hossein.bushehr.ws

مکه… اولین شب… ۲۳

مرامنامه خواندن!


چیزی را که دارم می بینم به هیچ وجه نمی توانم باور کنم. از خودم می پرسم که خوابی یا بیدار؟ نکند خواب باشی و داری این صحنه را می بینی؟

همان جایی که هستم ایستاده ام و خیره به روبرویم شده ام و فقط الله اکبر های پیاپی است که از زبانم خارج می شود.

یک صفحه سفید که انسان های سفید را در خود گم کرده است و یک آسمان مشکی با ستاره های بی نهایت و یک فضای آرام و ساکت و در اوج همه زیبایی های این تکه زمین رویایی، یک مکعب مشکی ساده که بی صدا و آرام در این میان جای خوش کرده است و چنان تو را جذب خودش می کند که انگار میخواهد تو را سخت در آغوش بگیرد و رهایت نکند و هر چه از راز و رمز درونی اش دارد با تو بگوید.

دلم مالامال از لذتی شده است که تمام دردها و ناراحتی های این یک روز را به فراموشی سپرده ام و خیره در این حجم مشکی پوش شده ام. به زحمت نگاهم را از کعبه بر می گردانم و سجده شکر حضوری به جا می آورم و باز خیره می مانم به آنچه که می گویند ساده است و بی آلایش اما نمی دانم این حس غریب لذت بخش را چرا در درونش گذاشته اند؟

گوشه ای می نشینم و اشکان برای طواف از من جدا می شود. نشسته ام و خبری از قرآن و نماز نیست. فقط نگاه می کنم تا شاید سیر بشوم و دلزده. اما مگر تمامی دارد این لذت؟

به خودم نهیب میزنم که قول و قرارهایت یادت نرود. باید نمازهای دیگران را بخوانی.

بسم الله می گویم و شروع می کنم. حالا سختی خواندن نماز در اینجا را می فهمم. آن هم حالا. در این شب ساکت و آرام که بعضی خواب و بعضی بیدار. بیدارهایی اینجا، در نزدیکی تو و بیدارهایی در همه جا، در دورترین جایی که فکرش را بکنی. دورها ایستاده اند یا نشسته اند و آرام عبادتشان را می کنند؛ اما اینجا، در نزدیکی کعبه نماز خواندن سخت است. سخت است بخواهی نماز بخوانی و حواست را جمع کنی که تو در محضر خدایی، اما حواست به کعبه ای که همیشه در برابرش نماز می خواندی پرت نشود و شیطنتت حتی در بین نماز هم گل نکند که سرت را بلند کنی و نگاهی دیگر بکنی. حس غریبی است که بیانش سخت خواهد بود؛ چه برسد به نوشتنش. خدا بدادم برسد وقتی بخواهم بنویسمش.

نمازهایی را که همیشه ابتدا می خواندم؛ تمام می کنم و به قصد خواندن نماز در روبروی رکن ها آرام آرام به دور کعبه می چرخم. روبروی هر رکن می نشینم و اندکی نگاه و بعد نماز. صدای آنچنانی شنیده نمی شود و مسجد در سکوت آرام بخشی فرو رفته. اصلا انگار اینهمه آدم اینجا نیستند. هر از گاهی صدای جمعیتی بلند می شود اما انگار صدایشان زود در فضای باز گم می شود تا آرامش غیر طواف کننده ها به هم نریزد. همه در آرامش و سکوتی دلنشین، به عبادت خود مشغول هستند.

نماز های ارکان که تمام می شود به سر جای خودم بر می گردم و تا اشکان برگردد؛ به نیابت از هر آنکه به یادش می افتم؛ نماز می خوانم.

اشکان که بر می گرد نوبت من است که به طواف بروم. مشتاقم تا از نزدیک بچرخم و لذت صبح را دوباره بچشم. آرام آرام تا حجرالاسود می روم و الله اکبر…

سرم پایین است و هر چه دوست دارم بر زبان می آورم. هر چه دلم تنگ است می گویم. گاهی هم کعبه را نگاه می کنم. درون این دایره آرامشت بهم میریزد. لذت چرخیدن یک طرف و ناهماهنگی های مردم و سر و صداهایی که هر از گاهی شنیده می شود و از همه مهمتر، مراعات نکردن در حرکت کردن چه از سوی مردان و چه از سوی زنان، طرف دیگر. سکوت درونی ات را بعضی از این ناهماهنگی ها به هم میریزد.

به حجر اسماعیل و ناوادان طلا میرسم و حاجت هر کسی را که سفارش کرده و یادم می آید می گویم. نگاهی درون حجر می اندازم که شلوغ است و جای سوزن انداختن هم نیست. نمی ایستم به امید اینکه در دورهای بعدی یا طواف های بعد بتوانم نماز بخوانم و آنجا حاجات همه را بخواهم.

حجر اسماعیل را که رد می کنم؛ میرسم به آن سمتی که صبح ما را از گزند آفتاب حفظ می کرد و خنکای لذتب خشی را در پهنای سایه سارش به ما می داد. مردم به خانه چسبیده اند و حرف میزنند و دردل می کنند و بیشترشان هم با صورتی خیس جدا می شوند. هر کدام حاجتی و حرفی و دردلی دارند. هر کسی اینجا غمی دارد که امید رهایی اش را دارد و من نیز غمی دارم که می خواهم تا روز آخر تکرار کنم تا جواب بگیرم.

