hossein.bushehr.ws

مدینه … جستجو … ۸

مرامنامه خواندن!


نه. انگار این دیدنهایی که رویای صادقه می نامندش؛ نمی خواهد دست از سرم بردارد.دیوانه ام کرده اند.از قبل از سفر تا حالا بیشتر از ۱۰ بار دیده ام که اینجا و آنجا بوده ام و همه هم به همین سفر ربط دارند. انگار روحم تشنه تر از خود بوده و زودتر آمده لذت خودش را برده و رفته. راه میروم و به چشم میبینم که قبلا که زمانش حتی به ۲ سال قبل هم می رسد؛ اینجا بوده ام. خسته ام کرده اند.

آبی به صورتم میزنم تا به جلسه کاروان بروم. هر روز عصر جلسه داریم و مناسک یادمان می دهند. خیلی ها در اتاق هایشان خواب هستند و نیامده اند. بعضی ها هم دنبال کارهای خودشان رفته اند. احکام می گویند و می گویند این کارها را باید انجام دهید و این را نه. آخر هم مدیر کاروان است که باز مقررات می گوید و آخر صحبت هم می گوید عصر باشید تا برویم اولین بازدید.

ساعت نزدیک ۶ عصر است که می رویم.اول از همه میرویم مسجدی که امام علی (ع) می نامندش و انگار هیچ موقع از سال هم دربش را باز نمی کنند. از حرم دور نیست. شاید ۵۰ قدمی بیشتر هم نشود.توضیح می دهد و می گوید که فقط یکبار برای تعمیرات دربش را باز دیده و دیگر هیچ وقت ندیده است که دربش را باز کنند.

می رویم مسجد غمامه. این هم نزدیک حرم است فاصله چندانی ندارد. جالب است. اینجا هم مثل ایران که حسینیه ها زیاد شده اند؛ مسجد های زیادی هست. غمامه مسجد نماز جمعه ها و دعای باران است. درب این هم بسته است.توضیحات کوتاه است و می گویند بمانید تا دو رکعت نماز بخوانیم که هر چه می مانیم خبری نمی شود.بانی اش می آید و هر چه سید سید می کنیم؛ می گوید لا.وقت الصلاه مغرب. اینها هم معلوم نیست برنامه زندگی اشان چیست.

اشکان می خواهد برود.با هم می رویم.نزدیک هتل بازاری است که می رویم هم نگاهی بیاندازیم و هم شاید چیزکی بخریم.آنقدر می گردیم تا نزدیک نماز می شود.

حس خوبی ندارم.نمی دانم چه بلایی به سرم آمده.نمی دانم چه شده که یکباره اینگونه شده ام.می رویم وضو می گیریم و نماز را همانجا در صحن روی سنگ هایی که آفتاب آنقدر بر رویشان تابیده که نای ماندن زیر پاهای ما را ندارند؛ می خوانیم. سنگ ها گرمایی می دهند بیرون که پیشانی ات هنگام سجده می سوزد و یاد آفتاب داغ ظهر و تحمل این سنگ ها می افتی. هر چه گرمای آفتاب را گرفته اند؛ حالا دارند به تو انتقال می دهند و انگار با تو حرفهایی دارند.

غروب در مسجد النبی چه صفایی دارد.نسیم نسبتا گرمی هم می آید.به خودم می گویم یادم باشم یک روز غروب روی آن سنگ های سفید روبروی گنبد سبز نماز بخوانم.عاشق آن گوشه مسجد شده ام.نمی دانم چه حکمتی است که هر وقت آن صحنه را می بینم راه رفتنم را به تاخیر می اندازم.گنبد سبز و آن تک مناره رفیقش.باید دیدش تا فهمید عاشقی یعنی چه.

شب بازدید از مسجد و توضیحات آن را گذاشته اند که دیر می رسم.فقط می رسم به توضیحات ستونها و نگاهم به نگاه ستونی که می گویند درب خانه زهراست گره می خورد.می گویند نزدیک همین ستون بوده است.همین جا.آتش و خون و آخر پهلویی شکسته…

می روم در صحن چترها.این صحن و صحن بعدی اش را با چتر پوشانده اند. دورتادور این صحن اسامی بزرگانی را که تمایل داشته اند؛ با سنگ هایی دایره ای شکل و سبز نوشته اند. می خواهم نام مهدی را پیدا کنم که می گویند کلمه حی در آن دیدنی تر شده است.هر چه می گردم چیزی نمی یابم.هر دو صحن را می گردم و در آن تاریکی چشمانم چیزی را نمی بیند.

اینجا هر گوشه اش رازی دارد که باید دل ببندی تا ببینی. هر گوشه مسجد را دقیق شوی چیزی می بینی. ستون ها، محدوده ضریح، باب البقیع، باب الجبرئیل … حتی حیاط قدیمی مسجد و محل نماز شب های پیامبر.

اینجا هر گوشه اش تکه ای از بهشت را برای ما به هدیه گذاشته اند.

هنوز دارم می گردم که می گویند تعطیل!

از این کارشان متنفرم.نمی دانم چرا مسجد را می بندند. انگار حوصله کشیک دادن را ندارند.چه میدانم.شاید هم از ایرانی ها می ترسند.شاید می دانند که ما خواب را در چنین جاهایی بر چشمانمان حرام می کنیم تا بمانیم و تنهایی هایمان را پر کنیم.شاید می خواهند بخوابند و شکم های پر چربی اشان را هوا بدهند و به هر … که می خواهند برسند.

وقتی نهایت کارشان غذا و شهوت زنان متعدد و نماز به قصد زنان بهشتی باشد؛ انتظار دیگری هم ازشان نیست.آخر اینان چه می دانند معنی

«هر که شدم محرم دل در حرم یار بماند» را

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن زنگ تفریح می باشد و مطلب قبل از آن مدینه … روضه النبی … ۷ می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!