hossein.bushehr.ws

مدینه … حضور … ۶

مرامنامه خواندن!


دیگه دارم عاشق میشم که هر روز صبح بگویم برای یکی که امروز این باشد:

هذا یوم الاحد و هو یومک و باسمک

و انا ضیفک فیه و جارک!

فاضفنی یا مولای!

و یا فاطمه الزهرا

سیده النسا العالمین!

می دانم که نمی دانی و نمی توانی باورش را کنی!

دارم راه می روم. دارم می روم که اولین نماز حرمم را بخوانم.

از هتل بیرون می آیم و اولین جمله ای که به ذهنم خطور می کند: «چقدر این سحر دیوانه کننده است!»

از بین هتل ها، آرام آرام می روم. از خیابان های کوچک می گذرم. باورم نمی شود که اینجا چنین سحرگاهی دارد. اینجا دیوانه می شوی. انگار اینجا صدای بال فرشته ها می آید که بوی بهشت را ارمغان آورده اند؛ برای آنها که دارند به نماز می روند. قدم میزنم. بعد از آن بیماری وحشتناک. نفس می کشم بعد از آن بیماری وحشتناک. سرشار از لذتم و مستیُ بعد از آن بیماری وحشتناک! حریصم در قدم زدن و نفس کشیدن در اینجا. آنقدر رویایی است که نهایت ندارد. اینجا بهشت را یکجا گذاشته اند برای ما.

مردم می آیند. کوچک و بزرگ. زن و مرد. همه فقط به یک سو می روند.

مسجد النبی!

آنقدر زیادند که بین جمعیت گم شده ام. مسجد و سحرش دیوانه ترم می کند. اصلا می خواهم کافر شوم و تمام سنگ های کف و دیوار را بغل کنم و ببوسم که دیوانه وار اینجا مستم کرده اند در این سحر زیبا.

وارد مسجد می شوم. آنقدر شلوغ است که جایی برای سوزن انداختن نیست. مسجد قدیم را می گویم. نشسته اند. آنقدر نزدیک به یکدیگر که راهی برای رد شدن هم نیست. به صحن جدید می روم. من حالا اینجام.درست جایی که سالها خودم و دیگران حسرت ایستادنش را دارند.سالها حسرت ایستادن برای نماز خواندن جماعتش را. اینجایی ام که درست خانه و ستونهای مسجد و زمین نماز شب و تکه ای از بهشت روبرویم است!

من اینجا…

در حیاط مسجد النبی قدیم ام که حالا سقفی چترگونه بر آستانش زده اند و خود نیز جزئی از مسجد است!

من اینجا…

در حرم امن نبوی ام و می خواهم نمازی را بخوانم که اولین نمازم در مسجدالنبی است!

من اینجا…

کنار نورهایی هستم که بی آنها، نوریی در زمین نبود!

نماز می خوانم و نماز و نماز و نماز…

مست مستم از هر کلمه ای که می گویم.

نماز جماعت شروع می شود. در سکوت وحشتناک سحرگاهی و سکوت وحشتناک تر مسجد، امام جماعت شروع می کند به خواندن که…

که صدایش در این دیوانگی سحر، ما را دیوانه تر می کند. بعد از آن همه رنج و درد و این همه شور و اشتیاق و این سحر و لذت های بیش از اندازه، نماز می خواند در آن مسجد زیبا و سراسر نور و برکت، با صدایی زیبا که انسان را جذب می کند به شنیدن و دقت کردن.

نمازمان تمام می شود و کاش تمام نمی شد. اما تمام شده است و باید بروم جایی دیگر که سالها انتظار دیدنش را داشتم.باید می رفتم و در غبارش، غربت را حس می کردم و به کبوترهایی سلام می کردم که سالهاست از ما بهتران هستند که فرصت بوسیدن دارند و ما نداریم!

با کاروان می رویم. آنقدر شلوغ است که جای پایی برای خودت پیدا نمی کنی و فکر می کنی قیامتی برپا شده. آنقدر نزدیک چهار نور جمعیت ایستاده است که نمی توانیم به آنها نزدیک شویم. از همان جایی که به زحمت ایستاده ایم؛ زیارت می خوانیم و سلام می دهیم و می رویم به قسمت های دیگر.

نگاه می کنم. خاک و سنگ و کبوتر و دیگر هیچ. برهوت کامل! نگاه می کنم به انبوهی از غریبی و تنهایی که سالها بوده و حالا اندکی تسلی یافته. تسلی به چند ساعت در روز. نگاه می کنم به دنیایی از تنهایی و مظلومیتی که جز سنگ، نشانی از نورهایی اهل بیت نمانده. به تنهایی که جز با کبوتران پر نمی شود. اینجا همه غریب مانده اند. من اینجا از آدمیت خجالت می کشم. از این همه پستی آدم و رذل بودنش که اشرف مخلوقات نامیدنش و با همنوعانش چنین می کند. نمی دانم آفتاب خجالت نمی کشد اینگونه می تابد بر روی نورهایی که نور خودش هم از اینهاست؟ روی ما سیاهست از این همه حماقت و رذالت این سفید پوشان که هم نوع ما هستند؛ آخر تو چرا آفتاب؟…

هیچ نشانه ای نیست جز سنگ. هر جا نگاه می کنی همان است. زمین پهناور خدا که هیچ چیزی هم در آن نمی روید. جستجو فایده ندارد که اینجا خاک و سنگ و کبوتر، تنها چیزی است که اسم بقیع را روی خود نهاده اند.

می خواهیم خارج شویم که مزار ام البنین را نشانمان می دهند.

مزار ام البنین شده جایگاه پرسش و پاسخ وهابیت! ایستاده اند و جمعیت را فرا می خوانند و دلیل و برهان می آورند که فلان است و فلان. فارسی را هم روان و عالی صحبت می کنند. دلیل می آورند و دلیل آوردی و جوابی نداشتند؛ دستگیر می شوی! همین!

بیرون می آیم با یک دنیا غبار تنهایی و دلگیری که تنها دیدن او مرهمی می شود برای این دلگیری …

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن آشپزی می باشد و مطلب قبل از آن مدینه … بیماری … ۵ می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!