hossein.bushehr.ws

مکه… عرفات… ۲۶

اتوبوس حرکت می کند و خواب به سراغم می آید. به زحمت چشمانم را باز نگه می دارم. می دانستم بی خوابی شب پیش چنین بلایی را بر سرم می آورد. اما چه کنم که دست خودم نبود.

همه بچه ها هستند. خیلی ها راحت تا صبح خوابیده اند و همین چند دقیقه پیش بیدار شده اند و حتی صبحانه اشان را هم از رستوران گرفته اند و در اتوبوس دارند میخورند. یکی هم از همین حالا گرفته و خوابیده. هر کسی به کاری مشغول است و من هم برای نخوابیدن دارم مبارزه می کنم!

تنهام. اشکان و امین و حسین در اتوبوس دیگرند و هر دو سید (هم اتاقی قدیمی و جدید) در اتوبوس هستند اما من به دور از هر دو نشسته ام. می خواهم تنها باشم؛ تا عرفات و بعد عرفات.

اتوبوس خیابان ها را رد می کند و به خارج از شهر می رود. گوشه ای می ایستد و همه به خیال پنچر شدن پیاده می شوند. اتوبوس های دیگر هم می ایستند. خبری از پنچری نیست. میان یک بیابان ایستاده ایم و روحانی دعوت به جمع شدن می کند. نکند اینجا عرفات باشد؟ بیابان است دیگر. حتما خودش است.

اطراف را نگاه می کنم که صدای روحانی می آید که می گوید ما به سمت جنوب مکه حرکت کرده ایم و در مسیر رسیدن به عرفات و مشعر از کنار کوه ثور می گذریم. کوهی که در سمت راست من است همان است و غار ثور درون آن است و پیامبر اسلام (ص) هنگام خروج مخفیانه از مکه، با ابوبکر در این غار مخفی شده اند.

همه بر می گردند و نگاه تیزشان را به جستجوی غار، بر روی کوه معطوف می کنند و اما چیزی نمی یابند. روحانی دارد جریان ملحق شدن ابوبکر را می گوید که به طور اتفاقی در مسیر به پیامبر ملحق شده است و پیامبر از ترس آشکار شدن هجرتشان، ناچار به همراه کردن ابوبکر در سفرشان می شوند.

نمی دانم حقیقت چیست. حقیقت سالیان سال پیش بوده است و حتی این نظریه هم برای من سوال برانگیز است. در ذهنم سوالات متعددی است که جوابی برای آن ندارم و از جمله دانستن آنچه که مردم عادی نمی دانستند و پیامبر می دانست و حالا ابوبکر در میانه راه و بی خبری پیامبر از بودن ابوبکر و…. نمی دانم.

سوار اتوبوس ها می شویم و خیابان های تمیز و صاف اطراف مکه را طی می کنیم. هیچ چیزی جز خاک و سنگ و جاده و ماشین های درون آن نیست. حتما اینجا عرفات است. حتما. مگر نمی گفتند بی آب و علف است. پس حتما از همین جا شروع می شود.

زمان تقریبا طولانی می گذرد و تصوراتم همه رنگ باطل می گیرند و من هنوز عرفات را ندیده ام. حتما جایی دیگر داریم می رویم و عرفات دورتر از اینجاست. بیابان امید بندگان دیدن دارد. بیابانی که نا امیدی در آن بزرگترین گناه است.

غرق افکار خودم هستم که اتوبوس می ایستد و فرمان پیاده شدن را صادر می کنند. اینجا هم مثل همه جای دیگر. خشک و بیابانی است اما ساختمان های متعدد و درختانی تقریبا متعدد دارد. تقریبا تمیز است و به تفرجگاه های بیرون شهر های ایران خودمان می خورد. همه چیز هست. حتی شتر گل زده برای سوار شدن و عکس گرفتن. اصلا کوه سنگی هم هست. مثل همدان خودمان. فقط اینجا یک نماد سفید رنگ هم برایش زده اند. جالب تر از همه بودن دست فروشان است که اینجا هم نشسته اند.

همه چیز تفریحی است و من هم مثل خیلی های دیگه فقط دارم هر از گاهی عکس می گیرم و می خندم و از گرمی هوا و شدت آفتاب می نالم.

انگار دهانم را گِل می گیرند وقتی روحانی می گوید اینجا جبل الرحمه و حضرت آدم و حوا اینجا همدیگر را یافتند.

دلم نمی خواهد دیگر حرف بزند. اصلا دلم نمی خواهد که بگوید اینجا همان عرفات است.

