hossein.bushehr.ws

مکه… دیوانگی… ۱۹

مرامنامه خواندن!


نگاه به سوی کعبه است و دست راست به نیت پیمان با خدا روبرویش…

الله اکبر

الله اکبر

کدام الله اکبر؟ نکند با همان غرورت هستی؟ کم بزرگ نیست. داری صدایش میزنی؟

الله اکبر!

خدای تو یا خدای دیگران؟ رویت می شود صدایش بزنی؟

الله کبر… الله اکبر

صدای همه است که رو به سوی حجرالاسود کرده اند و بر زبان می آورند تا طواف آغاز شود.

انگار بیهوده می گویم. خالی شده ام از آدمیت. سرم را باز پایین می اندازم و آرام با بچه ها حرکت می کنم. روحانی کاروان می گوید دعای طواف اول را می خوانیم. دعا را بلند و با صلابت می خواند و بچه ها نیز بلندتر جوابش را می دهند. شور و اشتیاق بچه ها در جواب دادن و طواف آنقدر زیاد است که دیگران نیز دعا را با ما زمزمه می کنند. از کنار مقام ابراهیم می گذریم و به حجر اسماعیل و ناودان طلایش می رسیم. حالا بهتر می بینم اما بهتر دیدن همانا و خجالت نیز باز همان. طاقت دیدن کعبه را ندارم. نه برای بار اول دیدنش. برای تمام آن الله هایی که به مرور زمان روی جامه سیاهش پیدا شده اند و در چشمم می آیند و به یاد لحظاتی پیش می اندازنم.

می خواند هنوز. روحانی کاروان را می گویم. می خواند و دیگران با شور جواب می دهند و من زیر لب زمزمه می کنم.

اسئلک باسمک الذی به لمحمد صلی الله علیه و آله ما تقدم من ذنبه و ما تاخر…

دلم می خواهد برگردم خانه. نمی خواهم بمانم. دلم وحشتناک گرفته و سنگین شده. نمی خواهم دیگران اشک هایم را ببینند. این عادت مسخره تحمل کردن و فرو خوردن سنگین ترین دردها و بغض ها هم اینجا دست از سرم بر نمی دارد. کلام بر زبانم نمی آید از درد درونم و از این اتفاقات حالا. آن بازی مسخره و این دیوانگی کم بود که حالا این جملات طواف هم داغم را تازه تر می کند.

دعای دور اول تمام شده و حالا در نزدیکی برترین نشانه از شان و مقام علی (ع) هستیم که روحانی دعاهای سلام به فاطمه و صلوات و دعای ظهور را بلند بلند می گوید و بچه ها نیز جوابش را بلندتر می دهند. شور و هیجانشان حسادت برانگیز است.

الله اکبر…

باز این آمد و خدایش را صدا زد.

الله اکبر…

برگرد با خدای بزرگ خودت زندگی کن.

پیمان می بندم. پیمان…

خجالت هم نمی کشد. خدای دیگری اختیار کرده و حالا آمده می گوید پیمان می بندم!

سکوت…و سکوت و باز دعا…

اللهم انی الیک فقیر، و انی خائف مستجیر…

چرا این دعاها اینطوری اند؟ چرا اینها زمانی که می خواندمشان عذابم نمی دادند؟ حالا همین جا و همین حالا باید عذابم بدهند؟

چرا راحتم نمی کنی؟ چرا نمی فهمی که دارم زیر این بار سنگین له می شوم؟ چرا نمی فهمی اینجا جایش نیست که عذابم بدهی. مگر نمی گفتی اینجا حرم امن من است؟ مگر نگفتی صد بار اگر توبه شکستی باز آی؟

الله اکبر…

الله اکبر… رویم نمی شود دیگر بگویم. طاقت ندارم.  خودت نجاتم بده!

می چرخم و می چرخم و می چرخم.

ولایت و توحید و حضور قلب، همه و همه بر باد رفته و هیچ چیزی توی ذهنم نیست جز مطیع بودن به انجام عملی که دیگران انجام می دهند و من اطاعت می کنم. اصلا نمی دانم چه بر سرم آمده از دیشب تا حالا. بدجوری درمانده و مستاصل شده ام. هیچ وقت اینقدر احساس حقارت و کوچکی نکرده ام. انگار در بین این همه انسان یک ذره کوچک غبار هم نیستم. اصلا انگار وجود ندارم اینجا. حالا دلم بیشتر و بیشتر از قبل می خواهد از صف طواف بروم بیرون و یک راست به خانه برگردم و به تمام این دنیا و اعتقادات پشت کنم. حضور قلب و بودن بین توحید و ولایت را کدام است؟ آنقدر ناتوانم که نمی توانم افکارم را نظم دهم؛ آنوقت چگونه توحید و ولایت را حس کنم؟

می خواهم به بیچارگی خودم در اینجا، جایی که آمال و آرزوهای مشتاقانی است که کیلومترها آنطرف تر دلشان برای بودن جای من، پر می زند؛ گریه می کنم؛ اما باز این عادت لعنتی.

بیچاره شدن هم دارد. حقیر شدن. لعنت خود دادن. همه چیز دارد. تمام آنچه که می خواسته ای در یک شب و در چند لحظه پیش بر باد رفته و همه هم به همین آدمیت خرابت بر میگردد. تو مثلا اشرف مخلوقاتی و همه تو را سجده کردند و حالا تو خود در برابر دستور سجده به یک خانه آن هم از سوی خالق خودت، ایستادگی کرده ای. آنهم برای چه؟ برای یک بازی مسخره!

