hossein.bushehr.ws

مدینه … بیماری … ۵

مرامنامه خواندن!


همراهم زنگ میزند.بیدار باشی برای شروع یک حرکت است صدایش.بلند می شوم و بچه ها را هم بیدار می کنم تا مبادا خواب بمانند که سحر امروز دنیا را برایمان غل و زنجیر می کنند و بهشت را دو دستی تقدیممان که بیایید این حرم و این نماز و این بقیعی که سالها سوختید در ندیدن از نزدیکش! بهشت مبارکتان باد.

بلند می شوم. از دیشب تا حالا هنوز درد دارم.انگار نمی خواهد دست از سرم بردارد.اما نمی داند لجبازتر از اون منم که می خواهم برسم.وضو می گیرم و یواش یواش می خواهم آماده شوم.لرز میگیرتم.می نشینم روی تخت تا شاید این لرز لعنتی برود.رفتنش که هیچ، مهمان هم برایم می آورد.تمام بدنم درد می گیرد.انگار با خوابم همه اشان خواب بوده اند که حالا با بیدار شدنم آنها هم بیدار می شوند.میروم که آبی به صورتم بزنم که آن هم نمی شود و حالم بهم می خورد. آنقدر حالم بد می شود که نزدیک است صاف زمین شوم. به زحمت بر میگردم به روی تخت. درد آنقدر زیاد است که نای حرکت ندارم. چند دقیقه نگذشته که باز حالم به هم میخورد.نمی دانم چه بلایی به سرم آمد. انگار مسموم شده ام.به آینه نگاه می کنم و به خودم می گویم تو امروز دعوت نیستی!

بچه ها نگران نشسته اند. دلشان پر میزند که بروند؛ اما مانده اند کنار من که چیزی ازم نمانده. به زور بچه ها را راهی می کنم و کنار تخت می نشینم و می گویم:

رسم مهمان نوازی این نیست میزبان مهربانم که همه باشند و من نه!

این همه راه را نیامدم که خانه نشینم کنی و حسرت به دل، به وطنم بازگردانی!

بیدار می شوم.نمی دانم چقدر خوابیده ام. اصلا نمی دانم کی خوابم برد.سرم به شدت گیج می رود.نای راه رفتن هم ندارم.به زحمت وضو می گیرم و نماز می خوانم و زیارت حضرت رسول را می خوانم و آخرش نیز اضافه می کنم که:

انا ضیفک فیه و جارک

فاضفنی!

مهمانت شدم!

پناهنده ات شدم!

پس بپذیر!

حرف میزنم و حرف میزنم.آنقدر که باز خوابم می برد.همانجا. کنار تخت.

بچه ها می آیند و از خواب بیدار می شوم.تعریف می کنند از نماز.از حرم.از بقیع! چه خوش می گویند. از نماز طولانی و صدای قشنگ امام جماعت می گویند. من هم می خواهم بگویم.نه از آنچه بوده.از حسرت نرفتن و ماندن در این چهار دیواری مسخره.

انگار اشکان هم حالش خوش نیست.او هم مثل من شده.میخواهد استراحت کند و بعد برود دکتر.می خوابند و من بیدار می مانم و با دردهایم می خواهم اندکی زندگی کردن در مدینه را یاد بگیرم!بیدار می مانم تا کمی هم فکر کنم و حرف بزنم تا مبادا فرصت ها به باد فنا رود و فردا که نبودم بنشینم و زانوی ماتم بغل کنم که رفت که رفت! زیر پتو می روم و حرف میزنم و حرف. بی صدا و بی صدا و تنها. گریه امانم را بریده. اما نباید بفهمند دوستان.

نه… انگار امروز قرار نیست من دست به کاری بزنم. باز خوابم برد.نمی دانم سرم چرا اینقدر گیج می رود.بدجوری خوابم می آید و می گیرد! راه نمی توانم بروم. اشکان را بیدار می کنم تا به درمانگاه برویم.درمانگاه نزدیک است و ایرانی.وارد مطب دکتر می شویم.انگار دکتر خودش هم بیمارتر از ما است.اشکان می گوید که درد داریم و سرمان گیج می رود و… نشانه ها می گوید مسموم شده ایم.اما دکتر چیزی می گوید که به عمرمان هم کسی این چنین بهمان نگفته:

_ مواد مصرف می کنید؟

نمی دانم با این حال خراب و این درد و این عاصی شدن بخندم یا به حال خودم گریه کنم که در مدینه این را بهم گفته اند.

دارویی می دهد و سوزنی و بیرون می آییم.بدنم درد می کند هنوز. آنقدر زیاد که دلم می خواهد خودم را مثل دیوانه ها به دیوارهای بتنی اینجا بزنم. عصبی شده ام و ناتوان از راه رفتن و هر کاری. عاجز مانده ام اینجا که چه باید بکنم. هیچ اشتهایی هم ندارم.نه ظهر و نه شب.درد بیشتر از دعوت نشدن است و عدم اجازه ورود.مانده ام کی می گذارد بروم.کی می شود من هم بگویم دیدم نادیدنی ها را…

غروب شده است و هنوز درد دارم.تب و لرز هم هست.بچه ها می خواهند باز به حرم بروند و من مانده ام اینجا تنهای تنها. توی این گرما می گویم کولر را خاموش کنید.لرزم گرفته.دارم از سرمای درونم یخ می کنم. سرما تا مغز استخوانم را زده.آنقدر که با دو سه تا پتو هم سردم است.لعنتی درد هم هست.درد، لرز، سر گیجه و… دارم تا حد مرگ عذاب می کشم.آخر این چه سرنوشتی است؟اعصابم بهم می ریزد و در دلم داد میزنم و می گویم:دعوتم کردید که مریضم کنید و حسرت به دلم بگذارید؟ این چه وضعی است؟ اینجا دارید با من چه می کنید؟

آنقدر درمانده و مستاصل شده ام که نمی فهمم چه می گویم. مثل روانی ها درد و لرز و سرگیجه و … را دارم تحمل می کنم.چشمانم دارد از حدقه میزند بیرون. توی این هوای گرم، زیر سه پتو و دو ملحفه، سردم است. سرد. دارم می لرزم هنوز. این دیگر چه مرضی است که گرفته ام؟

یاد تیرماه ۸۴ می افتم و آنهایی که اتفاق افتاد و گفتنی هایی که گفتم تا همه چیز حل شد.

فرصت خوبی است.

یواش یواش حرف میزنم و آخر هم اسم او را می گویم و ساکت می شوم.

زیر پتو جمع شده ام تا شاید گرمم شود و درد از بین برود.اما فایده ای ندارد و باز خوابم می برد!

تمام پتو و ملحفه ها رو با قدرت می اندازم کناری. روی زمین می افتم.نفس نفس میزنم. نفسم به زحمت بالا می آید. داشتم خفه می شدم.خیس عرق شده ام. نقش زمین می شوم و آرام نفس می کشم تا شاید خوب شوم.نگاهی به ساعت می اندازم.۲ ساعت بیشتر نیست که خوابیده ام.نمی دانم چه بلایی سرم آمده. به زحمت بلند می شوم تا کمی آب بخورم و شاید حالم بهتر شود. آب میخورم و میروم کنار پنجره اتاق و بیرون را نگاه می کنم.

چند دقیقه ای می گذرد تا بفهمم چه شده است.

روی پاهای خودم ایستاده ام. بی درد و تب و لرز. حتی بهتر از زمانی که آمده ام!

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن مدینه … حضور … ۶ می باشد و مطلب قبل از آن مدینه … آغاز … ۴ می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!