hossein.bushehr.ws

مدینه … آغاز … ۴

مرامنامه خواندن!


معاون کاروانمان می گوید:

ببینید.از این منطقه ورود غیر مسلمانان حرام است و باید شهر مدینه را دور بزنند.

بچه ها…

به مدینه خوش آمدید.

باورم نمی شود.

اینجا مدینه است؟

چشمانم تمام گوشه های قابل دیدن شهر را جستجو می کند تا حرم را ببیند. اما هیچ چیزی را نمی بینم.بچه ها نیز مشغول دیدن هستند. چشم بعضی ها را ساختمانهای بلند و ماشین ها گرفته و با آب و تاب برای یکدیگر نشان می دهند. بعضی ها نیز مثل من دنبال مناره ها یا نشانی از حرم و دوست هستند. تلاشمان بیهوده است.بیشتر از ده دقیقه است که چشمانمان حرم نبی خدا را می کاود و چیزی یافت نمی کنند. باورم نمی شود که حتی یک مناره را هم نتوانسته ایم ببینیم.

جستجویمان بی نتیجه است و آخر به هتل می رسیم. کاخی است این هتل. هتل جوهره العاصمه.

بدو ورودش این بشارت را می دهد.تزئینات سعودی ها همه جا به چشم می خورد. به قول یکی از دوستان بوی نفتی پیچیده اینجا که بیا و ببین.

بچه ها همگی توی لابی جمع شده اند. اونقدر شلوغ است که بچه ها را گم کرده ام. به زحمت پیدایشان می کنم و کنار هم می ایستیم.

حرف میزنند. توصیه می کنند. قوانین می گویند. احترام و … و ناگهان چیزی می گویند که برقی در چشمان خیلی ها رد می شود و نگاه ها به یک سمت خیره می شود…

می گوید: از درب جنوبی-همین درب روبرو- اگر بروید حرم رسول الله را می بینید.

نگاهی به درب می اندازم که انگار دارد زائرین را دعوت می کند به سوی خودش.انگار افتخاری است برایش که شده است درگاه بین مامن استراحت جسمی و روحی بچه ها.

می گویند استراحت کنید. نماز بخوانید. غسل زیارت کنید. شام بخورید و بیایید تا ۲۱:۳۰ برویم به زیارت حضرت دوست.

می رویم اتاقمان.

طبقه ۱۴٫

اتاق ۱۴۲۲

هیچ کس باورش نمی شود که دانشجوها را در این هتل راه داده اند. با آن همه اعتراض سال های قبل از هتل ها و تخفیف هایی که صبح تا شب می گفتند داده ایم و شما ارزانتر سفر می کنید؛ دیدن این هتل و امکاناتش، همه حرف ها را می خورد.

هم اتاقی جدیدی داریم از رامهرمز. سید است و احترامش واجب. سید صادق رجایی فرد

اشکان هم می آید و اتاقمان تکمیل می شود.

ساک ها را می گذارم و به سوی پنجره می روم… چپراست… هیچ چیز نیست جز مردم و خیابان. باز ندیدن حرم.

ساعت ۲۱:۱۵ است.همه آماده شده اند. اشکان بعد از شام رفت کنار هتل دوری بزند و گفت در لابی منتظرم. حالا که وعده دیدار نزدیک شده است و همه در لابی هستند من در اتاقم.دردی دارم که باید صبر کنم. از همان استراحتگاه بین راهی شروع شد. نمی دانم چه بلایی سرم آمده. اما هر چه هست؛ بد دردی است. به خودم می گویم اینهمه راه را نیامده ای که اول راه را جا بزنی.

ساعت ۲۱:۳۵ شده و سید هم منتظر آمدن من است.با هم می رویم و منتظر می مانیم تا آسانسور بیاید….۱۰…۱۱…۱۲…۱۳…

اه.لعنتی.برق آسانسور قطع شد. این هم نمی خواهد بگذارد ما بریم حرم.

۵ دقیقه ای می گذرد تا درست می شود و می رویم و آخر چیزی را که نباید ببینیم؛ می بینیم.

کاروان رفته است ما مانده ایم! حق هم دارند. با آنهمه وقتی که تلف شد اینها که نمی مانند.

نگاهی به همان در می اندازم و راهی می شویم.

بسم الله.

بدون هیچ نشان و راهی می رویم.

خیابان را رد می کنیم و از خیابان های کوچک بین هتلها نیز می گذریم.

درب ۱۵

و…

سلامزائر!!!

خدای من.

اینجا همان جاست؟

این همان صحن و اینها همان مناره ها هستند؟

اینجا همان جاست؟

پاهایم می لرزد .نمی دانم کجا باید بروم. فقط راه می روم و حرم را نگاه می کنم. بی اختیار فقط می روم.می خواهم گنبد سبز را پیدا کنم. می روم تا اینکه به اون برسم.

اصلا نمی دانم کجا دارم می روم.

سید نیز با من می آید. بدون هیچ حرفی. حریصم. حتی در نفس کشیدن که شاید دیگر بوی اینجا را حس نکنم. طمع کرده ام در آرام راه رفتن که شاید دیگر اینجا راه نروم. هر چه راه می روم و نگاه می کنم و بو می کشم؛ باورم نمی شود. سید هیچ چیزی نمی گوید. انگار دوتایی شوکه شده ایم.

