hossein.bushehr.ws

مکه… اشتباه دیگر… ۲۱

مرامنامه خواندن!


آرام آرام به هتل بر می گردم. می خواهم با این آرامش و این سکوتی که اختیار کرده ام تنها باشم اما نمی شود. پیرمردی خوش مشرب همراهم می شود. کلامش گیراست و تو را مجبور به حرف زدن می کند. هر چند دوست دارم سکوت کنم و از این آرامش وصف ناشدنی ام لذت بیشتری ببرم؛ اما در برابر لحن شیرین او و کلماتی که وادار به حرفم می کند؛ ناتوان می مانم. اراکی است و چند روز دیگر می رود. نیمی از راه را به تحسین حضورم در جوانی و استفاده بیشتر از اینجا، اختصاص می دهد و در پشت هر جمله ای که می گوید غمی سنگین هم حس می کنم. شاید غمش از تنهایی اش بود…

به هتلش که می رسد کلی دعای خیر برایم می کند و و کلی هم التماس دعا و خداحافظی.

حرف هایش بیشتر غمگینم می کند. نه تنها او. حرف های خیلی ها که می گویند قدر خودت را بدان که چقدر دوستت داشته که فرصت حضور در جوانی برایت مهیا کرده است. نمی دانم چرا همه فکر می کنند حالا که من در جوانی آمده ام؛ دیگر خطایی نخواهم داشت. از این بالا بردن مرتبه ام که خیلی پایین تر از دیگران هست؛ ناراحتم.

تمام مسیر را در تنهایی طی می کنم و در سکوت. حتی در هتل هم که بعضی از دوستان هستند؛ حرفی نمی زنم. به اتاقم می روم. اشکان دارد استراحت می کند و از هم اتاقی جدیدمان هم خبری نیست. روی تخت می نشینم و به تمامی دقایق گذشته فکر می کنم. هنوز هم برایم باور کردنی نیست. آن شب شجره و این صبح اینجا. چه نمازی شد. چه طوافی. چه آرامشی. خدایا برای همه مهربانی ات شکر. برای همه هدیه هایت. خدایا… به اندازه خدایی خودت شکر.

خسته ام. دوش می گیرم و ساعت رو برای ۱ ساعت بعد تنظیم می کنم تا نماز ظهر بروم مسجد. چند دقیقه ای نگذشته که تلفنم زنگ می خورد. امین است. تبریک می گوید و احوالپرسی می کند. صادق و ابراهیم و حاجی هم یکی یکی صحبت می کنند. هنوز چند دقیقه از قطع تماس قبلی نگذشته که دوباره تلفن زنگ می خورد. همه یکی یک زنگ می زنند. اس ام اس می دهند. وقت زیادی صرف جواب دادن به تماس ها و اس ام اس ها صرف می شود. نزدیک به یک ساعت می گذرد و در آخر تلفن در دستم ساعت بیدار باش می زند. اشکان از زنگ های گاه و بیگاه بیدار شده است. عذرخواهی می کنم و دلیل را توضیح می دهم. نزدیک نماز است و آماده می شوم که به مسجد بروم. منتظر اشکان می مانم تا دوش بگیرد و آماده شود. دفتر را بیرون می آورم و می نویسم. می نویسم از لحظات زیبای بودن در آنجا. چقدر نوشتن سخت است و چقدر انتقال دادن حس آن لحظه سخت تر. مانده ام از چه بنویسم. تنها چیزی که یادم می آید را می نویسم.

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

نزدیک نماز است و سریع به مسجد می رویم. یادم می آید که گفته بودند باید پشت سر امام جماعت نماز بخوانی و ظهرها امام جماعت پشت چهار پنجره می ایستد. طبقه همکف هیچ جایی برای نشستن نیست. مردم تا نزدیک درب ها هم نشسته اند. آفتاب هم آنقدر داغ است و سنگ های مرمر هم چنان نوری را انعکاس می دهند که حتی فکر کردن به ایستادن در آنجا برایت محال است چه برسد به اینکه بایستی و بخواهی نماز بخوانی.

به طبقه اول می رویم. خیلی خلوت تر از پایین است. نیمی از مسجد را دور میزنیم تا برسیم به جایی که احتمالا پشت چهار پنجره است و نماز خواندن در آنجا صحیح است و تو پشت سر امام جماعت هستی. داری نماز می خوانی. نمازی مثل همه نماز هایی که روزها و سال های پیش می خوانده ای. فقط حالا در چند قدمی همان مکعب سیاهی هستی که سالها در برابرش می ایستادی و باید همیشه در یک جهت خاص باشی. اینجا کمی راست و چپ بچرخی؛ باز هم روبرویش هستی. حالا تو در نزدیک ترین فاصله هستی و این فاصله ها کم کم زیاد می شود و زیاد و زیاد تا اینکه یک دایره را تشکیل دهد. دایره ای که همه در یک لحظه یک کار را انجام می دهند.

اصلا نفهمیدم کی نماز تمام شد. مثل همه نمازهایم در حواس پرتی و فکر کردن به مسائل مختلف گذشت. هنوز هم فکر آن دایره بزرگ رهایم نمی کند. همه در یک لحظه. یک کار…چه تصویری می شود.