میرسم به رکن یمانی

اینجا برای ما شیعه ها بزرگترین گواهی حقانیت یک مرد را گذاشته اند که تاریخ نظیر آن را ندارد. اینجا یک مادر به امن ترین حریم الهی وارد می شود و با یک نوزاد پای به بیرون می گذارد تا همگان بدانند که خانه خدا، که نمادی برای عدم گمراهی و سرگردانی ما و یک قبله واحد است، برای او شکافته شد.

شلوغ است و چیزی به درستی نمی بینم. می گویند به زحمت شکاف را پر کرده اند و آثار مواد پر کننده پیداست. میخواهم نزدیک تر شوم که نمی شود و جمعیت به جلو حرکتم می دهد و چیزی نمی گذرد که باز الله اکبر… سلام حجرالاسود…

پنجمین باری است که دارم می گردم و از این حرکت تنهایی ام لذت می برم. چقدر لذت بخش است در این شب سیاه و آرام در حریمی که در پهنه آسمانش عرش الهی است؛ به دور کعبه بگردی و حرف بزنی. لذتی دارد لمس خانه خدا با دستانی لرزان. حس غریبی است.

نزدیک حجر اسماعیل که می شوم می ایستم تا شاید جایی پیدا کنم. شلوغ است و حتی در ۳۰ سانت جا هم دارند نماز می خوانند. بعضی ها در سجده آنقدر جمع می شوند که انگار بچه کوچکی هستند و وقتی می ایستند؛ باورت نمی شود که این همان جسم کوچک سجده کننده بوده.

وارد حجر می شوم و به انتظار خالی شدن جایی می ایستم.

یکی نمازش تمام می شود و من می ایستم. اینجا فقط یک امید داری و آن هم این است که تک تک کلمات و حرف هایی را که می گویی؛ به برکت حضور در این نقطه خاص قبول شود. فقط همین.

چند رکعت نماز می خوانم و از حجر بیرون می آیم. جمعیت کمتر شده است و شاید حالا بتوانم به رکن یمانی برسم. آرام آرام و نزدیک کعبه راه می روم و پشت سر جمعیتی که ایستاده است؛ می ایستم. طولی نمی کشد که رکن را می بینم. کاملا آن را پوشانده اند و فقط یک جای کوچک ۳۰ سانتی باز گذاشته اند. عربی کنار رکن ایستاده و دائم یمین یمین می گوید و هی می گوید لا و لا استغفرالله. هر کلمه ای که می گوید رو به کسی است و با تشر به او می گوید.

راست می گفتند. انگار این شکاف را با هر چه در دستشان بوده پر کرده اند. نقره و ملات و دانه های ریز سنگ و.. همه چیز درونش است. مشخص است که همه چیز در هم قاطی شده است تا بلکه آن فضا پر شود. تسبیح کربلایم که در دست چپم است را سریع روی رکن و پارچه های اطراف آن میکشم و ناگهان همان عرب دست چپ مرا می گیرد و فشار می دهد و با عصبانیت هر چه تمام تر می گوید:

لا…لا… یمن… فقط یمین….استغفرالله… فقط یمین.

حالا متوجه حرف هایش می شوم. می گوید فقط با دست راست لمس کنید. استغفرالله هایش هم برای لمس کردن با دست چپ و قضایای خاص خودشان است.

خنده ام می گیرد از این کارش. خب اگر قرار بود انسان با دست چپ به هیچ چیز مقدس و متبرکی دست نزند؛ خب خدا یک دست اضافه تر خلق می کرد. انگار اینجا هم باید حرکات جالب و قشنگی را از اینها کشف کنم.

دور هفتم را هم می گردم و به سمتی که اشکان نشسته می روم.

تا نماز صبح چیزی نمانده. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود. به سمت چهار پنجره می رویم تا پشت سر امام جماعت نماز صبح بخوانیم. جایی پیدا می کنیم و می نشینیم و هر کدام به کاری مشغول می شویم. باز هم نماز می خوانم. هر بار یاد کسی می افتم و سریع برایش نماز می خوانم تا شاید فراموش نکنم.

اذان صبح را می گویند و نیم ساعت بعد نماز صبح شروع می شود. صوت امام جماعت اینجا به زیبایی صوت امام جماعت مدینه نیست. سنش زیاد است و حتی گاهی آیه ها را فراموش می کند و بعضی وقتها هم ترتیب آیه ها را.

بعد از نماز به نزدیک صحن می آییم. جمعیت بیشتر از زمان های قبل است که دیده ایم. حتی بیشتر از غروب. به طبقه دوم می رویم تا جمعیت را بهتر ببینیم. انگار خیلی ها مثل ما فکر می کرده اند. نوار ویلچر رو طبقه دوم پر از آدمهایی است که ایستاده اند و جمعیت طواف کننده را نگاه می کند. هر از گاهی هم نور فلاش دوربینی فضای مسجد را پر می کند.

چقدر چرخیدن آدمها قشنگ است. همه به دور یک مرکز. همه یک هدف.

صبح قشنگی است و طواف این مردم و کعبه آن را قشنگ تر می کند.

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن بارون می باشد و مطلب قبل از آن گنجشک می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!