hossein.bushehr.ws

مدینه … روضه النبی … ۷

مرامنامه خواندن!


نزدیک ظهر است و مست از حضور صبحم هنوز، که باز راهی می شوم. آرام آرام از درب شماره ۱۵ وارد می شوم. آفتاب به شدت می تابد و سنگ های مرمرین اطراف حرم نور را با شدت تر به چشمانت انتقال می دهند. به سمت همان دربی می روم که اولین بار از آن وارد شده ام. حالا بهتر می بینم. بهتر آشنا می شوم. خوب نگاه می کنم اطراف را تا ببینم کجا هستم و کجا می روم. کنار درب می ایستم و نگاه می کنم.

باب السلام!

اولین دربی که پذیرای من به مسجد شده است. وارد می شوم. همه چیز در نظرم تازه است؛ غیر از مردمی که قبلا هم دیده ام. حالا آرام تر قدم بر می دارم تا بدانم آن شب کجاها را رد کرده ام. سمت راست دیوار است تا میانه اش که محرابی است و می گویند محراب امام جماعت است.

سمت چپ، منبرروضه النبیمحراب و در انتها ضریح.

می روم روبروی ضریحت تا سلامی بدهم و نمازت را بخوانم. روبرویت ایستاده ام و نگاه می کنم و می خوانم. چقدر تاریک است ضریح تو. تاریک و قدیمی و غبار گرفته. پیدا نیستی که به جایگاهت سلام بدهم و نگاهم را به نگاهت گره بزنم تا پیمان نگاهم شود.هر چه می کاوم چیزی نمی یابم و زیارت را می خوانم که کسی تکانم می دهد. سرم را بالا می گیرم و می گوید: لا.لا.حاجی. فقط السلام علیک یا رسول الله.فقط.حرک!!

سرم را پایین می اندازم و می روم تا از رد نگاهش دور شوم و راحتم بگذارد. پشت ستونی روبرویت مخفی می شوم و می خوانم تا برسد به نوبت نمازت.

وقت نمازت است و به دنبال جایی هستم که بخوانم برایت و بخوانم برای دیگران. یادم می آید سفارش می کردند به حضور در تکه ای از بهشت که افضل است به همه زمین ها و زمان ها. یادم می آید که ورودی طلا مانندی داشت. می گفتند سقف سبزی هم دارد. می روم و از ورودی طلا که نوشته است روضه النبی، نگاهم را به زمین می اندازم. همین جاست. روضه النبی. فرش سبز گسترده اند. نگاه می کنم به جمعیتی که هیچ فاصله ای جز راه کوچکی که مامورین باز گذاشته اند؛ بینشان نیست و عده ای به نمازند و عده ای به التماس برای دو رکعت نماز!

بین جمعیت راه می روم و هر از گاهی دستی بالا می آید که یعنی رد نشو دارم نماز می خوانم!

نیست.نگرد.نمی یابی.

نا امید نیستم.می روم جایی می ایستم که مشغول نظافت هستند.حائل زده اند و جارو می کشند. سخت مشغولند. همه چیز را تمیز می کنند و غبار روبی. دارند جمع می کنند که یکیشان می آید و می گوید: حاجی عقب.حاجی عجله نه. پرده کنار می رود و عرب و عجم و افغان و … می دوند. انگار می خواهند به ضریح برسند و من به این حرکتشان تاسف می خورم که چرا اینجا آرام نیستند. می ایستم و نگاهشان می کنم که هر کدام دیگری را کنار می زند برای سبقت گرفتن. با خودم می گویم این همه جا، چرا اینجا دارند اینکارها را می کنند؟

آرام قدم بر می دارم و جایی می نشینم. خلوت و بدور از دیگران. هنوز هم دارند می دوند و هر از گاهی بدنهایشان سر و دست و کمر مرا مورد لطف قرار می دهند. بلند می شوم تا نماز بخوانم. می خواهم تکبیر بگویم که فرش سبز را می بینم و خودم را که تک و تنها به میان یک فرش سبز ایستاده ام و احدی هم کنارم نیست .می گویم نه.اشتباه می کنم.اگر اینجا بهشت بود که من راحت نمی ایستادم و راحت تر جایی نمی یافتم. حتما همان جایی است که دارند برایش خودشان را به زحمت می اندازند و این همه عجله دارند.

می خواهم تکبیر بگویم که یادم می آید نماز اول قصد کردی به شکرانه حضور باشد؛ هر بار که آمدی!

تکبیر می گویم و نماز می خوانم و سلام می دهم و می ایستم که تکبیر نماز زیارت بگویم ….

چشمانم باز می شوند. گوش هایم می شنوند. سرم حرکت می کند و غلغله جمعیت و صفوف انتظار را می بیند و چشمان ملتمس آن مردمی که ایستاده اند و انگشتشان را به شماره ۲ گرفته اند و می خواهند بفهمانند که دو رکعت نماز می خواهند بخوانند و تازه باورم می شود که اینجا همان بهشت است که برای ۲ رکعت نمازش صف می گیرند و خانمها حسرت همان ۴ ساعت در روزش را دارند و من آرام و بی دردسر بساط خودم را این میان پهن کرده ام و …

نگاه می کنم و ماذن بلال را می بینم. منبر… محراب را… من، اینجا، بین منبر و محراب و پشت ماذن بلال نشسته ام! نمی دانم بخندم یا گریه کنم که این طور ساده و بی هیچ زحمتی راهی پیدا کرده ام و جایی و بی هیچ نگرانی، ایستاده ام و نماز خوانده ام!

ناراحتم از دیروز که چیزهایی گفته ام و امروز اینگونه میهمانم کرده اند. صبحش آن بود و حالا ظهرش این. شروع می کنم نماز ها را خواندن و هر که به یادم می آید و هر که به یادش نیستم و همه رفتگان.

نماز می خوانم و گذر زمان را هم حس نمی کنم. ۲ ساعت گذشته و هنوز خسته نیستم. عشق صبح و عشق حالا نگذاشته خسته شوم. مگر می شود در بهشت باشی و خسته شوی؟ می خوانم تا آنجا که خسته شوم اما نمی شوم. اشکان را هم خبر می کنم بیاید تا نماز بخواند.

نزدیک ظهر است و نماز جماعت.تکان نمی خوریم در میان فشار جمعیتی که می خواهد به هر طریقی جایی در روضه بیابد برای نماز جماعت.بین آن جمعیتی که از فشار آن، شانه هایمان جلو افتاده و جایی برای سجده اش به راحتی نیست ؛ نماز ظهر می خوانیم که شاید دیگر فرصتمان نشود جماعت را اینجا باشیم. نماز عصر را هم همانجا می خوانیم اما راحت تر.

باز هوس می کنم که برای دیگران بخوانم. سه چهار باری نیست که دو رکعتی خوانده ام که می آیند و می گویند بروید. فرصتمان ندادند ادامه دهیم. انگار ساعت ورود به بهشت برای خانمها رسیده است و ما باید برویم.

دلمان نمی خواهد برویم اما می گوید شوق آنکه کمتر می آید بیشتر از آنست که بیشتر آید!

می رویم تا فرصتی دیگرمان دهند.

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن مدینه … جستجو … ۸ می باشد و مطلب قبل از آن آشپزی می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!