بلند می شویم و به سمت نرده های کنار طبقه اول می رویم.

بهت برم می دارد. یک صفحه سفید یک جمعیت چرخان و یک مکعب سیاه جذاب که قلب تو را به سوی خودش می کشد و سرشار از لذت و تفکر و ستایش خالقش می کند. چنان تو را محو دیدنش می کند که دلت می خواهد ساعت ها در تیررس نگاهش بمانی و چشمهایت را حتی تا مرز نابینایی ات به آن خیره کنی. چنان قلب تو را سرشار از لذت می کند که گاه تحمل لذتش را نداری و دوست داری قلبت را از سینه بکنی و تا شاید بتوانی زندگی ات را راحت تر در اینجا ادامه دهی.

دائم دارم می پرسم که ای خدا. این چیه که خلق کرده ای. خدایا توی این سادگی چی گذاشتی که من رو به طرف خودش می کشونه؟

آرام آرام به سمت درب خروجی می رویم و همین طور به کعبه نگاه می کنم و باز همان سوال ها را از خودم می پرسم.

با اشکان به سمت هتل می رویم. انگار این بازار مسیر ما مثل همه جاها فقط وقت نماز تعطیل می شود. ساعت نزدیک ۱ ظهر است و اینجا پر است از ملیت های مختلف از جمله ایرانی!

به اتاق می رویم. هنوز خبری از هم اتاقی جدیدمان نیست. معلوم نیست کجا رفته. یاد سید می افتم که از دیشب تا حالا ندیده امش. به اتاق کناری می روم و بعد از چند دقیقه هم اتاقی اش با خواب آلودگی درب را باز می کند. با معذرت خواهی درباره سید ازش می پرسم. چشم هایم لب هایی را می بیند که کلماتی را بوجود می آورند که هر کدامشان مثل پتکی بر سرم فرود می آیند.

تلخی زهرآگینی که صبح حس کردم به سراغم می آید. تمام زیبایی هایی که تا حالا برایم به ارمغان آورده شده بود؛ از بین می روند. انگار قرار نیست اینجا من رنگ خوشی ببینم.

صبح که من درب اتاقش را می زده ام؛ او خواب بوده. وقتی هم اتاقی هایش می رسند ساعت ۷ بوده و با تلفن زدن به اتاق بیدارش می کنند و …

اصلا تصورش هم برایم دیوانه کننده است که یک تعویض اتاق چه اتفاق وحشتناکی را در پی داشته است. اشکان می گوید چیزی نیست و انشاالله که کارهایش را انجام داده است.

وقتی هم اتاقی اش می گوید که هنوز از صبح ندیده اش؛ خراب شدن همه چیز را در درونم حس می کنم. حتی امید کم رنگ حرف اشکان هم در دلم از بین می رود.

خدایا چیکار کردم من؟

این پسر کجا رفته؟

اگر اعمالش را انجام نداده باشد چه؟

بر فرض که انجام داده باشد؛ اگر درست نباشد چه؟

مانده ام با این افکارم چه بکنم؟ دلم می خواهد خودزنی کنم از دست خودم. به خودم لعنت می فرستم که چرا صبح یادم رفت. چرا یادم رفت از اشکان بپرسم؟

لعنت به من.

اشکان می گوید برویم رستوران. شاید آنجا باشد. دائم می گوید فکرش را نکن. تو وظیفه ات را انجام داده ای. مگر نیامدی درب اتاق؟ مگر در نزدی؟ خواب مانده است. اصلا او که بچه نیست. خودش همه چیز را بلد است.

حرف هایش آرامم نمی کند. تمام رستوران را به دنبالش می گردم اما پیدایش نمی کنم. پشت میزی نشسته ام به خیال خودم دارم غذا می خورم. اصلا نمی فهمم غذا چی هست.

من نباید اتاقش را عوض می کردم. چرا این کار را انجام دادم. چرا؟

میز های کناری کم کم خالی می شود و سید را می بینم که آرام نشسته و غذا می خورد. انگار دنیا را بهم داده اند. می روم و کنارش می نشینم و تمام نگرانی هایم را در سوال های پی در پی ام می ریزم.

هر چند حرف هایش کمی نگرانی هایم را برطرف می کند؛ اما تلخی یک اشتباه دیگر، آن هم در این شهر برایم می ماند. تلخی یک خطای دیگر در غفلت محض!

می گوید شماها را در صفا و مروه دیدم. وقتی شما بر می گشتید؛ من تازه سعی را شروع کرده بودم. وقتی شما نماز طواف نسا را می خواندید؛ من تازه طواف را شروع کرده بودم.

خودش امیدوارانه حرف می زند اما ترس من وادارش می کند که از روحانی کاروان صحت اعمالش را بپرسد. هر چند روحانی می گوید که شک نکنید و انشاالله صحیح است. اما نمی دانم چرا من راضی نیستم. مقصر این اتفاق من بودم. اگر یکی از اعمال سید اشتباه باشد؛ با من است. من خیلی چیزها را می دانستم و نباید به تعویض اتاق رضایت می دادم.

اشتباه کردم. یک اشتباه بزرگ دیگر!

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن عید می باشد و مطلب قبل از آن یکان…دهگان…صدگان می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!