hossein.bushehr.ws

مکه… آغاز… ۱۷

مرامنامه خواندن!


با صدای ضعیفی از خواب بیدار می شوم.

خوب گوش می دهم. صدای اذان است که در سکوت محض اتاق به گوش می رسد. بلند می شوم و ساعت موبایل را نگاه می کنم. نیم ساعت زودتر از موعد بیدار شده ام. هنوز چند دقیقه از بیدار شدنم نمی گذرد که باز این استرس لعنتی به سراغم می آید. از دیشب تا حالا امانم را بریده و راحتم نمی گذارد. وضو می گیرم و نمازهایم را می خوانم. شکر برای حضور. پدر… مادر و … نماز خواندن در این تنهایی و این لباس و این سرمای نسبی هم عالمی دارد. تنهایی ایستاده ای روبروی کعبه ای که می خواهی چند دقیقه بعد ببینی اش و حرف میزنی با خدای خودت از او می خواهی که این اضطراب تو را بگیرد و قدرت ایستادن در برابر خانه اش را به تو بدهد!

هر از گاهی صدای پچ پچ هایی که از کنار در می گذرد به تو نهیب می زند که باید زودتر بروی. روی سجاده نشسته ام و تسبیح کربلا رو در دست گرفته ام و نمی دانم به انتظار چه هستم. حوله ها را محکمتر به دور خودم می پیچم تا این سرمایی که از شب قبل توی اتاق موج می زند؛ اذیتم نکند. فکر دیدن راحتم نمی گذارد. چند قدم تا مسجد فاصله است؟ کعبه از نزدیک چه شکلی است؟ مسجد چطوری است؟ چه اتفاقی برایم می افتد؟

معاون کاروانمان به درب میزند و می گوید خواب نمانید. درب اتاق ها را می زند و بچه ها را بیدار می کند. چند دقیقه ای نگذشته که صدای همهمه ای در راهرو می پیچد. انگار همه منتظر اعلام رفتن بوده اند و بیرون نمی آمده اند.

ساعت ۵:۱۵ است که به سمت رستوران می روم تا صبحانه بخورم. بدجوری ضعف کرده ام. از این حالات خودم خنده ام گرفته. همیشه موقع اضطراب اشتها ندارم و حالا به اندازه ۲ نفر دارم صبحانه می خورم. توی رستوران اکثر بچه های کاروان خودمان هستند. همان طور که نشسته ام  راه پله را هم نگاه می کنم و هر گروهی که از آن پایین می آید را جستجو تا شاید اشکان و سید صادق (هم اتاق جدیدمان) را ببینم. اما هیچ کدام نمی آیند. هنوز ۱۰ دقیقه هم نگذشته که مدیر کاروان می گوید بچه ها کم کم در لابی جمع شوید تا برویم.

سید (هم اتاق مدینه ای) هنوز نیامده. نگرانم. نمی دانم خواب مانده یا با گروه دیشب رفته. به سمت اتاقش می روم. هر چه در میزنم جوابی نمی دهد. دوباره بر می گردم رستوران و تک تک میزها را می گردم تا شاید پیدایش کنم. اشکان پشت میزی نشسته و خوشحال و خندان دستانش را بالا می آورد و می گوید که حاجی شدم. من حاجی شدم. سید صادق هم هست. کنار میزشان می آیم و چند دقیقه ای با آنها حرف میزنم.

صدای روحانی کاروان می آید که می گوید می خواهیم حرکت کنیم. خداحافظی می کنم و به سمت لابی می روم. نمیدانم چه شد که سید را فراموش کردم. یادم رفت از اشکان بپرسم که شب قبل با شما آمده یا نه؟

قرار است بچه های حاضر با روحانی کاروان بروند و بقیه هم با رئیس و معاون کاروان بیایند.

گروه اول که خودم نیز با آنها هستم؛ پیاده به سمت مسجد الحرام می رویم.

