hossein.bushehr.ws

مدینه… مسجد مباهله… ۱۲

مرامنامه خواندن!


مباهله!

اینجا مسجد مباهله است.

جایی که یک طایفه از ۵ نفر ترسیدند و شرط را پذیرفتند.

اینجا یهودی ها از پیامبر و علی و فاطمه و حسن و حسین ترسیدند. گفتند نفرین اینها نابودمان خواهد کرد. راست می گفتند. نفرین اینان همه چیز را نابود خواهد کرد. نفرین فاطمه ستون های قدیم همین مسجدی را که به چشممان می بینیم بلند کرده است و ترسی در دلشان انداخته که عاجزانه به پایش افتاده اند. یکی می خندد که واقعیت ندارد و یکی می گوید واقعیت ها زمانی حقیقت می یابند که گروه های درگیر اختلاف یک واقعه را تایید کنند و اینجا جایی است که همه تایید کرده اند و از نفرین گفته اند. روحانی کاروان می گوید نماز مغرب را با اینان و عشا را خودمان اینجا می خوانیم. باز دلم هوای چند متر آن طرف تر را می کند. اینجا به مسجد النبی نزدیک است. اینجا صفای آنجا را ندارد. وقتی فکرش را می کنی که جلوتر از تو یک گروه ایستاده اند و در آرامشی بزرگ نماز می خوانند؛ حسادت وجودت را می گیرد. شاید حسادت نباشد. شاید یک دلتنگی و حسرت باشد…

نماز را خوانده ایم. حتی نماز مغرب را.جالب است که خادم اینجا می داند روحانی ما چند بار اینجا نماز خوانده! حالا یا هوش بالایی دارد یا روحانی ما تنها روحانی است که اینجا نماز جماعت می گذارد. البته شاید هم ترسی نهفته دارند. ترس از اجابت دعای حاضرین در مسجد. آخر اینجا مسجد الاجابه نیز هست. دعا در آن اجابت می شود. حتی خود آنها اعتقاد عجیبی به آن دارند. می گویند هر گاه باران نمی آید؛ گروه بزرگی اینجا نماز باران می خوانند و هر بار نیز باران می آید!

حالا ترسشان هر چه باشد؛ خدا را شکر که کمی اینجا فکرشان حرکت دارد.

به هتل بر می گردم. می گویند شبها روضه خلوت تر است. می توانی راحت نمازت را بخوانی. زیارت بخوانی تا موقع بستن مسجد. حتما خواهم رفت. تنها مثل آن روز. شاید لذتی دیگر بیابم.

سلام باب السلام. سلام به تو که تا امشب پذیرای من بوده ای. اینجا تو آغاز سلامی هستی که بسیاری آرزویش را دارند. سلام آغاز به رسول و سلام به فاطمه و همه.

سلام می دهم و به سمت ضریح می روم. باز این وهابی ها هستند. نشد یکبار راحت بایستیم و زیارت بخوانیم. پشت ستون نزدیک ضریح می ایستم و زیارت نامه را می خوانم. به دور از چشمان جستجوگر آنها. زیارت را که می خوانم به سمت روضه می روم.

چقدر شلوغ است.

بین صف ها راه می روم تا انتهای روضه. نیست. بر میگردم به ابتدا. باز هم نیست.

نا امیدم نکن!

می ایستم به امید اینکه یک نفر نمازهایش تمام شود.

یکی بلند می شود و سریع می نشینم در جای او. نزدیک راه عبور است و سخت اذیتت می کنند رفت و آمدها. اما همین هم غنیمتی است.

باز همان حس می آید که لذتی دو چندان فرایت می گیرد و خسته نمی شوی و نمازها را به دور از هر چه فکر است می خوانی. نمازها را یکی یکی می خوانم. برای هر کسی که یادم نبوده. می خوانم و می خوانم که چقدر نماز خواندن اینجا لذت دارد.

بین نماز است که می گویند بروید بیرون که مسجد تعطیل است. اینجا زمان معنی ندارد. ساعت را می خواهی چکار. اینجا لذت خاص خودش را دارد که بخوانی و بخوانی.

نماز را تمام می کنم. اطرافم خلوت شده است و پلیس ها می آیند. دیگر باید بروم.

وسایل را برمی دارم که نگاهم خشک می شود به روبرویم.

محراب پیغمبر است! فقط دو قدم!

چقدر خلوت!

نه می توانم بروم و نه قدم به جلو بگذارم. ماتم برده و نگاه می کنم به جایی که رحل قرآنی گذاشته اند. انگار محراب دعوتت می کند به آمدن و نماز خواندن. قدمی بر میدارم به جلو که پلیسی می آید و روبروی محراب می ایستد. می خواهم بروم جلو و حداقل از نزدیکتر ببینم. نزدیک تر می شوم که پلیسی دستم را می گیرد و به طرف بیرون هدایتم می کند.

بیرون می آیم.کفش هایم را می پوشم. فکر نزدیکی به آن محراب و دیدنش در آن لحظه هنوز به بازگشت وسوسه ام می کند. اما باید جلوی این وسوسه را بگیرم.

بازگشت و اصرار مساوی است با همه چیز.

حتی دستگیر شدن!

.

این مطلب در دسته بندی فیدخوانی قرار دارد . مطلب بعد از آن مدینه… روزه… ۱۳ می باشد و مطلب قبل از آن مدینه… جدال… ۱۱ می باشد .


یک پاسخ برای مدینه… مسجد مباهله… ۱۲