hossein.bushehr.ws

مکه… آزادی… ۲۰

مرامنامه خواندن!


نای ایستادن ندارم. هنوز هم به سمت زمین کشیده می شوم. خودم هم نفهمیدم که کی دوباره به سجده رسیدم.

سجده آخر … مکث… مکث… مکث… و می گویم:

اَم کَیفَ یَرجُو فَضلَکَ فی عِتقِهِ مِنها فَتَترُکُهُ فِیها… هیَهاتَ ما ذلِکَ الظَنُ بِکَ

بغضم می شکند. بگذار بشکند. شاید آرام شوم. آخر به چه زبانی باید بهش بگویم که اشتباه کردم. با چه زبانی بگویم که من جز مشتی خاک هیچی نیستم و خطا تماما کار من است. به چه زبانی باید بهش بگویم ببخش رفیق. اشتباه کردم.

می نشینم. عرق کرده ام و نسیم آرام آنجا صورتم را نوازش می کند. سلام نماز را می دهم و سکوت می کنم. همه چیز برایم آرام و ساکت مانده. چه سکوت لذت بخشی است در میان هیاهوی این مردم اینجا. احساس سبکی و آرامش خاصی می کنم. خبری از آن همه هیاهو و کشمکش های درونی نیست. در این سکوت، آرامشی است که هیچ گاه تجربه نکرده ام. خالی ام. خالی از هر چه که در قید و بند این دنیایم می کند. خالی از فکر گذشته و آینده. خالی از نگرانی هایی که همیشه داشته ام.

من… اینجا… پشت مقام ابراهیم… روبروی کعبه… در میان جایی که می گویند در برابرش در آسمان خانه ای دیگر است و همه این فضا در عرش الهی است؛ نشسته ام و از قید و بند خاکی بودن خارج شده ام و دارم از این حس وصف ناشدنی ام؛ در میان این هیاهوی اینجا، لذت می برم. چشم هایم را می بندم تا بیشتر لذت ببرم. چقدر شبیه به حس خواب آن شب شده است. آنجا حس بودن در یک فضای آرام و ساکت و بی قید و بند از خاکی بودن و حس حضور فقط یکی در آنجا و اینجا هم همین حس.

دلم می خواهد دوباره نماز بخوانم. شاید این آرامش از نماز خواندن باشد.

بلند می شوم و نفس عمیقی می کشم و الله اکبر…

مثل مدینه شده نماز خواندنم. آرام و شمرده و آن طور که همیشه دوست داشته ام. کاش همیشه همین طور بود که کلمات را بفهمم. کاش همیشه این لذت برایم می ماند.

سجده آخر خدا را برای این لطف و رحمتش شکر می کنم. هیچ چیز دیگری جز همین شکر در یادم نمی آید که به زبان بیاورم. هیچ چیزی. تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که مثل زمان رفع آن بیماری کلیه ام بگویم: خدایا… به اندازه خدایی خودت شکرت!

سلام نماز را می دهم و باز سکوت. اینبار سکوتم را با نگاه به کعبه لذت بخش تر می کنم. حس عجیبی به تو می دهد. یک خانه ساده. بی هیچ ظاهر آراسته و چشم گیری که توجه تو را جلب کند. اما یک جاذبه عجیب درونش هست که تو را جذب و توجهت را حتی برای یک نظر گذرا، جلب می کند. اصلا نمی فهمم این حس و این جذبه عجیب چیست. انگار برایش مانندی در دنیا نیست.

بلند می شوم و اطراف را نگاهی می اندازم. هنوز بعضی از بچه ها نشسته اند و بعضی دیگر هم دارند نماز می خوانند. کمی عقب تر بچه ها با مدیر کاروان و روحانی، ایستاده اند. به کنارشان می روم. چند دقیقه ای طول می کشد تا اکثر بچه ها بیایند. مدیر کاروان با دست گوشه ای را اشاره می کند و می گوید بروید از آب زمزم بخورید. آرام آرام با بچه ها به همان سمت می رویم. هیچ شباهتی به چاه ندارد. تنها چیزی که وجود دارد؛ یک آبخوری سرتاسری در یک نقطه از صحن است. مزه عجیبی می دهد. با آب هایی معمولی اینجا فرق می کند. آب خنک است اما خنکی اش آنقدر نیست که برایت مشکلی ایجاد کند. همین خنکی نسبی و طعم خاصش تو را به خوردن دوباره وسوسه می کند. کمی آب به سر و رویم می ریزم. خنکی مطبوع آب، شیطنت بچه ها را در پی دارد. یکی یکی آب به سر و روی همدیگر می ریزند. واقعا هم لذت خاصی دارد. گرمای نسبی اینجا و این آب خنک، هر کسی را وسوسه به رسیدن به این آب می کند.

در محلی جمع می شویم که اسمش را چهار پنجره است. اسم خاصی ندارد. فقط به خاطر اینکه چهار پنجره شیشه ای در این بخش است به چهار پنجره مشهور شده است. مدیر کاروان می گوید از این به بعد هر گاه برنامه ای داشتیم؛ محل قرار ما همین چهار پنجره است و اینجا جمع بشوید.

تا بچه ها بیایند؛ مسجد را نگاه می کنم. در طرف های دیگر ۳ پنجره و ۲ پنجره هم هست. هر کدام اتاقی هستند برای انجام کاری. مثل اینکه ۴ پنجره محل اذان گفتن و نگهداری بعضی از سیستم های صوتی است.

دور تا دور صحن راه برای ورود و خروج هست. بعضی ها اصلی هستند. مثل باب العمره، صفا، ملک فهد و … بقیه هم فضای خود مسجد است. صحن مسجد خیلی کوچکتر از آنی است که تصورش را می کردم. حالا که اینجا ایستاده ام بهتر می بینم. تصاویر اینجا را خیلی بزرگتر نشان می دادند. نمی دانم زمان حج تمتع، آن همه زائر اینجا چطوری جمع می شوند.

