

سخت بود. انعکاس نور را می گویم. وگرنه آفتاب امروز مهربانتر می تابید و مشکلی برایم نبود.

ظهر هم که نگذاشتند بخوابیم. باز هم همان مجهول الهویت آژیر را فعال کرد. چند دقیقه ای دائم آژیر روشن بود تا خاموشش کردند و مدیر هتل پیغام سفید بودن وضعیت را اعلام کرد و خواست که کسی سیگار در اتاق روشن نکند!

بگذریم از همه اینها که حالا وقت رفتن به عمره مجدد است و باید آماده شوم!

حوله های احرام را بستیم و باز قصد عاشقی کردیم. برای رفتن و برگشتن عجله دارم. میخواهم زودتر برگردم تا بروم اعمال را دوباره انجام بدهم. نمی دانم چرا، اما حس می کنم که می شود لذت وصف ناشدنی دیگری را بچشم تا کمی درد عرفات از درونم بیرون بریزد.

آفتاب هنوز غروب نکرده است و بیشتر بچه ها پایین منتظرند. سه هایس برایمان می گیرند و راهی مسجد تنعیم می شویم. مسجدی که خارج از محدوده حرم است و خیلی ها برای احرام مجدد به آنجا می روند. ماشین از خیابان های شهر عبور می کند و مسافت تقریبا طولانی را طی می کند تا برسد. مسجد ساکت و آرام و تمیزی است. اما هیچ کدام از این مسجدهایی که دیده ام به اندازه مسجد شجره به یاد ماندنی و تاثیرگذار نیست. یاد آن شب بخیر. چه شبی بود…

نماز تحیت مسجد را می خوانیم و در فضای بیرونی مسجد می نشینیم تا محرم شویم و نماز بخوانیم.

نزدیک غروب که همه جمع شده اند باز به امید لبیکی دیگر زیر لب لبیک می گوییم. لبیک می گویم اما آهسته. بیشتر دوست دارم صدای جمع را بشنوم. از همان موقعی که در راه مدینه بودیم و آن نوار هر از گاهی لبیک می گفت و تمام بدنم مور مور می شد؛ بیشتر دوست دارم بشنوم تا بگویم. احساس می کنم جواب لبیک دیگران را می شنوم و شنیدنش بیشتر از گفتن لبیک خودم لذت دارد.

چند عرب رد می شوند و دستمال به جلوی بینی اشان می گیرند و اشاره می کنند که کثیف هستیم و در جای کثیف تری نشسته ایم. نمی دانم کجای این فضا کثیف است؟ اینها که خودشان سردمدار تمیزی و نظافت در ابنیه هستند. حالا کجای کار ایراد دارد نمی دانم. حتما سرماخورده اند!

بغل دستی ام با جدیت این را می گوید و تحسینش می کنم که حتی وقتی می داند دلیلش چیست؛ خوش بین است و افکار منفی به خود راه نمی دهد.

ایرانی های دیگری هم هستند که امده اند برای احرام مجدد و صف نماز ما را که میبینند؛ با ما همراه می شوند. نماز را می خوانیم و با همان ماشین ها بر می گردیم هتل.

باز احرام و رعایت تمام آنچه که بر تو حرام شده است! سخت است. سخت.

برنامه خاصی برای رفتن به مسجد نداریم. با اشکان مشورت می کنم. هم می خواهم اعمال را زمانی انجام بدهیم که خلوت باشد و نظافت چی ها مانع اعمال نشوند و هم می خواهم به نماز و طواف شبانه ام برسم. در حال گفتگو هستیم که یکی از بچه ها می آید و می گوید که ۱۰ تا ۱۵ نفر تصمیم گرفته اند که ساعت ۱۰ شب بروند. زمان مناسبی است. هم با بچه ها هستیم و گروهی اعمال را انجام می دهیم و هم می توانیم زود برگردیم و به اعمال شبانه برسیم.

تا ساعت ۱۰، ۲ ساعتی مانده و بهترین کار بعد از آن بی خوابی ناخواسته ظهر، استراحت است.

تنها تفاوت حالا با ان شب همین بودن بچه ها در کنارم است. حداقل احساس آن ترس درون قبر بودن را ندارم. هر چند چراغ را که خاموش می کنند باز آن ترس به سراغم می آید.

وقتی تنها نور موجود اتاق همان روزنه باریک زیر درب باشد و چشمت به پوشش سفید و همان روزنه بیافتد و فکر گذاشتن آخرین لحد و از بین رفتن نور به سرت بزند…

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن شش ماه می باشد و مطلب قبل از آن نامه می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!