hossein.bushehr.ws

مدینه… روزه… ۱۳

مرامنامه خواندن!


امروز چهارشنبه است و در این روز مهمانتان هستم.

مهمان شما در دیاری که بوده اید و حالا جایی دیگر هستید.

امروز مهمان شمایم یا موسی ابن جعفر یا محمد تقی و علی النقی

امروز مهمان توام ای میهمان غریب

مهمان و پناهنده توام یا علی ابن موسی الرضا

خورشید آسمان طوس

میهمان توام که غریب نیستی در دیارمان و غریب ایناند که زائرشان کبوتر است و آفتاب

اشکان زودتر از ساعت بیدارمان میکند. بی خوابی به سرش زده و بیدار مانده. می خواهند با سید روزه بگیرند. سحری هم جز نان و پنیر و کره و مربا چیزی ندارند. همین ها را از رستوران گرفته اند. باز جای شکرش باقی است که اینجا چایی ساز هم دارند و چایی هم می توانی خودت درست کنی.

نصیب هر کسی نمی شود که جمعه تا جمعه در مدینه و مکه باشد. می توانی راحت ۳ روز روزه بگیری برای برآورده شدن حاجت هایی که داری. آن هم در مدینه! روزه برای مسافر در همه جا حرام است. حتی در مکه. اما اینجا را ۳ روز می توانی روزه بگیری. شهر خانه خدا حرام و شهر خانه پیامبر خدا حلال و ثواب و برآورده شدن حاجت! در حکمت خدایت مانده ای که صدای بچه ها از فکر بیرون می آوردت. می گویند بیا روزه بگیر. می گویم نمی توانم. از درد کلیه می ترسم.می ترسم زمین گیرم کند.

وضو می گیرم و می روم حرم. نماز می خوانم.باز هم برای همه. اصلا یادم نبود که نمازهای قضایی هم دارم که باید بخوانمشان. اینجا خیلی چیزها یادم رفته.نمی دانم چرا اینطوری شده. آن از شروعش و این هم از فراموش کردن نمازهای خودم. آن هم از جنگ های درونی ام که هنوز ادامه دارد و نمی دانم کی آتش بسی برای آن اعلام می شود.

نزدیک اذان است. یک لیوان آب زمزم می خورم و روزه می گیرم!

این هم از همان جنگ ها و آتش بس های موقتی است. اینکه چه شد که یکباره تصمیم گرفتم روزه بگیرم؛ خودم هم نمی دانم. بین گرفتن و نگرفتن جنگی سخت بود و نگرفتن را به جهت بیماری یک ماه پیشم بود و حالا… نمی دانم.

نماز جماعت را می خوانم و … باز این رویاهای صادقه ام شروع شد. دلم خوش بود که چند روزی خبری ازشان نبود. باز آمد. آن هم نه یکی، دو تا. مانده ام این همه رویا برای چه بوده. از قبل از آمدن دائما دارم می بینم و دست از سرم بر نمی دارند. گاهی اوقات از دستشان خسته می شوم. تکرارشان برایم عذاب آورند. عذاب برای اینکه قبلا آمده ام و چیزی به خاطر نداشته ام تا حالا. برای آن همه نا امیدی پیش از آمدن به سفر.

مسیر حرم شلوغ است. ساعت کاری اینجا خیلی جالب است. یاد اهواز می افتم که صبح ساعت ۶ یک ساعت به دنبال یک سوپرمارکت بودم تا صبحانه ای بخرم اما دریغ از یک مغازه باز. اما اینجا تا دلت بخواهد مغازه باز است.۲۴ ساعته ها که جای خود دارند. دستفروش های اینجا که ساعت ۵ صبح کارشان شروع می شود.

بچه ها خوابیده اند. امروز جز کلاس برنامه ای نداریم. مانده ام چه برنامه ای برای خودم بریزم که امروز را از دست ندهم. هیچ برنامه ای به ذهنم نمی رسد. با خودم می گویم بروم یکی از این فروشگاه ها و خرید کنم. میبینم حوصله اش رو ندارم. دلم می خواهد برم غاری که نزدیک کوه احد است. اما آن هم برنامه فردای کاروان است. البته آن هم معلوم نیست ببرند یا نه. میگویند غار عجیبی است و عطر عجیب تری از آن به مشام می رسد. می گویند همان غاری است که رسول خدا بعد از زخمی شدن در جنگ احد به همراه حضرت علی به آنجا رفته اند و حضرت فاطمه نیز به آنجا آمده و با خاکستر زخم های حضرت محمد را درمان می کرده.