اینجا فاصله ات با کعبه فقط چند قدم ناقابل است که باید اراده کنی تا برسی. فقط چند قدم تا رسیدن به حجمی که هنوز ندانسته ای چیست و چرا این جذبه عجیب را دارد.

می گویند برویم سعی صفا و مروه.

صفا

کوهی که آنقدر فرسایش یافته و آنقدر بر روی آن ساخته اند؛ که چیزی از آن نمانده. روی سطح شیب دار سفید و مرمرین می ایستی و می فهمی که زیر پایت کوه صفا است و انگار تصورت در کوچک بودن کوه اشتباه است. خوب که نگاه می کنم می بینم با فضاهای اطرافش تقریبا بزرگ است. البته نه آنقدر بزرگ که بدون این ساختن ها نتوانی راحت بر بلندی اش صعود کنی. روحانی کاروان می گوید لازم نیست حتما پایتان را به کوه بزنید. نزدیک مروه هم مثل اینجا همان طور که می بینید؛ سطح شیبداری است که کوه زیر آن است… همان چیزهایی را که در جلسات بارها تکرار می کرد؛ اینجا هم برای بچه ها توضیح می دهد. اینجا هم دست کمی از کعبه ندارد. حس غریبی است قرار گرفتن در یک دالان که زمانی جز خاک و سنگ و خار بیابان چیز دیگری نبوده و یک زن در پی آب برای پسرش این مسیر را رفته و آمده و خالق تو کار این زن را بر تو واجب کرده. و حالا تو باید هاجر وار پی آبی برای رفع تشنگی برای اسماعیل بروی.

قدم هایت را آغاز می کنی. مثل بقیه. مثل همه آنهایی که اینجا هستند و همه هم سفید پوش و اندکی رنگی! اینجا اگر آنقدر برای خودت در نظر دیگران ابهت و غرور داشته باشی؛ باید مثل دیگرانی که در نظرت کوچک هستند؛ با پای برهنه، هفت بار بروی و بیایی و در بین مسیر هم اندکی بدوی.

اینجا معنی به خاک مالیدن غرور و تکبر دیگران را در دستور خدا می فهمم. اینجا بین دو چراغ سبز، که باید اندکی تند تر بروی؛ می توانی هر از گاهی آنهایی را ببینی که خودشان را برتر از تو می دانستند و حالا مثل تو با دو تکه حوله، اندکی به زحمت می افتند. اینجا حتی اگر خودت هم غرور داشته باشی؛ چیزی از آن نمی ماند. اگر هم بماند؛ در عرفات و مشعر دیگر چیزی نداری که با خودت برگردانی به دیارت، مگر آنکه تو آنقدر مغرور باشی که این سفر چیزی جز مکر خداوند برای تو نباشد!

هفت بار رفتن و آمدن و هفت بار اندکی از مسیر را تندتر رفتن و در آخر گرفتن ناخن و چیدن اندکی مو بر مروه ای که کاملا صاف است برای ایستادن راحت تر بر روی آن.

حالا تنها یک طواف و نماز بر تو مانده. از مروه به سمت صفا آرام آرام بر می گردیم تا آخرین عمل را انجام دهیم. از راهروی دایره ای شکل دور مسجد وارد صحن می شویم و آرام آرام وارد صف می شویم تا برسیم به حجرالاسود و آغاز راهی دیگر.

حالا راحت ترم. آرامشم بیشتر است. حس انس و الفت بیشتری با کعبه و صاحب آن دارم. دعاهای هر دور را راحت تر می خوانم و جواب می دهم به معاون کاروانمان که این بار او برایمان دعا می خواند.

حالا آفتاب دارد کم کم بر کعبه و بعد به مرمرهای کف آن بوسه می زند. حالا از حجر الاسود آفتاب به رویت سلام می دهد و گرمایش را به رخت می کشد و با شیطنت می خواهد تو را معذب کند. اما از حجر اسماعیل که می گذری؛ کعبه تا کنار حجر الاسودش تو را در پهنه سایه اش می گیرد و با نسیم آرامی که می آید جسم و جانت را تازه می کند و انگار می گوید مهمان تازه واردم هستید و باید هوایتان را داشته باشم. اما خودش چه زجری می کشد در برابر آفتاب.

پرده سیاه و سنگ هایی سیاه تر.

چه گرمایی تحمل می کنی تو کعبه!

دور هفتم که تمام می شود؛ باز می رویم به پشت مقام ابراهیم تا نماز طواف آخر را نیز بخوانیم و باز همان حس خوب و دوست داشتنی و بودن در اینجا… جایی که دوست داشته ای باشی و حس حضور را در اینجا درک کنی.

سلام نماز را می دهم و انگار کسی در درونم می گوید: تمام شد. اعمالت تمام شد.

به کنار چهار پنجره می روم تا همه بچه ها جمع شوند. انگار طوفانی را پشت سر گذاشته ام و حالا در آرامش بعد طوفانم. آرامم و آرام. آرام تر از همه زمان هایی که چشم هایم باز بوده اند و نفس کشیده ام و زندگی کرده ام. دلم نمی خواهد این آرامش تمام شود. خسته نیستم بعد از این همه بیداری و فعالیت از ۴۸ ساعت گذشته تا حالا. حتی دوست دارم باز به طواف بروم و باز بچرخم و بچرخم. دلم می خواهد باز نماز بخوانم و بخوانم تا روی ابرها سیر کنم. چقدر اینجا دوست داشتنی است.

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن یکان…دهگان…صدگان می باشد و مطلب قبل از آن خواهش می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!