hossein.bushehr.ws

رفیق

چه فرقی می کند که فردا چه روزی است و چه خواهد شد و ساعت هایش چه سان خواهد رفت؟
می دانی گاهی هیچ چیز در این دنیا برایت فرقی نمی کند و تو به سرآغاز آنچه می رسی که آن روز بازگشتی و دوران پوچ بی هویتی نامیدی اش.
امروز که دیگر هیچ.
همین حالا مهم نیست.
همین حالایی که نیمه شب است و تنها… آری تنها مانده ای و تنهاتر برای نوشتن.
همین حالایی که تاریکی سایه گسترده و هر که را پی کاری است تو را نیز هم.
همین حالا دیگر هیچ چیز مهم نیست. هیچ چیز.
نه روزگاری که برای خود می آید و می رود. نه روزهایی که می آیند و می روند. نه این تلاش های روز و شب برای هیچ. نه این امید و نه آن ناامیدی. نه خنده ها و نه گریه ها. نه حتی آن همه دیوانگی روزهای اول ترم و نه این سعی و تلاش های بیهوده.
حالا حتی این درس ها هم مهم نیستند که تو خود می دانی سعی و تلاشت نهایتی جز بی خیالی انسانهایی در آخرین روزهایش نیست و تو یک بازیچه محضی در میان دستانشان به سان امید واهی ترم پیش که زندگی ات را نابود کردند.
میدانی. همین حالا دیگر حتی این لعنتی چهارشنبه در راه و آن دوتای بعدش هم مهم نیستند که تو شاید بگویی این آخری ها هستند که امیدکی به آن داری.
حالا آنقدر تلخ و زهر شده ای که تو خود هم مانده ای چگونه این تلخی و زهر را از خود دور کنی.
میدانی. مهم نیست. آخر دوایی برای این درد بی خیالی و بی مهمی نیست که من می دانم و تو و دیگر هیچ کس!

میدانی.
امروز دیگر حتی همان دو سه تا و شاید همان چند ده تا حرف های قفل و بست شده تو و آن بارهای کج به منزل رسیده و خوب راهی شده و این مانده ها هم برایم مهم نیست.
خسته ام رفیق.
از تو و تمام کارهای تو.
همین حالا از تو شکایت دارم.
می دانی. آخر امروز دیگر شده است اول بهمن.
امروز شده است اول بهمن و اولین ساعات آغاز آن.

هی رفیق!
آنجا برای خودت نشسته ای و ساکت مانده ای و نه کلامی و نه فریادی و نه حتی تشری به من!

۶۰ روز از آخرین دیدارمان گذشته است و دیگر دیداری حاصل نشده و من دارم گله می کنم و تو خود بی خیال، ساکت آنجا نشسته ای؟!

۶۰ روز رفیق!

۶۰ روز!

اینها روزهای عمر من است که می رود به تنهایی و بی خبری!.

این مطلب در دسته بندی شخصی قرار دارد . مطلب بعد از آن صندلی می باشد و مطلب قبل از آن ما می باشد .


۸ پاسخ برای رفیق

  • هادی :

    ۱ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت ۸:۵۱ ق.ظ

    chahar shanbe
    va in lanati
    yani emtahan ha ham mohem nistan !

  • هادی :

    ۱ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت ۸:۵۱ ق.ظ

    shab siah ast ama
    cheshm mikhahad didane roshanaei shab

  • پريا :

    ۱ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت ۹:۵۲ ق.ظ

    سلام. واقعا بعضی وقتها آدم به جایی می رسد که دیگر هیچ چیزی برایش ارزش ندارد. روزهای عمرمان با سرعت برق و باد می گذرد و وقتی به پشت سر نگاه می کنیم درست مثل این است که این چند سال عمرمان در یک لحظه طی شده.

  • پدرام :

    ۱ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت ۱:۲۳ ب.ظ

    با این متن کاملا موافقم…

  • آشنا :

    ۴ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت ۳:۴۲ ب.ظ

    اگر شوقی برای دیدار باشد و انتظاری برای وصال همه این لحظات سخت را تحمل خواهی کرد. طاقت بیاور…
    می‌دانم؛ می‌کشم بار سخت و سنگین اندوه را. حتی تاریکی شب را.
    اما یک چیز را خوب می‌دانم تنها در شب است که نور مهتاب زیباتر و درخشان‌تر از همیشه به چشم می‌رسد. البته چشمی که به آسمان دوخته شده باشد.
    حتی اگر مهتاب هم نباشد؛ سو سوی ستارگان نمی‌گذارد نا امید شوم. چشمک ستاره‌ای کافیست تا بدانم صبح در راه هست. هر چند روزی دیگر شاید روزمرگی دیگری باشد. اما چیزی در عمق وجودم در سکوت فریاد می‌زند همیشه راهی هست. راهی به سوی روشنایی حتی اگر پرنده‌ای شکسته بال باشی در کنج قفس! حتی اگر این قفس به بزرگی دنیا باشد و دلت شکسته باشد. حتی اگر خسته باشی و لبریز از اندوه و رنج. همیشه نور امید در پنجره ایمان دل را؛ اندیشه را و دل را به تپیدن وا می‌دارد. حالا تصمیم با تو است با خودت … خود خودت که بخواهی این لحظات پر درد را سنگین‌تر کنی یا با امید از لحظه بودنت از دریچه اکنون زندگی را ببینی و دلت را پر از مهر کنی. مهربانی رفیقی که هیچ وقت حتی در تاریکی شب تنهایت نگذاشته است. حتی اگر روزها و روزها از آخرین دیدار گذشته باشد…

  • محمد جواد منصورزاده :

    ۵ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت ۲:۴۴ ق.ظ

    سلام
    پیشنهاد می کنم سرت رو بزار یه گوشه و بمیر این همه هم غصه نخور 😀 😆 😀

  • lilipot :

    ۵ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت ۱:۲۳ ب.ظ

    چرا همه مثل هم شدن!!! ❗

  • ییلاق ذهن :

    ۱۳ بهمن ۱۳۸۷ در ساعت ۹:۱۰ ب.ظ

    چقدر بده یکی اینقدر مشتاق و اون یکی اینقدر بی خیال 😕