باید تا فردا صبر کنم ببینم چه می شود. اصلا اگر شد با بچه ها می رویم آنجا.

اه. کی خوابم برد؟ ساعت ۱۱:۳۰ شده. اصلا یادم رفت ساعت موبایل را هم فعال کنم. سریع لباس می پوشم و می روم حرم که به نماز جماعت برسم. از درب هتل که بیرون می آیم؛ آفتاب چنان به سرم می زند که چشمم سیاهی می رود. امروز چه بلایی سر آفتاب آمده. چرا اینقدر داغ است. تازه می فهمم چه خبر است. کلاه یادم رفته بیاورم. این هم از برنامه امروز ما. بی خیال برگشتن به هتل می شوم. اگر برگردم به زیارت و نماز نمی رسم. بعد از نماز جماعت هم که روضه را می بندند و فرصت از دست می رود.

سریعتر راه می روم تا برسم. اینبار از درب ملک فهد وارد می شوم. می روم زیارت نامه را می خوانم و به امید پیدا کردن جایی در روضه بین جمعیت حرکت می کنم. فایده ندارد. نزدیک نماز جماعت است و در نیم متر جا دو نفر نشسته اند.آنقدر جمعیت اینجا زیاد است که بعضی اوقات باید کل صف رو دور بزنی تا مزاحم نماز خواندن بقیه نشوی. روضه تمام می شود و جایی پیدا نمی کنم. اینبار قرار است نماز را در خدمت ملک فهد باشیم. چاره ای نیست. همانجا می نشینم.

نمی دانم امروز امام جماعت چش شده بود. چقدر نماز زود تمام شد. آخرش ما نفهمیدیم اینها چرا اینطوری اند. با خودم می گویم حتما چهارشنبه ها نماز ظهر کسر زمانی دارد!!

از بس این روزها رفتارهای عجیب و غریب دیده ام؛ گیج شده ام. اینجا هم با اندکی تفاوت مثل هند است. نمازهای هر کدامشان با دیگری تفاوت دارد. حتی جماعت و فرادی هم فرق دارد. یکی ذکر رکوع می گوید و یکی نمی گوید. یکی تشهد می خواند و یکی نمی خواند. هر کدام یک جور نماز می خوانند و فقط در ۳ مورد انگار اشتراک دارند.

۱) نماز خواندن

۲) آمین گفتن بعد از حمد

۳) بازی کردن با انگشت اشاره دست راستشان در هنگام خواندن تشهد!

این آخری را نمی دانم دیگر کدامشان اختراع کرده اند و اصلا فلسفه اش چیست.

باتوم به شانه ام می خورد و می گوید: حاجی خلاص. حرک! خلاص!

به سمت هتل می روم. حتی تند تر از آمدن. آفتاب وحشتناک است امروز. انگار سر جنگی با ما دارد. خدا رو شکر می کنم که هوای گرمتر و شرجی تر از این هم تجربه کرده ام و اینجا فقط همین آفتاب است که گاهی سر ناسازگاری می گذارد؛ اگر هوا شرجی بود که با این آفتاب فاتحه همه خوانده شده بود.

بچه ها توی اتاق هستند.۲ ساعتی هم تا جلسه کاروان مانده. مانده ایم چه کنیم. هر کسی کاری میکند. بچه ها خاطره می نویسند و من هم برگه های دفتر را ورق می زنم و روزها را به یاد می آورم. شنبه را هیچ وقت فراموش نمی کنم با آن مسمومیت کذایی و آن حرفهایی که زدم. یکی یکی ورق می زنم و تا آخر می رسم. خودکار را بر می دارم و می نویسم:

یادت باشد که جنگ را عقیده اینجا برده است نه عقیده دیارت!

ساعت ۴ شده و صدای معاون کاروان می آید که با مولودی شروع جلسه را اعلام می کند. توضیح مناسک تمام شده و بیشتر اطلاعات رفتن به مکه و سوالات در جلسه رد و بدل می شود. می گویند صبح فردا هم بقیع نروید و جلوی درب باشید تا برویم بخش هایی از شهر را ببینیم.

