hossein.bushehr.ws

مکه… اشتباهی عظیم… ۳۳

نمی دانم کی از حد شهر بیرون رفتیم. فقط می دانم حالا دیگر مکه نیستیم و در بیابان به سمت جده می رویم. نور چراغ های بیرون مرا بیاد شب آمدن به مکه می اندازد. چه شبی بود. همه چیز مثل آن شب است جز ساختمان های متعدد بیرون و بیداری بچه ها. اینجا کسی نخوابیده و انگار از شوق برگشتن به خانه همه بیدارند و دائما شلوغ می کنند و کناری من نیز دائم حرف می زند. خدایا مرا به خاطر این افکار نه چندان خوبم درباره دیگران ببخش که حتی توان بیرون انداختنشان را هم ندارم. باور کن نمی دانم چکار باید کنم و کار صحیح چیست.

مسیر خیلی کوتاه تر از آنی است که فکرش را می کردم و حالا نورهای فرودگاه جده از دور پیداست. فرودگاهی که آغاز سلام ما به سفر بود حالا خداحافظی به پایان هم شده است. فرودگاهی که تمام استرس های همه در آن است. استرس اینکه بعد از اینجا چه را می بینیم و استرس اینکه بعد از اینجا چه خواهیم کرد!

از اتوبوس پیاده می شوم و با بچه ها به سمت همان محوطه ای می رویم که روز اول، نماز جماعت در آن برگزار شد. ساعت نزدیک ۱۰ است و ۲ ساعت دیگر همه چیز تمام خواهد شد.

پاسپورت ها را می دهند و به انتظار ورود به سالن فرودگاه، در گوشه ای می نشینیم. گروهی تازه رسیده اند و به انتظار اتوبوس ها هستند تا راهی مدینه شوند. نگاه حسرت بار بچه ها به آنهاست که دائم از ما درباره مدینه و مکه سوال می کنند. ما می رویم و آنها می آیند. مثل روزی که ما آمدیم و گروهی دیگر داشتند می رفتند. آمدن ها با شادی و رفتن ها با غم! بدست می آوریم و شاید از دست بدهیم.

مدیر می آید و همه را به سمت درب ورودی هدایت می کند. همه چیز مثل آمدن است. بازرسی، مهر پاسپورت و در انتها همان سالن کذایی. یک بار ورود و حالا خروج.

بچه ها همه روی صندلی های سرد و بی روح سالن خروجی نشسته اند. آنقدر صدایشان بلند است که وقتی می خواهی با کناری ات حرف بزنی؛ باید مثل خودشان فریاد بزنی. بچه های بوشهر گوشه ای نشسته اند و آخرین لحظات را در کنار یکدیگر در اینجا سپری می کنند. بساط عکس های یادگاری پهن شده است و همه با هم گوشه ای می ایستند و عکس می گیرند. شلوغی بیش از حد عصبانیت ماموران سعودی را در پی دارد و تذکر می دهند. بچه ها کمی آرام می شوند و دوباره روز از نو و روزی از نو.

گوشه ای نشسته ایم و حرف می زنیم که سیل جمعیت به یک طرف سرازیر می شود و به خیال درگیری ماموران سعودی با بچه ها به سمت حرکت جمعیت نگاه می کنم.

درب را بازکرده اند!

به کجا چنین شتابان؟

زیر لبی می گویم و به انتظار کم شدن جمعیت می نشینم. هواپیما که بدون ما پروزار نمی کند؛ بلاخره جایی پیدا می شود و ما هم می رویم.

جمعیت که کمتر می شود راهی می شوم. انگار برای اولین بار در طول تاریخ، قرار است پرواز زودتر از موعد انجام شود و ما نیز به هواپیمایی خودمان افتخار کنیم! همه چیز دارد به بدترین وضعیت خودش جلو می رود. معلوم نیست چه خبر است که مهماندارها با عصبانیت جوابت را می دهند.  انگار با قبلی ها درگیری هایی بر سر صندلی ها داشته اند.