استرستم بیشتر می شود. فکر دیدنی های چند لحظه دیگر به شدت نگران و مضطربم کرده. هوا سرد نیست اما یخ کرده ام. سرم را پایین انداخته ام و با گروه می روم. از خیابانی که انگار قرار است تا آخرین روز پذیرای من و دوستانم باشد می گذریم. بساطی است اینجا. از مسافرخانه های کثیف تا مغازه های بدتر از آن. خیابان به مرور زمان آنقدر سیاه شده است که انگار هیچ پاک کننده ای یارای پاک کردن آن را ندارد. مغازه های مختلف فراوانند اینجا. صبح به این زودی همه مغازه ها باز است و مشتری های آنها هم در کنارشان. معلوم نیست چه می کنند اینجا؟

آخرین پیچ خیابان را که رد می کنیم محوطه باز و خیابان و بلاخره دیواره های سفید و خاکستری و مناره های عظیم مسجد پیدا می شوند. آرام آرام از پله هایی که کفشان چوب است پایین می رویم و روبروی درب ملک فهد می نشینیم تا گروه دیگر بیاید.

از درب باز، درون مسجد را سرک می کشم تا ببینم چیزی پیدا هست یا نه. هیچی نیست. انتهایش چیزی پیدا نیست. نشسته ایم آرام و ساکت و در تیغ نگاه دیگرانی که در رفت و آمد هستند. گروه دیگر هم می آید و روحانی کاروان صحبت هایش را شروع می کند.

می گوید باز هم توبه کنید. پشت این دیوارها خانه ای است که قداستش بیش از هر چیز است و … هر کلمه از حرف هایش درونم را به لرزه در می آورد و در آخر می گوید سرهایتان پایین باشد و هر گاه گفتم سرهایتان را بالا بگیرید و خدا را… خدا را… خدا را برای این دعوت سجده شکر کنید!

بلند می شویم. یاد قول و قرار مغرورانه خودم و ایستادگی در برابر کعبه و تعدادی سنگ می افتم. می خواهم بدانم چقدر می توانم در برابر سنگ هایی که من باید در برابر آنها سجده کنم و همگان می گویند خودت، بی اختیار می افتی؛ مقاومت کنم. بازی ام گرفته در این لحظات آخر. کتاب دعا را بیرون می آورم و دعا می خوانم. هنوز چند قدم نرفته ام که تعادلم را از دست می دهم. تازه یادم می آید که می گفتند کعبه پایین تر است و پله دارد تا نزدیک خودش. دعا را می خوانم و نگاهم را به زمین معطوف می کنم تا این دقایق آخر، بعد از ۵ ماه انتظار سالم به مقصد برسم. فرش… پای ستون…پای آدم… کفش… اینها تنها چیزهایی هستند که چشمانم می بینند. وسوسه ام می گیرد که سرم را بالا بیارم؛ ببینم چی می بینم. سرم را بالا می گیرم… نه خبری نیست. بین گروه هستم و تنها چیزی که می بینم بچه ها هستند که سرهاشان پایین است. سرم را پایین می اندازم.

کم کم اطرافم روشن می شود. هنوز سرم پایین است. دیگران هم همین طور هستند انگار. این را از برخوردهای گاه و بیگاهشان و بهم خوردن صف میشود فهمید. در قدم های همه اشان نوعی تند رفتن کم کم به چشم می خورد. انگار آنها نیز استرس دارند. آرامتر قدم بر می دارم تا جزء آخرین نفرات باشم. روشنایی بیشتر می شود و وسوسه دیدن زودتر بیشتر. قدمهای بچه ها تند تر می شود. انگار فهمیده اند که نزدیک هستند و می خواهند زودتر برسند.

بلاخره در یک فضای کاملا باز قرار می گیریم. روشنایی و هوای باز آنجا نوید حضورمان در محوطه اصلی را می دهد.

روحانی کاروان می گوید برادران عزیز سرهایتان را بالا بیاورید و خداوند رحیم را به پاس حضورتان در این مکان مقدس سجده شکر کنید.

آرام آرام سرم را بالا می آورم….

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن کل انداختن می باشد و مطلب قبل از آن مثبت ۴۰ درجه می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!