به یک درب می رسم. گنبد سبز را ندیده ام. نمی دانم کجاست. اینجا را بلد نیستم. چاره ای نیست کفش ها را در می آورم و بی توجه به همه جا فقط می روم. نه به راست و نه به چپ. نشسته اند و نماز می خوانند. عرب و عجم و شرقی و … فقط نگاه می کنم و راه می روم. نمی دانم کجا دارم می روم. فقط می دانم که باید کاروان را پیدا کنم.

آن روبرو ها دربی است. شاید کاروان محوطه بیرون آنجا باشد. می روم به سمت درب و باز نگاه می کنم. می ایستام و مثل دیوانه ها جایی را نگاه می کنم. نگاه می کنم… نه … نگاهم قفل شده و بدنم نیز هم!

این… این… این ضریح است؟ اینجا ضریح است و من کنارش ایستاده ام؟

نه. نه جدی جدی این خودش است؟ اشتباه نمی کنم؟ خودش است؟

با خودم می گویم و گیج و منگ از همه جا فقط نگاه می کنم.

خودش است.همه ایستاده اند و زیارت نامه می خوانند.

مانده ام که چه بگویم. همه چیز یادم رفته. آن همه برنامه دیدن و سلام گفتن و حرف زدن هایی که ترتیب دیده ام کو؟سید دارد سلام می گوید و من انگار مسخ شده ام و خواب می بینم.

زبانم می چرخد و تنها می توانم بگویم السلام علیک یا رسول الله…همین!

بهتم زده است و همه چیز را فراموش کرده ام. اصلا یادم رفته که دنبال کاروان هستم و باید کاروان را پیدا کنم.

یادم می آید که باید چکار می کردم. به سید می گویم و از درب روبرو می گذرم و باز می گردم.می گردم تا گروه را پیدا می کنم.میبینمشان. آن دورها هستند. دارند به سمت ما می آیند.

سریع می روم به سویشان و در بین جمعیت. دارند زیارت می خوانند.

کتاب دعایم را باز می کنم و سریع زیارت را پیدا می کنم.زیارت رسول است.

خط را پیدا می کنم.کلمه را حفظ می کنم و سرم را بالا می آورم تا با گروه بخوانم.

و اشهد انک…

زبانم بند می آید و باز نگاهم قفل می شود و شوک دیگری برم وارد می شود.

(مانده ام حس اینجایم را چگونه انتقال دهم. بگویم ناله زدم؟ بگویم جیغ زدم؟ چکار کرده ام؟

ساده بگویم. ناله خفیفی بین آن همهمه جمعیت زدم. ناله خفیف هممم و دل شکستنی و ندانستن حال و روز آن دقیقه… چرا؟)

سالها تصویر نشانت دهند و حالا خودت را درست روبروی جایی ببینی که سالها از حجم چهار گوشه عکس ها و تلویزیون دیده ای.

حالا جایی باشی که ساعت ها… نه… روزها… بازم نه… ماههای متمادی از خبر حضورت در اینجا، به انتظار دیدنش را داشتی.

درست همین جا.

روبروی گنبد سبز.

با آن تک مناره همراهش!

زیارت خواندن یادم رفته است و فقط نگاه میکنم.پاهایم با گروه حرکت می کند و زبانم نه! خشک شده است و نمی دانم باید چه بگویم.

زیارت گروه تمام شده است و من گیج و منگ از آن همه شوک یکباره ایستاده ام.

اصلا نمی دانم باید چکار کنم. تنها می شنوم که می گویند باید برویم و وعده دیدارمان نماز جماعت صبح فردا و بقیع!

می گویند برویم هتل. دارند تعطیل میکنند. نگاه می کنم. یکی یکی چراغ ها را خاموش می کنند و حرم را انگار تعطیل. مگر حرم را هم تعطیل می کنند؟

رسیده ایم کنار درب ۱۵ که باز توضیح می دهند و من چیزی می دانم که نمی دانم افتخار کنم یا شاد باشم یا بخندم یا گریه کنم؟ نمی دانم.

می فهمم که گروه هنوز داخل مسجد نرفته اند و زیارت نکرده اند و من و سید اولین نفرات بوده ایم!

انگار این گیجی وحشتناک نمی خواهد دست از سرم بردارد.

بار اول ببین چه بلایی سرم آمد. چه میدانم چه شده.

آرام آرام از مسیری که آمده ام بر میگردم.

یاد اونایی می افتم که سفارش کرده اند.یاد دوستان وبلاگی…

به حمید پیام می فرستم که در وبلاگم بگذارد:

اینجا :

شهر نبی

شهر علی

شهر فاطمه

شهر همه عاشقان

اینجا مدینه !

راستی سلام!

عیدتان مبارک

و آرام آرام می روم به سمت هتل…

.

این مطلب در دسته بندی عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن مدینه … بیماری … ۵ می باشد و مطلب قبل از آن پرواز … ۳ می باشد .


امکان بیان دیدگاه وجود ندارد ..!