hossein.bushehr.ws

مدینه… غروب آخر… ۱۴

مرامنامه خواندن!


اشکان بیدارمان می کند. امروز را هم میخواهیم روزه بگیریم. هر کسی به قصد حاجتی بسم الله می گوید. خدمه آشپزخانه نان تازه، کره، مربا و پنیر داده. چای هم هست. با همین ها سحری می خوریم و روزه را شروع می کنیم.

خیلی خسته ام. شب های اینجا در نظرت خیلی کوتاه تر از شب های دیگر است. اینجا فرصت خواب بسیار کم است و فرصت بیداری بسیار زیاد. خستگی امان نمی دهد و خواب نیز بیشتر اما قدم در راه حرم که می گذاری تمام است. تاریکی و حجم نورهای زیاد و خنکی نسبی هوا و آرامش سحرگاهی توام با سکوت، با ارزشترین لذتی است که نصیبت می شود. آهنگ سحری اینجا، گام های نمازگزاران است که پیوسته تکرار می شود.

بعد از نماز به هتل بر می گردم. امروز شاید به آن غاری راهمان دهند که می گویند عطر دل انگیزی دارد که مستت می کند از لذت بخش ترین رایحه های این دنیا.

ساعت ۷ است که راهی می شویم. خیلی ها مانده اند در هتل. اتوبوس خالی است.

مسیر از پیش تعیین شده است و انگار خبری از پیاده شدن نیست. میگویند این مسجد را به جهت استراحت رسول الله زده اند.این مسجد خانه پیرانی بوده که میزبان شده اند و …

نزدیک کوه احد می شویم و مسیر سبز و رویایی ما را نشانمان می دهند. می گویند: از این کوچه بروید به سمت کوه و از کوه کمی بالا… غاری است که…

همین. آرزوی ما شد یک نگاه و بس… می گویند نمی رویم آنجا و اتوبوس را تنها برای ۲ ساعت گرفته ایم کاروان دیگر هم باید راس ساعت ۹ حرکت کند و دیگر هیچ!

اتوبوس حرکت می کند و جاهای مختلفی می رود. آشپزخانه هتل های مدینه، چاه های حفر شده بدست امام علی، نخلستان های علی، مسجد شجره و … همه و همه سواره.

دو ساعت نشستن در اتوبوس، مساوی شد با از دست دادن وقت و حاصل نشدن چیزی.

به هتل بر می گردیم. تعدادی از بچه ها می گویند بیا برویم فروشگاه. روز آخر است و خرید نکرده ام. همراهشان می روم.

از این فروشگاه هایشان خنده ام می گیرد. انگار می دانند فقط ایرانی ها مشتری آنها هستند. خوش آمد گویی هم به زبان فارسی نوشته اند. زندگی درون فروشگاهشان هم که نگویم بهتر است. باید دید و شکر ایران کرد که ما کجاییم و اینها کجایند. اینجا یا همه چیز گران است یا ارزان. گران ها را که تو نمی توانی درست و حسابی بخری و ارزان ها هم که چیزی نیستند جز اجناس تولید چین که مشخص نیست با چه ساخته اند و چه بر سرش خواهد آمد.

با همان راننده ای که آمده ایم بر میگردیم. رفیقمان خوزستانی است و خوب با راننده گرم گرفته. از زمان آمدن برایش حرف زده و مولودی خوانده. با راننده حرف میزند و برای ما ترجمه می کند.

می گوید شیعه است و تنها زندگی می کند. از سختی های زندگی اش می گوید و از اینکه دلش می خواهد ماشین نویی بخرد تا بتواند درآمد بیشتری کسب کند. راست می گوید. شورلتش را دیگر در هیچ خیابانی پیدا نمی کنی.

از غریبی شیعه می گوید. از فضای بسته اینجا و خفه شد عقیده اش. از اینکه نمی تواند راحت زندگی کند و به خاطر شیعه بودنش در سختی است. حرف هایش دل آدم را بدرد می آورد.

برایمان مولودی میخواند.

مولودی علی!!!

در صدایش و نگاهش غربت و دردی است که تا عمق جانت حسش می کنی. غریبی شیعه و خودش و تنهایی اش.

هتل نمی رود و ما را در شهر می گرداند. بی هیچ چشمداشتی در شهر و بین این خیابانهای شلوغ شهر می گردانمان. کاخ و منطقه حفاظت شده ملک عبدالله را که دور از همه و بر فراز تپه ای است؛ نشانمان می دهد. مسجد شجره. ورزشگاه شهر. نمایشگاه های مختلف و …

ساعات آخر بودنمان در کنارش نیز بهترین هدیه را می دهد.

ما را می برد به نخلستان هایی و می گوید اینجا و نخلستان های اطراف و حتی بیشتر نخلستان ها… جایی است که حضرت علی آنها را به این برکت رسانده. ما را به کنار دوستانش می برد و می گوید که هنوز برکت حضور علی اینجاست و نخلها اینجا نمی میرند. می گوید اینجا هر چاهی که علی زده است؛ آب شیرین داشته و تا حالا هم آب شیرین دارند و هر چاهی که در این سالهای متمادی مردم زده اند؛ شور بوده!