گریه کردن دارد وقتی بدانی هیچ حس و حال حضوری در اینجا نداری و تنها حسی که داری این است که رفیقت با تو قهر کرده است و تو در می زنی و جواب نمی دهد و در می زنی و باز جوابی نمی دهد.

گریه کردن دارد وقتی بدانی جایی باشی که می گویند روبروی عرش آن خانه ای است مثل همین و فرشته ها آن را طواف می کنند و هر فرشته تنها یک بار فرصت طواف این خانه زمینی را دارد و تا قیامت دیگر فرصتی ندارد؛ آنگاه تو آمده ای…اینجا… همین جایی که آنقدر قداست دارد که پناهنده در آن را کسی حق آزار ندارد؛ همین جایی که حتی نمی توانی حیوانات را آزار دهی… آنگاه تو… تو یک خاک بی ارزش در برابر خالق خودت ایستادگی کرده ای و …

گریه کردن دارد تمام این بیچارگی و مستاصل شدن و ندانستن حس حضور اینجا و نبودن رفیقت، اما تو بغض سنگین و دردناکت در گلویت مانده و نمیتوانی بیرون بریزی اش تا شاید آرام شوی.

دور آخر طواف است و …

اللهم ان عندی افواجا من ذنوب، و افواجا من خطایا، و عندک افواج من رحمه…

بازی با این دعا تمام می شود و این بغض سنگین و تلخ می شکند. نتوانستم نگهش دارم. نتوانستم. بدترم می کند این دعا. انگار همه چیز دست به دست هم داده اند تا دائم بگویند که تو چه کرده ای با خودت و رفیقت. همه چیز دارد به یک نقطه ختم می شود که روی آن نوشته اند:

غرور!!

می گویند آرام آرام از صف خارج شوید تا نماز طواف را بخوانیم.

از صف طواف کنندگان بیرون می آییم و پشت مقام ابراهیم می رویم. بین آن جمعیتی که هر کدامشان فقط یک قصد دارند؛ جایی پیدا می کنم بین آن همه جمعیت و می نشینم. آفتاب دارد یکه تازی خودش را نشان می دهد و صحن را فتح می کند.گرمایش را حس می کنم که انگار می خواهد مانعی شود برای همه تا دور شوند از کعبه و خودش زائر تنهای این خانه باشد.

نشسته ام و می خواهم حالا کمی خودم و افکارم را جمع و جور کنم. نمی خواهم با این حال نماز بخوانم. آرام نشده ام حتی با شکستن این بغض. حالا بدتر هم شده ام. چه کسی اینجا جز تو می داند حال روز مرا. چه کسی؟ اینجا همه به فکر خود هستند و کسی جز تو به فکر من نیست. جوابم ده.

آرام با خودم زمزمه می کنم که نگاهم به کعبه می افتد و آن ابهتی که تا حالا ندیدمش. حالا بسیار نزدیک تر از آنچه هستم که در طی این سالها در برابرش نماز خوانده ام. آنقدر نزدیک که فقط چند قدم فاصله است تا لمس آن و حس کردنش در زیر دست هایی که تشنه هستند. تشنه عهد و پیمان با خدا. تشنه حس کردن جای دست های ابراهیم و اسماعیل و هزاران خلق خدا. تشنه قدمگاه علی و تشنه حس کردن حضور پیامبر رحمت و مهربانی خودشان و از همه مهمتر… تشنه حس کردن داشتن حضور رفیق بی همتایشان در اینجا. کعبه در دلم لرزه ای می اندازد با ترس که دیگر نمی توانم نگاهش کنم. انگار قهر است با من و دوست ندارد در کنارش باشم. نمی دانم چرا…

حالم بدتر می شود از این تفکرات خودم و این حس نگاه به کعبه. نمی دانم کی به آرامشی می رسم که بتوانم راحت باشم اینجا و بدانم… نه… درک کنم که اینجا هستم. اینجا… روبروی کعبه. در جایی روبروی عرش خدا.

بلند می شوم و می گویم نماز طواف می خواهم بخوانم رفیق. به امر تو. به فرمان تو. به دستور تو. به هر چه که تو بگویی که من بنده توام و فرمانبردار هر چه که تو بگویی و اقرار می کنم به یگانگی تو و به خطای خودم که من خلقی ام از بین تمام خلایق تو که اشتباه کار من است و نافرمانی نیز هم.

اما تو.

ای رفیق خوب من.

تو…

نمی توانم ادامه دهم و باز این بغض لعنتی می شکند.

الله و اکبر را می گویم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ… ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است…

بعدش چه بود؟

سکوتی کوتاه بین خواندنم می افتد. یادم رفته!

نه یادم آمد.

اَلرَّحْمَنِ الرَّحِیم

بخشنده و بخشایشگر است..

قفسه سینه ام سنگین می شود و قلبم درد می گیرد. زبانم هم سنگین می شود. قدرت تکان خوردن و حرف زدن ندارم. به زحمت می گویم:

مَالِکِ یَوْمِ الدِّینِ…

نه. فکر کنم دارم سکته می کنم. انگار یک نفر قلبم را در مشتش گرفته و دارد به شدت فشار می دهد. احساس می کنم به سمت زمین دارم کشیده می شوم.

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِین ….

می خوانم و به رکوع می روم و بعد زانوهایم به زمین قفل می شود و بعد پیشانی و دستهایم.

به زحمت می نشینم و دوباره سجده می کنم.

سبحان ربی الاعلی و بحمده

خدایا پاک و منزهی تو و من تو را ستایش می کنم.

می نشینم. راه نفس کشیدنم باز شده است و سبک شده ام. از آن درد خبری نیست و آرام بلند می شوم و می ایستم…

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن خواهش می باشد و مطلب قبل از آن گلایه می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!