زهر می شود درونم وقتی ادامه می دهد که اینجا همان صحرای عرفات است که …

اینجا؟

این محل تفریحی و مسخره به ظاهر همان عرفاتی است که رحمت برش نازل می شود؟ اینجا همان جایی است که در روز عرفه اما زمان در آن حضور دارد؟

ساکت شده ام خیره در اطرافم و کارهای خودم مانده ام. مثلا قرار بود من عرفات را درک کنم! حالا که اینجام چه دارم برای فهمیدن؟ میان اینهمه رنگ های دنیایی مردم؟ حالا باید چکار کنم؟ دعا بخوانم یا طلب بخشش کنم؟ آخر اینجا کجاست که من آمده ام؟

بچه ها حرکت کنند. کسی جا نماند.

ندای حرکت می دهند و من مثل جنازه های متحرک و مثل یک بچه ۵ ساله حرف گوش کن سر جای خودم در اتوبوس می نشینم!

عرفات من شد دیدن مشتی درخت و خندیدن به شتر گل زده و کیف کردن از یک منطقه به ظاهر فکر ناقص خودم، توریستی!

من قرار بود اینجا در فریاد هل من ناصر ینصرنی اش بگویم لبیک!

پس کو لبیکم؟

کجا بود نیمه رها شدن حج؟

عرفات همین بود؟

هنوز افکارم تمام نشده است که باز می گویند پیاده شوید.

مسجد مشعر!

جایی که غروب امام زمان در آن است و نماز خواهد خواند!

روحانی اعمال حج تمتع را به ترتیب توضیح می دهد و من ساکت در گوشه ای ایستاده ام. بعضی ها دارند کفن می خرند و بعضی هم اصلا از اتوبوس پیاده نشده اند.

می گوید همین مسیر چند دقیقه ای را که الان آمدیم؛ در حج تمتع با اتوبوس تا یک ساعت و پیاده تا نیم ساعت طول می کشد. بعد از اینجا استراحت گاه مشعر است که سراسر چادر سفید است و هر کشور برای خودش بخشی دارد. رمی جمرات هم بعد از مشعر است که بدلیل تعمیرات نمی رویم و…

توضیحات چه فایده ای دارد وقتی هیچ کدامش را درک نمی کنی و نمی فهمی که هر کدامش یعنی چه؟ وقتی نفهمیده ای عرفات چه بوده؛ می خواهی مشعر و رمی جمرات را بفهمی؟

میرویم و از کنار دشت وسیعی از چادرهای سفید عبور می کنیم و بی تفاوت تر از همیشه نگاه می کنم و به فکرهای خودم فرو می روم.

اتوبوس برای خودش مسیر طولانی را طی می کند و می رود. کم کم وارد شهر می شود و در محلی می ایستد و باز فرمان پیاده شد را صادر می کنند. خسته شدیم از بس پیاده شدیم و سوار شدیم. صد رحمت به مدینه که حداقل نمازی می خواندیم و هر جایی اعمالی برای خودش داشت. اینجا چه؟ کارمان شده پیاده و سواره شدن به اتوبوس.

در سایه کم دیوارهای اطراف می ایستیم و باز گوش می دهیم.

این کوه پشت سر شما کوه نور است!

چند نفر دیگر هم مثل من، انگار اتفاق مهمی پشت سرشان افتاده برمیگردند.

غار حرا در بالای این کوه است و…

امیدهایم برای دیدن غار بر می گردد و خوب به کوه نگاه می کنم. نوار سفید رنگی از آدمها در کوه است که خوب اگر نگاه کنی هم به بالا می رود و هم به پایین. آفتاب به شدت بر کوه می تابد و این مردم به عشقی که درونشان است دارند از کوه بالا می روند.

روحانی توضیح می دهد و خیلی ها حرف هایش را گوش نمی دهند. اکثرا دارند برنامه آمدن به غار را می چینند و من هم در سکوتم برنامه آمدن را تنظیم می کنم. باید نیمه شب بیایم که اذان در کنار غار باشم و طلوع آفتاب در پایین کوه.

ساعت ۹:۳۰ شده است که به هتل می رسیم. حالا می فهمم چرا برنامه را زود تمام کرده اند. کاروان دیگر بعد از ما با همین اتوبوس ها راهی می شود. می گویند اتوبوس نیست و باید با این وضعیت ساخت.

خستگی از همه وجودم می بارد. لذتی نداشته ام که بگویم خسته نیستم و سرحال هستم. تمام امیدم به عرفات بود که آن هم رفت…

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن مکه… مسجد تنعیم… ۲۷ می باشد و مطلب قبل از آن روزها می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!