حیف روزه ایم و نمی توانیم حتی یک رطب کوچک از محصولات این نخلستان بخوریم. رطب ها هم خیلی گران هستند و تا آنجا هم که می توانند به ما تخفیف می دهند؛ اما باز هم قدرت خرید نداریم.

یکی از دوستانش یک بسته به ما هدیه می دهد که دوستان بر می دارند. ساعتی در زیر سایه نخل ها می نشینیم و با همان راننده شیعه حرف می زنیم.

نزدیک اذان است که به هتل بر میگردیم. بین راه بر سر یک چهارراه آنقدر معطل میشویم که اذان را هم می گویند. اینجا در نزدیکی حرم همه چیز تابع یک قانون است.

نماز!

حتی چراغ ها را زمان های طولانی قرمز نگه می دارند؛ فقط برای عبور نماز گزاران.

اینجا نماز و نمازگزاران در اولویت هستند.

جلسه کاروان برگزار نشده. گفته اند آخرین جلسه را بعد از شام برگزار می کنیم. ظهر هم خوابمان نمی برد. نشسته ایم در اتاق و بحث می کنیم. باز هم از همان بحث هایی که برای هر کداممان سوالی است و احتمالا جوابش را دیگری می داند.

ساعت ۴ بعدازظهر است. اینبار من به اشکان پیشنهاد می دهم که برویم خرید. میخواهم زودتر برویم و برگردیم که آخرین غروب را در حرم باشیم.

نمی دانیم کجا باید برویم. راننده ما را به فروشگاهی می برد که صبح تعدادی از دانشجوهای هتلمان رفته. آنجا راهمان نمی دهند. میگویند مجرد را راه نمی دهیم. راننده جایی دیگر می بردمان. فروشگاه بدی نبود. خریدهایمان را سریع انجام می دهیم و یک ساعت قبل از نماز بر می گردیم به هتل که به نماز جماعت مسجد برسیم.

اشکان می گوید که داخل نرویم و همین بیرون نماز بخوانیم. یاد تصمیم روزهای قبل خودم می افتم که می خواستم یک روز روبروی آن گنبد نماز بخوانم. می رویم روی سنگ های مرمرین سفید روبروی اون گنبد سبز می نشینیم. اینجا قلبت آرام می شود. اینجا همه زندگی ات را فراموش می کنی و دلت به آن آرامشی که برایت هدیه می دهند می رسد. باید هم آرام و لذت بخش باشد. زمین اینجا سالها پذیرای قدم های بهترین خلق های خدا بوده است. اینجا کوچه بنی هاشم است. خانه های قدیم و قدمگاه پیامبر است. اینجا فاصله بین بقیع و حرم است!

همه روبروی قبله نشسته اند و من و اشکان روبروی گنبد سبز!

گیج و منگ از دیدن این گنبدم. یک هفته با این گنبد زندگی کرده ام. حالا فکر خداحافظی اش دیوانه ام می کند. اینکه می روم و معلوم نیست دوباره با چشمان خودم اینجا را ببینم؛ شیرینی حضور را در کامم تلخ می کند.

کم کم شلوغ می شود. انگار دیگرانی هم هستند که مثل ما عاشق نشستن در این مکان هستند. جمعیت زیادی می آید. کم کم تا نزدیک بقیع جمعیت می نشیند. نماز، آن هم در بین الحرمین!

همه به نماز می ایستند در آن روشنی و تاریکی غروب و آن نسیم که می وزد و سکوتی که برقرار است و جز صدای امام جماعت چیزی شنیده نمی شود. حتی صدای کار در ساختمان های اطراف.

نماز تمام می شود. آخرین نماز جماعت مغرب در مسجد…

شیرینی همه چیز در کامت تلخ می شود با یادآوری آن…

آخرین جلسه کاروان در مدینه بعد از شام برگزار می شود. جشن است. جشن میلاد سالار شهیدان. می دانند که بچه ها ناراحتند از رفتن. مولودی می خوانند و شیرینی پخش می کنند.

تبریک می گویند و تبریک.

و چه زود تلخی ها بر می گردد آنگاه که مدیر کاروانت می گوید: یک هفته حضورمان در مدینه به اتمام رسید و فردا با مدینه وداع می کنیم و سلام می کنیم به خانه خدا.

دلت می خواهد سرت را به دیوار بکوبی و از درد رفتن گریه کنی. دلت می خواهد از این ادمیان فرار کنی و بروی گوشه حرم پناهنده بشی. دلت می خواهد که ای کاش میشد جایی مخفی شد که کسی تو را نبیند اما حیف…

می گوید امشب دعای کمیل در رستوران هتل است. بعد از دعا ساک هایتان را درب اتاق بگذارید تا به هتلتان در مکه انتقال دهند.

می گوید فردا صبح همه باشید تا دعای وداع با مدینه و بقیع را در کنار بقیع با هم بخوانیم.

جلسه را با دادن جانمازهایی به آنها که نامشان حسین و سجاد و ابوالفضل است خاتمه می دهند و همه با هم به رستوران می رویم تا دعای کمیل را در مدینه و کنار دوستان دیگرمان بخوانیم.

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن مدینه… حضور آخر… ۱۵ می باشد و مطلب قبل از آن مدینه… روزه… ۱۳ می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!