hossein.bushehr.ws

مکه… اولین دیدار… ۱۸

مرامنامه خواندن!


آرام آرام سرم را بالا می آورم و بچه های جلویی را می بینم که سجده کرده اند و صدای گریه اشان به گوش من نیز می رسد.

حالا چشمانم یک حجم سیاه را با کلی خلق مثل خودم می بیند که به دور همان حجم سیاه که شبیه به مکعب است راه می روند. یک سیاهی که آفتاب از پشت سرش چشمک هایی می زند و انگار می خواهد مانع از باز بودن چشمت و دیدن آن حجم عظیم شود. تمام اضطرابم مرده و هیچ حسی ندارم. خالی ام. خالی از هر گونه حس انسانیتی که تا همین چند دقیقه پیش داشته ام. انگار مغزم هنگ کرده که فقط دارم نگاه می کنم. اینجا یک فضای باز است با دیوارهایی اطراف آن و یک مکعب مشکی پوش. اصلا قرار است با دیدن این مکعب چه شود؟ سرم را کمی کج می کنم تا شاید با کج کردن نگاهم، بدانم این مکعب بزرگ قرار است چه بلایی سر من بیاورد و اصلا این مکعب به این سادگی چیست؟ نمی دانم باید چکار کنم؟ انگار فقط من ایستاده ام. یاد درخواست هایم و آن بازی مقاومت می افتم. اولین درخواست را می گویم. برای خودم نیست این درخواست و خیلی راحت می گویمش. حالا دومین درخواست را می گویم که این هم برای خودم نیست و در مدینه در ذهنم آمد و عهد کردم که بگویم.

چقدر ساده بود تا اینجا. پس آن همه سست شدن و خجالت و حرف های دیگران همه بیهوده و مسخره بود؟ برای چه آن حرف ها را می زدند؟ چرا برای من مشکلی پیش نیامد؟ چرا من زمین نخوردم؟ یعنی آنها حتی قدرت نداشتند که از سجده شکرشان هم جلوگیری کنند؟ مگر بین رفتن و نرفتن به سجده چقدر نیرو لازم است که آنها نداشتند و حالا من دارم؟

خوشحالم از اینکه در برابر تعدادی سنگ که آنها هم مثل خودم هستند؛ ایستادگی کرده ام و هنوز سجده نکرده ام.

خواسته سومم را می خواهم از ذهن بگذرانم که مربوط به خودم است.

حس زهرآلودی به سراغم می آید. احساس می کنم درونم دارد از تلخ ترین تلخی این دنیا به بیرون می ریزد و من تاب نگه داشتنش را ندارم. گوش هایم ناگهان سوت می کشد و از شدت این سوت، سرم ناگهان تکان شدیدی می خورد. کم کم سمت راست بدنم سست و بی حال می شود. قدرت ایستادن ندارم. زانوهایم بی اختیار کف مرمرین آنجا را بوسه می زند. همه چیز از کنترل آدمیتم خارج شده است و در برابر این سستی وحشتناک هیچ مقاومتی ندارم. ایستادنی که تا همین چند لحظه پیش یک ساده به تمام معنا برای مغزم تعریف می شد؛ حالا اثری از آن نیست و رو به نابودی گذاشته! ناتوانی ام به حدی می رسد که دستانم هم کف آنجا را می بوسد. سرم پایین می افتد. همه چیز تا اینجا به اجبار است انگار و اختیار من اینجا معنایی ندارد. قلبم سنگین تر از هر زمانی است که به یاد داشته ام. یاد دستور سجده آدم و نافرمانی شیطان می افتم. خجالت و شرمساری تا آنجایی در درونم مسلط می شود که دوست دارم از همان راه آمده برگردم و هرگز به اینجا نیایم. خجالت از آن همه التماس برای آمدن و درک کردن اینجا و شب پیش در مسجد شجره، تمام وجودم را فرا گرفته.

دیوانگی تا اوج آدمیتم رسوخ می کند. سرم پایین است و بی اختیار به این بازی مسخره و غرور حماقت بار خودم و این نافرمانی به او، گریه می کنم. به خودم نهیب میزنم که دیشب و همین چند لحظه پیش ذکر توبه ات را خواندی و حالا برای یک سجده شکر ساده در برابر سنگ هایی که او دستور داده سجده کنی؛ کرنش می کنی؟ حماقت و غرور آدمیتت تا کجا؟

می خواستی بازی قدرت کنی؟ پاها و دستها و بدنت، خودشان و بدون اختیار تو سجده کردند. هنوز هم می خواهی بازی غرور آمیزیت را ادامه دهی.

گریه امانم را بریده. پیشانی ام را به اختیار خودم به روی سنگ می گذارم و نه با کعبه و دل خودم؛ با خود او حرف میزنم از این همه تکبر آدمیتم و نافرمانی به او، حتی تا اینجا. در کنار خانه ای که گفته خانه من است و این تنها یک نشان است برای گمراه نشدن تو و امثال تو که امر کرده ام سجده کنی برای پرستش من که من به هیچ کار تو نیاز ندارم و تمام این دستورات من چیزی جز رازهای پنهانی نیست که باید انجام دهی تا هم از انسانیتت لذت ببری و هم پاداشت دهم در روز موعود و اینها فقط برای این است که به تو بگویم ای انسان! تو بهترین خلق من هستی من بیشتر از همه تو را دوست دارم که تو شبیه ترین خلق به من نیز هستی و می توانی به جایی برسی که با افتخار بگویی من خود مقدس خدایم که در آن لحظه من در درون مقدس تو هستم و من و تو، تو و من، همه با هم یکیم و عاشقانه یکدیگر را دوست داریم!

دیوانه وار با او حرف میزنم و شکایت این نفس خودم را؛ خودم به او می کنم پیش از آنکه روزی برسد که دیگری شکایتش را به پیشگاهش ببرد.

می گویند بلند شوید تا اعمال را انجام دهیم.

سرم را بلند می کنم تا بروم اما باز سجده می کنم و باز شکایت از خودم تا شاید پیش از آغاز نگاهش را به سویم بازگرداند.

به زحمت بلند می شوم تا اعمال را شروع کنیم. همه چیز را فراموش کرده ام و نمی دانم شروع چه بود. سرم پایین است و هنوز چشمانم برای خودشان حرف می زنند. پست شدی پست. بد کردی به خودت بد. چرا فکر نکردی بچه. این چه بازی بود که شروع کردی دیوانه. آن هم اینجا…

هنوز خودم را نهیب میزنم و بین بچه ها حرکت می کنم که صدای الله اکبرشان می آید و نگاه می کنم که آغاز راه است و حجرالاسود در کنار و طواف در انتظار…

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن گلایه می باشد و مطلب قبل از آن کل انداختن می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!