hossein.bushehr.ws

مدینه… حضور آخر… ۱۵

مرامنامه خواندن!


جمعه ها همیشه دلگیر بوده است و امروز دلگیرتر از همیشه. یک هفته پیش با ترس و لرزش در ابتدا و شور و اشتیاقش در انتها، آمدم به این شهر زیبا و نورانی. آمدم به جایی که یکبار در آن رنجی عظیم کشیدم؛ اما بیشتر از آن رنج و حتی بیشتر از لیاقت خاک بودنم؛ هدیه گرفتم.

امروز هم آرام آرام صبحدمش خواهد رسید و به روشنایی دوباره اش سلام خواهم داد و به انتهایش که غروب و تاریکی باشد خداحافظی…

امروز را هم روزه می گیریم. روز آخر حضور در مدینه.

جمعه!

یا اباصالح!

روز اول برایت خواندم:

یا مولای

یا صاحب الزمان!

هذا یوم الجمعه و هو یومک

روز تو شده است در آغاز سفرم

یا مولای فیه ضیفک و جارک

میهمان و پناهنده تو شده ام در سفرم

و حالا امروز نیز میهمان و پناهنده تو هستم برای خداحافظی از شهر شما و پدران و مادرانتان و سلام به شهری دیگر…

امروز نیز پناهنده توام برای سلامت و بودن و داشتن حس حضور و قدر دانستنش.

امروز به تو پناهنده شده ام برای تحمل یک حس تلخ و دردآور که از حالا عذابم می دهد.

امروز به تو پناهنده شدم که برسانی صدایم را به همه آنهایی که سلام دادم به آنها در این روزهای بودنم در این شهر و برسانی صدایم را با پیکی ویژه به صاحب شهر بعدی ام که به همه مقدسات عالم قسم می دهم همه را که این نباشد سفر آخر من به این شهر…

نماز صبح آخر حرم چه دلگیر است امروز. نماز امروزمان قبول نیست برای خواندن آیه سجده دار در میان نمازشان. چقدر دلگیر است خواندن نماز فرادی و ندانستن قبول شدن یا نشدنش؛ آن هم در آخرین لحظات حضورت…

نمازهای آخر را برای خودم و دیگران خوانده ام. باید بروم. باید بروم بقیع که دیگر عصر نیز فرصت حضور ندارم. باید بروم برای خداحافظی. باید بروم آخرین نگاه ها را بیاندازم؛ شاید دیگر فرصتمان ندهند که اینجا باشم و چشم به نور حضورشان در این شهر بدوزم.

با کاروانیم. می گویند بنشینید در بین الحرمین تا دعای وداعشان را بخوانیم. گوشه ای کز کرده ایم. همه کنار هم. دعا می خوانیم و هر کسی رازی می گوید و چیزی می خواهد در این دقایق آخر. اما یک حرف … یک دعا … یک التماس است که همه دارند و مشترک است:

آخرین سفرمان این نباشد!

دعایمان به نیمه رسیده است که همه را با باطوم بلند می کنند و راهی جز بلند شدن نیست.

به بقیع می رویم و در برابر چهار نور می ایستیم و باز می گوییم و می گوییم. صدای بعضی از بچه ها با صدای روحانی کاروانمان بلند شده است. دست خودشان نیست. آرامشان می کنیم اما نمی شوند و آخر حکم به اخراج از بقیع را کف دستمان می گذارند و آخرین خداحافظی امان می شود همین!

آرام آرام بیرون می آییم. من آرامتر.

سرعت گام هایم از همه کمتر است. کاروان جلو می افتد و من عقب مانده ام. نگاه می کنم و نگاه. مثل سحر اولین حضور. حریص می شوم. می خواهم ذره ذره حضور در اینجا را برای آخرین بار با خودم ببرم. قدم میزنم. آرام در حرم و روبروی گنبد سبز می ایستم و حرف می زنم و حرف. با هر قدمی که بر می دارم؛ بر می گردم و گنبد را نگاه می کنم. آنقدر این کار را تکرار می کنم تا دیگر گنبد را نمی بینم. در آستانه درب ۱۵ می ایستم و آخرین حرف ها را می گویم و تمام…