کنار اشکان می نشینم و می دانم که تا اهواز و حتی تا بوشهر می توانم سکوت کنم و این بی قراری ها را شاید پایانی ببخشم.

در آسمانیم حالا!

دیگر فقط ورود به خانه است که می تواند به من بقبولاند که تمام شده است. فقط ورود به خانه!

نگاهی به بلیط و پاسپورتم می اندازم که همه نشان هایی از عمره دارند و به یادگار باید نگه اشان دارم که هر بار با دیدنشان خاطراتم زنده شود حتی اشتباهتم را باز بدانم که شاید روزی اگر برگشتم؛ جبران کنم. ته برگ تیکت ها در بین آنها خودنمایی می کند. آنها را بیرون می آورم و متن رویشان را که شماره و اسم خودم است می خوانم. بین انگشتانم گرفته امشان و تکانشان می دهم و ناگهان در کوتاهترین زمان ممکن معادله ای برایم حل می شود که انگار همه دنیا را بر سرم خراب کرده اند.

تیکت… سید… مدینه… مکه…عمره مجدد…حالا!!!

همه جواب ها به هم اتاقی مدینه ام ختم می شود. حالا می فهمم چرا از عمره مجدد همه چیز خراب شد و چرا در گروه و اعمال اصلی بازنده بودم و در تنهایی ها به خیال خودم برنده!

من سید را از عمره مجدد فراموش کردم!

من سید را فراموش کردم در همه چیز در حالی که می دانستم باید به او کمک کنم؛ تا آنجایی که بتوانم!

اشتباه کردم باز. اشتباهی غیرقابل بخشش که جوابش را حالا، همین حالایی که دیر شده است و دستم به هیچ جا نمی رسد؛ جوابش را دانسته ام. حالایی که دارم بر می گردم و حتی نمی دانم سید کجای این هواپیما نشسته و من برایش چیکار کرده ام؟

ای لعنت به من که همه چیز را خراب کردم. همه چیز! حالا چه کاری از دستم بر می آید جز افسوس و حسرت خوردن تا همیشه ای که چشمانم باز خواهند بود؟ باورم نمی شود که باز به همین سادگی اشتباهی دیگر انجام داده ام.

غرق افکارم هستم که سر و صدایی در هواپیما بلند می شود. بچه ها با مهماندارها درگیر شده اند. معلوم نیست چه خبر است. هر کسی برای خودش ادعایی دارد. جو آنقدر متشنج می شود که مدیر کاروان دیگر هم دخالت می کند. بچه ها کوتاه نمی آیند و دائم بحث می کنند و از مهماندارها شکایت دارند. جو کاملا متشنج می شود و مهماندارها کوتاه می آیند و می روند در اتاق مخصوص خودشان. مدیر و معاون کاروان هم با بچه ها صحبت می کنند و آنها را آرام می کنند. با قضیه ای که چند روز قبل برای بچه های اصفهانی پیش آمده، بچه ها کوتاه نمی آیند و مهماندارها هم از ترس دیگر جلو نمی آیند.

همه چیز خراب بود؛ حالا خراب تر هم شد. سرم را به صندلی تیکه می دهم و از خودم شکایت می کنم که چرا آن شب این سفر را خواستم! پشیمان شده ام. به شدت پشیمان شده ام در این لحظات که این سفر جز اشتباهات مکرر چیزی برایم نداشت. هر چه لذت بود در سایه این اشتباهات از بین رفت. دلم می خواهد کسی دور و برم نباشد تا شاید بتوانم فریاد بزنم و این درد را تسکین ببخشم. دلم می خواهد بلند بلند گریه کنم و به تمام اشتباهاتم اعتراف کنم. خدایا نکند این سفر مکر تو بوده که من بدتر از آنی بشوم که بوده ام؟

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن بدبختی می باشد و مطلب قبل از آن زیرنویس می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!