به اتاق می روم. تا اذان یک ساعتی مانده. با سید و اشکان حرف می زنیم. درباره همه چیز. از بحث های اتاق راضی ام. هر کسی از هر چه می داند می گوید. یکبار درباره دعا بود. یکبار دعوت به این سفر. حالا هم راز و رمزهای اینجا و آنجا که خواهیم رفت و خواهیم دیدش.

لذت بحثش در جوانی است و تازگی های آن. نه مثل بحث های تکراری قدیمی!

نزدیک اذان است و با اشکان به مسجد می رویم. تنها خوبی کار اینها همین فاصله بین اذان و نمازشان است که می دانی وقت نماز است و به مسجد می رسی. وگرنه کارهای دیگرشان که…

نماز را می خوانیم و به هتل برمی گردیم. به سمت غذاخوری می رویم. غیر از خدمه کسی نیست و ما اولین ها هستیم که آمده ایم.خدمه ها می گویند بنشینید تا غذا آماده شود.

به یکی اشان می گوییم روزه ایم. نمی فهمد.می گوییم افطار. باز هم نمی فهمد.

سیدی! الصیام! الافطار. طعام القلیل فی الافطار!

تا این را می گوییم خودش و رفقایش عین برق گرفته ها می شوند. دستمان را می گیرد و و میبرد پشت میز می نشاند می گوید نعم.الافطار.روزه.نعم روزه.

می روند و چند دقیقه بعد با انبوهی غذا بر می گردنند.نزدیک به ۲۰ موز و ۳ بطری آب معدنی و چند بسته نان و ماست و… حتی ۵۰ لیوان یکبار مصرف هم می آورد.

سیدی! لا. طعام القلیل. کافی.بس. نیار برادر. نمی خواهم برادر. بابا نیار بسه.

لا لا.لا مشکل. تفضل. انت الصیام. افطار.

می رود غذا هم جداگانه برایمان می آورد. اصلا وظیفه اینها توزیع غذا نیست. خودش برایمان غذا می گذارد و می خواهد مطمئن شود کم و کسری نداشته باشیم. کنارمان ایستاده است و نگاه می کند. اشکان قضیه سحری را می گوید.

به انگلیسی و عربی مخلوط می گوید: ساعت ۱۰ بیایید. مشکلی نیست.

هاج و واج مانده ایم از این همه احترامشان به روزه و روزه دار.

کم کم صندلی ها پر می شود و می آیند برای شام. چشمانشان گرد شده است از پذیرایی های جلوی ما. شک می کنند که شاید مسئولی هستیم که اینقدر بهمان رسیده اند.

خودمان هم باورمان نمی شود از کاری که کرده اند.

به اتاق بر می گردیم.می گویند ساعت ۹ در همین طبقه باشید تا دعای توسل بخوانیم. بین رفتن به حرم و دعا مانده ام. توی اتاق نشسته ام و تلویزیون نگاه می کنم. دلم می خواهدبروم حرم و نماز بخوانم. آن هم در روضه. اما امان از این دو دلی این جنگ. مدتهاست دعای توسل نخوانده ام. دوست دارم با جمع باشم؛ اما حرم هم چیز دیگری است.

این کلیه لعنتی هم باز درد گرفته. اینجا هم ولمان نمی کند. تمام غذایم شده قرص و قرص. معلوم نیست می خواهد چه بر سرم بیاورد. شاید هم از روزه امروز باشد. فقط خدا کند زمین گیرم نکند که …

صدای مداحی می آید.چه زود ۹ شد. هنوز هم دو دلم. بعضی ها دارند می روند حرم. نه انگار همه دارند می روند حرم.۳۰ نفر بیشتر نیستند. بمانم؟ بروم؟…باز این جنگ شروع شد. یک تصمیم درست نتوانستیم بگیریم. نگاه و نگاه و آخر تصمیم!

می مانم و دعا می خوانم.همین جا…

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن مدینه… غروب آخر… ۱۴ می باشد و مطلب قبل از آن مدینه… مسجد مباهله… ۱۲ می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!