توی هتل هیچ کاری جز افتادن روی تخت و گریه کردن بی صدا و به دور از چشم دوستانم که خواب هستند؛ ندارم. دفتر را بیرون می آورم و می نویسم و باز آرام نمی شوم. هیچ کاری برایم نمانده که انجام دهم از این افکار بیرون آیم. از پنجره مردم را نگاه می کنم که دسته دسته به حرم می روند. اینجا از ساعت ۹ صبح برای نماز جمعه باید بروی جایی بگیری. برای همین شلوغ بودنش و نرسیدن به کاروان بود که وداعم را صبح قرار دادم. خیابان آنقدر شلوغ است که ماشین ها به زحمت حرکت می کنند.

به لابی می روم تا شاید بتوانم با کامپیوتر آنجا عکس های سفر را انتقال دهم. برای هر دو دستگاه صف کشیده اند. هیچ دوستی هم نیست که در کنارش این بی قراری را از بین ببرم. هیچ کسی. حتی دلم رضا نمی دهد باز به حرم برگردم. می دانم طاقت رفتن دوباره را ندارم.

باز برمی گردم اتاق و باز افکار مختلف در سرم رژه می روند. کلافه ام. نمی دانم چه کاری را باید انجام دهم تا راحت بشوم. هیچ فکر درست و حسابی به ذهنم نمی رسد.

تنها به ذهنم می رسد دیگران را در حسم شریک کنم.

به حمید پیام می فرستم تا برایم در وبلاگ بگذارد

دیروز سلام .
سلام به بقیع
سلام به فاطمه
سلام به نبی
سلام به مدینه

امروز وداع
وداع با بقیع
وداع با فاطمه
وداع با مدینه

فردا سلام .
سلام مکه
سلام کعبه
سلام رهایی

نزدیک ظهر است. از پنجره اتاق بیرون را نگاه می کنم. نماز جمعه تمام شده است و این بار خیابان ها شلوغ تر از موقع رفتن است. مردم از هر سمت و سویی در خیابان می آیند و به هر سمت و سویی می روند. بچه ها هم بیدار شده اند. وسایل احرام را مرتب می کنم. کار دیگری ندارم. منتظرم زمان رفتن برسد. این کلافگی وحشتناک اینجا دارد عذابم می دهد. ساعت ۴ باید اتاق ها را تحویل بدهیم.

زمان دیرتر از معمول می گذرد و بلاخره وقت رفتن می رسد.

غسل می کنیم و فقط دو حوله می بندیم.

وحشتناک است. احساس می کنم کفن پیچم کرده اند. جز سرم تمام بدنم را کفنی پوشانده. بچه ها هم حوله های احرام را می بندند و همگی به سمت لابی می رویم. لابی یکسره سفید است. بچه هایی که کنار همدیگر ایستاده اند. مثل صحنه شروع عملیات های جنگی شده است. آنجا رفیقت کوله پشتی و سربندت را درست میکند و اینجا حوله شانه و دکمه هایش.

معاون کاروانمان می خواند. از وداع با این شهر و از آنچه که برایمان اتفاق خواهد افتاد. دعای آخر را هم مقدس می کند به نام همه نورها و اعظم نور النور که این سفر آخر ما نباشد.

سوار اتوبوس می شویم و به سمت مسجد شجره حرکت می کنیم. مسیر اتوبوس می شود آخرین نگاه ما به مسجد النبی و دیگر هیچ. در دلم فریاد می زنم و گریه می کنم که ای مدینه و حرم، دارم می روم. حرم… بقیع… ضریح… روضه النبی… احد… زیارت… گنبد سبز زیبای همه، دارم می روم. همه و همه مثل آلبوم عکس از روبرویم رد می شود.

هیچ گاه اینقدر دلتنگ و خسته و درمانده نبوده ام.

دلم گرفته ای خدا…

مسجد شجره…

مامن آخرین حضور ما در مدینه.

از اتوبوس ها پیاده می شویم. هر چند دقیقه دو تا سه اتوبوس می آید و سپید پوشان دیگری را با خود می آورد. مسجد بسیار بزرگتر از آنی است که از دور دیده ام. بزرگ و با معماری خاص و زیبای خودش.

