hossein.bushehr.ws

سالگرد

امروز دیروز بود و دیروز پریروز…
یکشنبه و دوشنبه…. ۱۴ و ۱۵ تیرماه ۱۳۸۸

یکشنبه ای که یک سویش استرس امتحان بود و سوی دیگرش استرس ماندن یا رفتن.
شب بود و سراسر نگرانی و اضطراب رفتن یا ماندن و تعدادی که به بدرقه راهت آمده بودن و نگاهی مضطرب و دلی پر از حرف نگفته و پیامی که: راستی روزتان مبارک!
بامدادان دوشنبه و تهران و یک دنیا تنهایی شهر که تو را در خود فرو می برد و گرد و خاک و سوزش چشمهایی نگران.

دوشنبه ای که همه سویش تنهایی بود؛ جزء زنگ های تلفن و یک دنیا اضطراب وقت و بی وقت…
غروب بود و صورتی سرخ از اضطراب و خیل آدمها و باز یک دنیا تنهایی تا نیمه های شب و تک حرف هایی به این و آن و باز زنگ های تلفن…

بیست دقیقه بامداد سه شنبه ای است که انتظار آمدنش تو را دیوانه کرده و خیل عظیم حرف ها و صداهایی که می پیچد و بعد سکوتی محض و خواب آن همه صدا و بیداری و انتظار تو…
زمانی نیست که بدانی کی است جزء صدایی که می آید:

زائرین دانشجوی محترم.
هم اینک ما بر فراز آسمان مدینه هستیم و شما می توانید از پنجره های سمت راست هواپیما، شهر رسول خدا و تا دقایقی دیگر  مسجد النبی را نیز مشاهده بفرمایید. سفر خوب و خوشی را برای شما آرزومندیم.

ساعت نزدیک ۶ صبح به وقت آنجاست که نماز خوانده ای و دوستانی که تازه یافته ای و به امید اینکه تو راه را نشانشان دهی به دنبالت هستند و آخر آنها را به سرانجام انتظارشان می رسانی و گریه های آنها که ایستاده مانده اند و تویی که آخر انتظارت به پایان رسید و بر زانوهایت افتاده ای و درد دلهایی که چون آتشفشان بیرون می ریزد….

سلام….

این مطلب در دسته بندی شخصی, عمره دانشجویی قرار دارد . مطلب بعد از آن زیر خاکی می باشد و مطلب قبل از آن همسفر می باشد .


۴ پاسخ برای سالگرد

  • hamid :

    ۱۵ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۸:۴۰ ب.ظ

    نمک ، زخم ، سوزش ، آه ، اوس کریم ، مرور خاطرات . . . . . .

  • فاطمه :

    ۱۶ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۶:۵۷ ق.ظ

    هیچوقت شب خداحافظی رو یادم نمیره

    انشالله بتونید دوباره به همراه همسر گرامیتون مشرف بشید مکه

    التماس دعا

    خییلی زییبا نوشته بودی
    یه جورایی حس کردم منم با نوشته ات رفتم به اون سو
    امیدوارم این سفر معنوی نسیب همه دوستان عزیزم بشه

  • آرمان اصلاح پذير :

    ۱۶ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۷:۱۴ ق.ظ

    زیبا نوشتی . حس عمیقی داشت
    شب خداحافظی منم بودم . با اون کاغذ سفارشاتی که پر کردیم و کلی خندیدیم

  • هادی :

    ۱۶ تیر ۱۳۸۹ در ساعت ۷:۲۳ ق.ظ

    سلام رو اخر نوشتی اما من اول سلام میکنم .
    حاجی سفر پارسالت رو همونقدر که تو تجربه کردی من هم یه جورایی در کنار تو بودن باهات تجربه کردم . خیلی چیزای جدیدی ازت یاد گرفتم .

    حاجی یادته چقدر استرس امتحان داشتی ؟ یادته چقدر نگران جور شدنش بودی؟ همون شب که داشتی میرفتی التماست کردم اونجا دعام کنی مشکلم حل بشه .
    هیچی ازت نخواستم . چند بار که بهت زنگ زدم فقط همین که صدات رو اونجا میشنیدم برام کفایت میداد .
    حاجی روزی هفت مرتبه ایت باشه بری .
    هنوز هم مزه خوندن خاطرات سری قبلت زیر دندونامه