کاروان یک سوی مسجد جمع می شود و نکات ابتدایی را می گویند و سپس به طرف داخل مسجد می رویم. بچه ها صلوات می فرستند. لبیک می گویند. لبیک ها را پیرمردی از کاروان دیگر می گوید و بچه ها تکرار می کنند. تا نزدیک درب های ورودی لبیک می گوییم و پیرمرد می گوید آنچنان قدر بدانید که تا حالا ندانسته اید. آنچنان قدر بدانید که تا به حال قدر بهترین های زندگی اتان را ندانسته اید. جوانید و در جوانی دعوت شده اید. به جایی دعوت شده اید که نهایت همه چیز است در این دنیا…

پیرمرد می رود و ما آرام آرام به مسجد وارد می شویم. می گویند نمازهای تحیت و مستحبی و شکر را بخوانید تا لبیک را بگوییم.

ترس وحشتناک ۵ ماهه به سراغم می آید. اینجا دیگر آخر خط است و یا باید همین بمانی و بی هیچ سود و منفعتی راه را ادامه دهی و یا باید از نو راهی دیگر آغاز کنی.

نمازها را با ترس می خوانم. ترسم از خدایی که از کودکی در ذهنمان ساخته اند؛ نیست. مدتهاست که آن خدای ساختگی در ذهنم مرده و جایش را به دیگری داده که نمی ترسم از او. نمی ترسم از خشمش. هیچ ترسی از این خدا ندارم فقط برای اینکه رفیقم است!

ترس فقط از این است که بگویم سلام رفیق و جوابی نشنوم!

رفیق خوب همیشه رفیق خوب می ماند. ناراحتش کنی؛ می بخشتت. دوری کنی؛ به سویت می آید. هر کاری کنی؛ رفیقت می ماند. اما اگر دوری کند …

می گویند خودتان را آماده کنید. خودتان قاضی خودتان شوید. اینجا آغاز راهتان است…

موارد احرام را مجددا می گویند. برگه های ذکر لبیک را هم توزیع می کنند و بلاخره می گویند…

نیت می کنیم و…

لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمه لک و الملک، لا شریک لک لبیک

بدنم یخ می کند و مور مور. دیوانه ام می کند گفتن هر کلمه این ذکر. چه سری دارد این؟

می گوییم و می گوییم و التماس می کنم که جوابم را بدهد اما چیزی حس نمی کنم!

به سمت حیاط مرکزی مسجد می رویم. منتظر می مانیم تا غروب که نماز بخوانیم و بعد حرکت کنیم به سوی مکه و انجام اعمال…

بدجوری کلافه شده ام. دوباره جنگ های درونی ام شروع شده است.

فکر کرده ای این انتهای راهت است و بعد از این هیچ مشکلی نداری؟

تمام شد. از امروز می توانی به خودت افتخار کنی که آدم خلق شدی. قبول شدی.

غرور؟ از همین حالا؟

دیدی کاری نداشت؟ دیدی اون همه از رفیقت شرم داشتی و حالا چه راحت…

خسته شده ام از دست این جنگ های درونی این و آن که نمی دانم کدام درست است و کدام غلط. بلند می شوم و در مسجد نماز می خوانم تا شاید این فکرها از سرم بیرون رود.

الله اکبر…

دروغ نگو!

بسم الله الرحمن الرحیم…

گفتم دروغ نگو!

الحمد لله رب العالمین…

باز دروغ گفتی؟

الرحمن الرحیم

چه اصراری داری دروغ بگویی؟

مالک الیوم الدین

قیامت؟ مگه بهش اعتقاد هم داری دیوانه؟

الرحمن الرحیم

درغگویان را خدا دوست ندارد.

سبحان ربی العلی و بحمده

به ذاتت لعنت که تو آدم بشو نیستی و هنوز می گویی…

نه انگار تمام نشده است. همه چیز خراب است. هیچ چیز درست نشده است.

می ترسم هنوز. باز هم می ترسم. نگفتم داری بازی ام میدهی؟ نگفتم دلت سوخته و دعوتم کرده ای که از سر خودت بازم کنی؟

خجالت نمی کشی با رفیقت اینطوری حرف میزنی؟ تو همان بی شعوری هستی که قبلا بودی. هر چه بهت نشان داد که می خواهد تو بیایی؛ باور نکردی. همیشه ناامید بودی. حق تو و امثال تو همان آدمیتی است که قبلا بودید.

سرم رو بین دستهایم می گیرم و درون خودم فریاد میزنم. فریاد میزنم. به مرز جنون رسیده ام اینجا رفیق. به فریادم برس که تحمل ندارم.

نماز مغرب و عشا رو در پوچی محض می خوانم. پوچم از همه آنچه که اطرافم است و خودم هستم. پوچم از همه آنچه که خلقت می نامندش. دیوانگی محض گرفته ام و از هجوم این همه فکر و این همه ندای دیوانه کننده خسته ام. اصلا کی گفته اینجا و آنجا نهایت همه چیز است؟ مگر من پوچ نیستم الان؟ مگر جوابم را داده که اعتقاد داشته باشم؟

لعنت به من که این همه امید به آمدن داشتم. اصلا این همه راه را برای چه آمدم؟ این همه هزینه برای چه بود؟ اینجا و آنجا ندارد.

دلم می خواهد فریاد بزنم از این دیوانگی و نا امیدی و پوچی. اینجا چه خبر است رفیق؟

می گویند لبیک بگویید و به سوی اتوبوس ها بروید.

زبانم بی خود و بی جهت می چرخد و پاهایم بی خودتر از همیشه برای خودشان قدم بر می دارند. به راهروی زیبای مسجد می رسیم. راهرویی که سقف گنبدی شکلی دارد. حالا دیگر معاون کاروانمان برایمان لبیک نمی خواند. یکی از بچه ها می گوید و دیگران جواب می دهند.

هنوز چند قدم در این راهرو نرفته ایم که انگار سیلی محکمی می خورم.

قدم دیگری می گذارم و انگار سیلی دیگری.

تمام وجودم از پوچی محض و دیوانگی محض تر بیرون می آید. انگار خواب بوده ام و هیچ نمی فهمیده ام. زبانم با فرمان خودم می چرخد و پاهایم با فرمان خود راه می روند. حالا می توانم بگویم یا نگویم. راه بروم یا نروم. حالا می فهمم که چه خبر است. گوش هایم می شنوند. صدای لبیک دسته جمعی بچه ها مو بر تنم سیخ می کند. عرق سردی بر تنم می نشیند. میانه های راه یخ می کنم از همه این ترس و لرزها. اینبار سیلی نمی زنند. اینبار انگار کسی روبرویم است و با دستانش سرم را گرفته و به چشمانم خیره شده است و با چشمانش با من حرف می زند.

می گوید بگو لبیک.

نمی گویم. زبانم هست اما قدرت ندارم.

میگویمت بگو لبیک..

لب

سرم را محکمتر فشار می دهد و چشمانش را به چشمانم خیره می کند و با چشم هایش حرف می زند و می گوید:

بگو لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمه لک و الملک، لا شریک لک لبیک

می گویم. می گویم. می گویم.

هی می گویم و هی من تکرار می کنم. یکی او و یکی من. آنقدر می گوید و می گویم تا به محوطه باز مسجد می رسیم. نگاهم می کند و سرم را در آغوش می گیرد و می رود.

دلم می خواهد سوار اتوبوس شوم. نای ایستادن ندارم. نمی دانم دور و برم چه خبر است. خیس عرقم و نسیم بیرون خنکی را برایم به ارمغان می آورد. پاهایم سست شده. خسته ام از این همه درگیری درونی و دلم استراحتی می خواهد.

سوار اتوبوس می شوم و گیج و منگم از این اتفاقات. نمی دانم چه شده است. اصلا نمی دانم چه خبر است. شاید… شاید چه؟ حرفی نزن و ساکت باش…

شام را در همان اتوبوس می دهند و بعد از نیم ساعت توقف برای خوردن شام به سوی مکه حرکت می کنیم…

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن دعا می باشد و مطلب قبل از آن نگاه می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!